Daisypath Anniversary tickers تیاتر به هنر مندی هوشی - سيب مهربون

تیاتر به هنر مندی هوشی

سلام

صبح به خیر

خوبید؟

خوبم... خیلی خوب... باز بگم اگه ....

به سلامتی دبه درآوردن هوشی جون تیاتر نرفتیم... شاید امشب رفتیم... البته منو وعزیز جون.... ولی رفتیم لواسون... جاتون خالی بود... اونم باز به همت ما... هوشی دید من مانتومو در نمیارم... البته نمی دونست چون زیرش لباسم بازه... بعد عزیز جون اومد.. دید من تو همم... عجیب... بمیرم برات عزیز جونم... بمیرم که اینهمه محبت داری ولی من شعور ندارم... خوب عزیزم درد داشتم... بعدش هوشی رو اعصابم رژه رفته بود... نمیخواستم با ناراحتی  حرف بزنم.. تو فکر کردی چون دیر اومدی من انجوری بودم؟

بهت گفتم که....

قربون اونهمه محبتت که به اون هوشی بی حال هی داشتی اصرار می کردی پاشو بریم...

نمی دونی گل نازم که وقتی اون تقدیر نامتو . اون لبخند قشنگتو دیدم چقذه خوشحال شدم... خسته نباشید... خوب می خواستم ببوسمت... ولی این هوشی باز اذیتم می کرد... گذاشتم برا بعد... خوشحالم که خستگی این زحمتت کمی رفع شد...

یادم باشه برات  اسپند دود کنم...

دیشبم بهم خیلی خوش گذشت... از اینکه امروز هم منو تا  مترو  رسوندی ممنون...

خوب بعد اینهمه تشکر باید بگم...

*** دیروز ازاده زنگ زد گفت سیبی بیا بریم دکتر.. اگه نیای ناراحت میشم... منم خیلی خسته بودم.. ولی دیدم این دردم ول کن نیست که... رفتم... تا  آزاده بیاد مطب رو یافت نمودم و تشریف بردم داخل...

چقدر پیر شدی دوکی جون... ولی صدات همون بود.. منم خیلی چاق شدم... نشناختی منو؟

اره رفتم تو اتاق.. اسمم رو گفتم... دوکی منو با دقت نگاه کرد... خوب مازنی جان میگی آؤاریش نکن.. دوکی منو تا حالا اینهمه بی رنگ و رو ندیده بود.. تازه اینهمه چاق... البته من دیگه چاغم... آخه شمال که بودیم من همچین لپ گلی بودم.. صورتم و پوستم خیلی شفاف بود. و برق می زد... شعف و شادی از چشام می زد بیرون... اینهمه عصا قورت داده هم نبودم...

دوکی کمی موند.. بعد ترجیح داد بپرسه چم شده... من می گفتم.. اون سوال می کرد... بعد هی اون تو دلش هی به شعور من می خندید... گاهی با شگفتی به من حیره می شد...

حتما هم می گفت: چه خره این دیوونه... تا حالا نرفته دکتر...

بهم گفت بعد با اینهمه مشکل چیکار میکردین شما... گفتم: مسکن که می خوردم بدتر می شدم.. ولی گاهی شربت معده...یا قرصش

گفت: مسکن از هر نوع برات عین سمه... یعنی داغون می کندت... ولی باز شربت گزینه خوبی بود...

من موبایلم روشن بود... چون ازاده قرار بود بیاد... گفت برو بخواب بیام معاینه ات کنم... بلند شدم موبایلم زنگ زد.. من جواب دادم.. حالا دوکی داره نگاه می کنه.. باز تو دلش می گفت..نه باب این اون سیبی نیست که من می شناختم.. این خانومه خیلی بی ادب و بی شخصیته...

من به محض اینکه قطع کردم.. گفتم: ببخشید آقای دکتر... من مجبور شدم گوشی ور روشن بذارم...

گفت: خواهش می کنم... بفرمایید..

گفنم: من دوست آزاده جونم... با اون قرار داشتم.. گفتم شادی شما تشریف ببرید.. برا همین اومدم تو...

دوکی شکفته شد... گفت وای... خوبید شما؟ هی خواستم بپرسم ها... چه عوض شدین... گفتم الان هم ازی جون میاد... خانوم خوبن؟ خانواده...

گفت: اره همه خوبن... ول یانگاری شما خوب نیستین... :)

بعدش آزاده اومد..

خوب چون منو می شناخت گفت: باید یهو چاق شده باشین... باید خیلی مواظب باشین..

خلاصه کلی سفارش و این حرفها...

بعدشم دارو....

بعد هم گفت: سیبی دیگه خیلی از عمرت نمونده... برا همین آزمایشم نمی نویسم تا خسته بشی.. برو این دوروزه دنیا رو خوش باش....

اومدیم بیرون... دیدم آزی می ره طرف کوچه... گفتم اینطرف ایستگاهه... گفت ماشین آوردم... بگم نترسیدم دروغ گفتم... اخه اخرین باری که دیدم رانندگی می کنه همچین خوب نبود...

