Daisypath Anniversary tickers سه حیوون زندگی من!!! - سيب مهربون

سه حیوون زندگی من!!!

بذارین براتون توضیح بدم...

حیوون اولی اونی هست که می خوان باشین... یعنی در واقع شما آرزو دارین باشین... یا کلا ذاتی به اینکه اونطوری باشین علاقه مندین...

دومی اونی هست که دیگران شما رو می بینن...

با اون خصوصیات.. یعن یاون خصوصیات تو شما بیشتر دیده میشه...

سومیش اونیه که شما هستین... یعنی اینطوری هستین نیازی نیست خیلی تلاش کنی تا مثل اولی بهش برسی...

در واقع شاید خصوصیتیه که در تلاش برا رسیدن به اولی به اون مشهور میشین...

البته بعد از همه اینها یه سری تفسیر دیگه هم هست که استاد بزرگوار چون خرفلولانزاش تبدیل به فاستولانزا شد.. و امکان داره بمیره.. و اگه نمیره تو کار اداره دولتیش غرق میشه... پس نمی تونم براتون جدا جدا توصیف کنمش...

بذارین خودمو بگم...

من اولیشو گفتم خرس... همیشه هم خرس دوست داشتم... چرا؟

خوب یه جورهایی گفتم رفتارش محبتش به آدم میزنه... یعنی یه جوهایی حس می کنم خرسه چون می خواد آدم باشه.. میشه دوسش داشت... (تا اینجاشو توجه دارین که)

بعدشم چون خرس دوست داشتنیه.. حس می کنم خیلی ها دوسش دارن... با محبته... شیرینه... اینقده که گاهی فکر میکنم زنبورها دورش جمع میشن جای گل اشتباهی میگیرنش...(اینو هم دارین دیگه.. بچه کمبود محبت و کمبود توجه داره).. بعد گفتم اینقذه خرس خوبی داره نم یتونم براتون بگم.. ولی قوی هم هست.. بعدشم نیازمند شوهرش نیست... خودش خودشو و بچه هاشو می تونه جمع کنه... در عین دوست داشتنی بودن همه ازش می ترسن... خودشو به مردن می زنن وقتی خرس می بینن... (جذبه رو حال می کنین که)

و اما دومیش ببر بود... برا همه خصلت های خوبش.. تازه مازندرانیش که خیلی معروفم هست.. بعدشم بنگالیش... من هر دو تاشم... ببر تیز و تند و باهوش.. با جذبه.. قوی .. مستقل... هر کی ببینه نفسش تو سینه حبس میشه.. کسی جرات نداره باهاش شوخی کنه... در عین قوی بودن عین گربه ملوس و رامه... ولی چون از گربه متنفرم نمی گم گربه.. منظورم عین یه ببر کوچولو و بی آزار هم هست... بعدشم همه نیم تونن تو چشا یمهربون یه ببر که عاشق خانوادشه نگاه کنن. اگه کسی هم گستاخی کنه تکلیفش با یه چنگ و یه گاز معلوم میشه...

باور کنین همینطوری توضیح دادم.. طوری که استاد بزرگ داشت خفه می شد از اینهمه وضوح...

اما سومیشو هی گفتم استاد نگم.. نذار بگم... استاد گفت بگو گلم.. بگو سیب سرخ ... بگو سیب کرمو.. گفتم میمون...

می دونی عین چی بود.. یه صدای جیلیزی اومد که همه موندن چی شده.. گفتن تا حالا هی تنور رو داغ کردم.. وقت چسبوندن که شد... یه ژارچ آب یخ ریختم تو تنور...

عین اون گاوه (بلانسبت خودم) هی شیر دادم هی شیر دادم بعد یه لگد زدم و همشو ریختم...

البته ما در اینم واقع می گیم... دیگه ... ولی باز یه عالم حرف بد داره و توضیح بد که نمی تونم بگم...

استاد گفت میمون چرا میمون من؟

گفتم چون خیلی با حاله... اصلا نمی تونه جدی باشه... هر جا بخواد می ره سرک می کشه.. از همه آویزون میشه... اون آویزونیش منو کشته... همچین خودشو از این شاخه و اون شاخه اویزون می کنه که ادم حظ میکنه... خنده های خرکیش هم خیلی با حاله.. البته در اون لحظه بچه گوریل یا همون اورانگوتان اومد تو ذهنم... بابایی کجایی ببینی اورانگوتانت دیگه خواب نداره...

