Daisypath Anniversary tickers خاطرات نقلی...از همه جا - سيب مهربون

خاطرات نقلی...از همه جا

سلام

بازم سلام

بعد از ظهر به خیر...

بیرون گرمه یا سرده؟

من نمی دونم.. چون ما مرفهین بی درد.. تو یه ساختمون خنک هستیم... پوال نفت .. ارث بابام نیست که دلم بسوزه...

شوخی کردم ها... من برا ارث بابامم هم دلم نمی سوزه...

رییس کجاست؟

جلسه.. در فوقانی ترین طبقه...

خوب پس باید بمونی سر جات.. محکوم به ماندن در اداره تا رییس بیاد...

آخه رییس سر کار باشه من نباشم دلش می گیره.. بیرون هم میره.. همش زنگ می زنه ببینه من زنده ام یا رفتم...

 

*** (با لحن یه ادم اسکول بخونین)مهندس من الان تمیز ترین فرد اداره هستم... (چه صدات شبیه اسکولها شده ها... خیلی اسکولانه حرف میزنی)

مهندس: جدی؟ این خیلی خوبه... چرا؟

...: نامزدم مجبورم می کنه هر روز لباسمو عوض کنم... یعنی لباس زیرمو... خیلی گیر میده ها.. می گم بابا تمیزه... ولی اون همش گیر میده...

...: خوب اینکه بد نیست.. مگه قبلاً هر چند وقت یه بار عوض می کردی؟

...: .........

به دلیل اینکه خیلی دیگه غیر بهداشتیه مدت پرسیده شده نوشته نمی شود...

 

پ ن۱: پس شوهر من الان هموژنیزه است.. تازه پاپلی هم همینطور...عزیز جون که صبح ها همش میره دوش میگیره... نه ببخشید میره حموم.. چون دوش که نیم ساعت طول نمیکشه می کشه؟ لباس هاش هم که معلومه چطوری عوض میکنه.. آخر هفته من کوهی از لباس اتو کردنی تو خونه دارم... لباس زیر هاشم که خودش یه سرویس ماشین میشه... ماشین من ۷ کیلوییه ها.....

حالا بشینین حساب کنین چطوری اونها رو عوض می کنه...

البته من اصلا شاکی نیستم.. خودم بدتر از عزیز جونم... تازه در برابر اون باز کم میارم...

 

***یادش به خیر اون یه ماهی که از خواستگاری تا عقدمون طول کشید... این کیوی های تو باغ یه دل سیر آب خوردن..

چرا؟

آخه بابایم اینقذه نگران بود.. و بدتر از من استرس داشت.. شبها به بهانه گرمی هوا دوبار می رفت دوش می گرفت... حالا ما کولر داشتیم با پتو می خوابیدیم...

بعدشم گاهی دوبار، گاهی هم یه بار ولی از ساعت ۴ صبح تو باغ داشت کیوی آب میداد... می گفتیم بابایی چراآخه نیمه شب.. می گفت فشار آب بیشتره... حالا ما مشکل آب نداشتیم ها.. منبع فلان قدر لیتری آب داریم تو خونه...

معصوم می گفت: چی میشه باز یه طوری بشه این کیوی ها از دولتی سر من سیراب بشن؟!!!

 

*** الان داشتم برا یکی یه عالمه از اندوخته هامو توضیح می دادم... کلی حالشو برد.. بعدش گفت چه چشای قشنگی داری سیب جون...

خانوم بود.. بگم تا منو نکشتین... اینقده هم با مزه حرف می زنه... کلی حال کرد با اینهمه دانسته...

میگه.. من الان خیلی وقته دارم دنبال شما می گردم.. نمی دونستم شما سیب خانوم باشید...

ولی آقای .... ... یه حسابی ازت برسم.. کار می تراشی برا من... آخرش می دونم می دین فایلهاتونو به من بدبخت... اصلا خودتونو با من چیکار دارین؟

 

***هنوز هم به رمانتیک ترین دوماد معروفی گل من... اینو می دونستی... تنها دومادی که با عروس موقع خداحافظی از خانواده ا ش گریه کرد... دوست دارم... الان بیست دقیقه است کنفرانست شروع شده... خوبی نازنینم...