بعد دیدم نه بابا کلی با دقت و خوب شده... تازه آخرشه... البته قبلا هم خوب بودها...

بعد یهو یه فکر فاستوسانه به سرم زد... گفتم آزی بیا بریم خودمون ددر این مردها رو قال یا غال بذاریم... بعد کلی خندیدم.. نه به این حرف من ها.. نه بابا.. به کلی افکار فاستوزیسمی دیگه... بابا من و آزی هم خودمون با هم فاستوسیم.. البته کسی به پای من نمی رسه...

رفتیم خونه... گفتم هوشی هی دبه درآورد.. منم گفتم مهم نیست.. اصلا.. الان عزیز جونم میاد ما می ریم خونه... کوروش کبیر... کلی سر این موضوع حالش گرفته شد.. بعد هی حال منو گرفت... هی اذیت کرد.. تلویزیون رو خاموش کرد.. هی فیلم رو زد جلو. .. اولش گفتم کوروش جان اینهمه بد نباش... اذیت نکن.. بعد یهو یادم اومد بابا این بچه باز دلش خاله سیبی میخواد... بعد گفتم اصلا من فیلم نمی خوام.. بیا بغل خاله ببینم چیکارا نمی کنی...

بچه شکفته شد...

کلی هم مهربون شد باهام... کلی با هم خوب شدیم...

عزیزجون که اومد.. هوشی گفت بریم فلان نمایشگاه ماشین... گفتم خداییش نمیام..

تو مگه با ما اومدی تئاتر؟

بعدش جاتون خالی تصویب شد رفتیم .. لواسون.. کلی خوش گذشت . کلی خندیدیم..

آی من دلم هوای دود کرده بود.. ولی جدیدا گفته اند که قلیون از سیگار مضرتره.. بار همین آزاده گفت نه قلیون نه...

حالا انگار من دودیم .... عزیز جون دید اوضاع خوبه.. افتاد به چاخان.. گفت: نمی دونی آزاده این سیب من یه همچین قشنگ با این قلیون رقص دود راه می اندازه که حد نداره...

آزاده خیلی خودشو کنترل کرد.. بعد نیم ساعت... یواشکی در گوشم گفت: سیبی بهم یاد می دی چطور دود حلقه ای درست می کنی؟ یا دود فنری... بگم یه قلیون بیاره...

من داشتم چایی می خوردم... یهم چایی از هر چه منفذ تو صورتم بود زد بیرون... آخه قیافه ازاده خیلی دیدنی بود...

بعد کلی خندیدن گفتم بابا این عزیز جون خالی بست...

یه سری ادم که شبه ادم تخت کناری ما جلوسیده بودن که کلی فیلم ناجور بودن خودشون...

شبیه فیلم وحشتناک سوپر... تا حالا کسی دیده؟

اخه قیافه ها و تریپشون ناجور دهشتناک بود... کاراشونم هم بدتر...

کلی فیلم داشتیم خلاصه.. بعدش کوروش خان دچار ویار کباب شد... براش غذا گرفتیم.. ما خورده بودیم ...

بحث اون حیون ها پیش اومد.. هوشی که گل کاشت.. واقعا همونی که بود گفت.. سه تا حیوون متفاوت نام برد.. ولی خصوصیاتی که گفت شنیدنی بود...

بعدشم بحث سیگاری بودن ازی پیش اومد.. من گفتم. اره مخصوصا موقع امتحانها .. آزی از اول تا آخر یه بوکس سیگار رو می زد...

هوشی گفت: نگفته بودی .. سر من کلاه رفت..

ما هم گفتیم.. نپرسیدی.. می پرسیدی عروس خانوم اهل دود هستن یا نه.. اگه نیم گفتن حق با شما بود...

بعد باز یه حرف دیگه زدن که دوباره از هر چی منفذ تو صورتم بود... چایی زد بیرون...

هوشی گفت تا بیش از این آبروریزی نشده بریم خونه...

البته دیگه باید بر می گشتیم...

جاتون خالی خیلی خوش گذشت.. مخصوصا اون در افشانی های من...

بعد کوروش باز کمبود محبت شد.. منم با اون کمر ناقصم گفتم خاله بیا بغلت کنم .. اونم فوری پرید تو بغلم..

عین بچه کوالا...

تا خونه هم خودشو برام لوس کرد منم اینقذه ناز کردم و بوسیدمش تا خوابید...

بعدشم که اعلام وجودمو داشتین دیگه...

پ ن ۱: می دونین این بچه اوردن ما شده حکایت اومدن شاه... دوکی گفت که سیب جان فعلا بچه رو بی خیال شو... اینقذه داغونی که بخوای نین بیاری با این میلت به غذا و معده ات نمی تونی از عهده سیر کردن شکم بچه برآی.. البته یه سری توضیحات تخصصی دیگه هم داد که دور از شئوناته نمی گم براتون...

 پ ن ۲: هیچی کاری نداشتم دیگه... :)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0