 

*** می دونی... هر کار ی می کنم اون دوغ خوردنت تو کندوان یادم نمیره..هنوز نگنجیده ...

آخه آدم تو اولین سفری که نامزدش باهاشه... فقط یه بار به نامزدش بگه .. دوغ و جیگر می خوری... اینجا خیلی می چسبه.. بعد نامزده بگه نه.. خوب سردش بود... بعدشم جیگر . تو راه... تا حالا امتحان نکرده بود...

بعد طرف پاشه بره خودش تنها بخوره... اصلا هم یه چیکه دوغ برا نامزدش نیاره... بعد تا خود تهران هی بگه.. سیبی یه چیزی شده ها.. ناراحتی؟

همین دو هفته پیش برا داداشی اینها تعریف کردم.. یادته؟ .. اینقده داداشی شاکی شده بود که نزدیک بود بدجوری حالتو بگیره... زنداداشم که شاخ دراورد.. هنوز هم جای شاخاش درد می کنه... خودش گفت.. میگه دوغ میبینم یاد عزیز جون می افتم....واقعا تنهایی رفت .. خورد اومد گفت .. خیلی چسبید از دستت رفت...

و تو فقط خندیدی.. الان هر وقت این خاطره رو برات می گم برا ناراحت کردنت نیست.. اون خنده های فندقیتو دوست دارم... مخصوصا وقتی از چشات اشک میاد...

 

***گفتم فندق یاد فندق های جواهرده افتادم... مامان من فندق می خوام...

 

***اولین سفره افطاری مشترکمون یادته... نوشته بودم براتون ...

 

***چه همه خاطراتم رژه می رن تو ذهنم...یادته اولین باری که از دانشگاه اومدم... یادته... قرار بود بریم شمال... اومدی دنبالم... همون لباساتو که من دوسشون داشتم پوشیدی...

یادته؟؟؟ تو تموم راه هی میگفتی.. چرا تموم نمیشه این راه... می گفتی خیلی طولانی نشده برات؟؟؟ و اون شب کذایی... همون شب بود دیگه... همون شب که اینقد ناراحت بودم ازت.. برات یه نامه نوشتم و گذاشتم کنارت... بعد رفتم پیش معصوم جونم اینها... ولی تا صبح نخوابیدم... بابا منو دید پیش معصوم اینها هستم... باهام حرف نزد ... مامی ساکت شد و هیچی نگفت...معصوم نگران نگام کرد... بعد تو ... تو منو بردی تو اتاق .. فقط داشتی توضیح می دادی... و من تو رو فقط به جرم اینکه خوب نمی شناختمت تنها گذاشتم... چه شب بدی بود... بهت گفتم: ازدواج که کردم هیچوقت فکر نمی کردم باز یه روزی مجبور بشم حرفامو بنویسم.. و تو هیچوقت این حرفمو یادت نرفت... شب بدی بود... یادته؟

ولی حالا یه خاطره شده... چه خوب دیگه تکرار نشد اون احساس بد... مگه نه؟

 

***اولین بار ی که برات گریه کردم یادته؟  داشتم یواشکی گریه می کردم... و تو منو دیدی...

گفتی سیب من نبینم اشکاتو.. منم گفتم خوب منم دارم همین کارو می کنم...

گفتی نه عزیزم... هیچوقت تنهایی گریه نکن... پیش کسی هم گریه نکن... فقط تو بغل من...

ولی..ولی........... ولی خیلی وقتها تنها گریستم.. برای تنهایی ام.. برای تمام اون چیزهایی که از دست دادم.. برا تمام اون چیزهایی از دست می دادم... و کاش ....کاش گاهی... آسمون ابری چشامو می تونستی ببینی.. ببینی دلم پر از غصه است... ولی داشتی برا زندگی تلاش می کردی...

 

***اولین پیک نیکمون که یادته... چه با حال بود اون قارچ ها که سیخشون زدیم... مگه نه... عجب جای دنجی بود... بعد یه سری مزاحم اومدن... بعدشم تو دیگه خیلی رمانتیک شده بودی... گفتی یا به من چه.. یا جمع کنیم بریم خونه... بعدشم گفتی.. چادر برا این وقتها خوبه ها...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0