حالا می گم براتون موضوع چیه؟

گفتم میمون می تونه باعث خنده و شادی بشه... کلا یه حیوون الکیه خوشه بنده خدا... و یه جورهایی هم بدجنسه..مردم آزار.. گاهی هم وحشی میشه... ولی کلا حیوون جالبیه.. دم دراز و شیطون.. بازیگوش.. احمق... (خداییش خیلی خواستم این آخریشو ننویسم ها ولی نشد...).. تازه همچین می چسبه بهت .. که ادم دلش غش میره... بعد هی اویزونت میشه... بعدشم م یخواد بیچاره خوشگل باشه ها.. ولی میمون دیگه.. هر چقدر هم خوشگل بشه همه بهش می گن : میمون (غلیظ بخونید)

خداییش این حیوونها رو مخصوصا میمون رو اینطوری کسی براتون توصیف کرده بود؟

***خوب اساتید محترم حالا که فاستوش محترمو شناختید باز هم کسی می خواد بیاد تو اکیپ ما..

البته دیگه اکیپی هم باقی مونده؟

کسی با یه میمون،ببر نما که می خواد خرس باشه دوست میشه؟

پس چرا صدای کسی نمیاد...

هی سیبی.. تنها شدی باز...

گفتم دیوونه اینهمه دلقک بازی در نیار... عین عزیزجون ساکت شو نگو چه حیوونی دوست داری...

فقط می گفتی.. اسب حیوان نجیبیست کبوتر زیباست .. و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست...

اشکال نداره.. من میمون اگه دیگه اومدم بخندونمتون.. اگه باز اون رگ فاستوسانه میمونیم گل کرد....

تو هم برو...

باشه بابا تو هم برو...  اصلا من یه میمون تنهام... همین که عزیز جونم هست کافیه... حالا درسته وقت نداره.. داره برا زندگی تلاش میکنه...  و بعد اینهمه سگ دو زدن تازه داره یه بوهای خوبی به مشام میرسه... ولی ما اینقذه وعده شنیدیم تا نبینیم نتیجشو.. و کاملا لمس نکنیم حتی بهش فکر نمی کنیم...

من می مونم برا عزی زجون اگه حال داشتم دلقک میشم.. وگرنه آویزون درخت زندگی هی سرک م یکشم اون دوردورها تا شاید.. خوشی هام رو ببینم.. تو گذشته و تو آینده.. شاید اون دوردورها گنجیشگک نانا هم ببینم... ولی نه.. اگه ببینم اونم با دیدن دلقک باز یهای من می پره میره... لودگی هم حدی داره... شعورت نمی رسه برا بعضی ها باید مثل یه خارپشت غمگین باشی... تا یه موقع فکر نکنن خیلی خوشی.. و به فکر ازارت نیفتن...

هی   هی روزگار.... هی

سیبی موندو حوضش...

***همیشه همینطوری بوده... تا اویزون یکی می شدم... منو می انداخت بیرون... هی می گفت چنگ میگیری.. اذیت می کنی.. جیغ جیغ می کنی... گیر می دی... مزاحمی... افکارمو با ورجه وروجه هات پریشون می کنی... اینهمه آویزون من میشی وقتمو با این کارا می گیری...

تو نمی تونی چند لحظه خفه شی... میشه نخندی... میشه جدی باشی... میشه سنگین باشی... میشه اول خندت نیاد بعد خودت... میشه اول های و هویت نیاد بعد خودت...

میشه کز نکنی... میشه ادم بشی...

چقدر دستور .. چقدر میشه ... ولی هیچکدومش اونی نشد که اونها میخواستن...

دیدین باز دلم گرفت... دیدین باز یادم اومد... دیدین... روانپریشی به این میگن... یه قرص روانگردان دیگه میشین بدین من بخورم؟

***بادمه می گفتن هی دلقک بازی در میاری.. خواستگار دخترامون حواسشون به تو جلب میشه... اصلا مامان سیبی این سیبو ببر با خودت.. اینجا نمونه... ما نمی تونیم کنترلش کنیم.. خیلی شیطونه.. دست شیطونو از پشت بسته.... تازه هر وقت می رن بیرون یه اکیپ پسر راه می افتادن دنبالتون... ما اینجا آبرو داریم... نمی تونیم جواب مردمو بدیم که.. میتونیم...

ساکت می شدم.. سنگین می شدم.. نمی خندیدم...

دختراشون: اه سیبی از بس خانومی می کنی... اعصابمون رو به هم میریزی.. همه می گن از سیبی یاد بگیرین.. چه خانومه... چقذه سنگین و رنگینه... ببینین... ادم شین یه کم.. همینه اون اینهمه خواستگار داره شما ندارین.. بدبختها می ترشین ها..

باز ماماناشون: سیبی تو اصلا هر وقت مامیت بود بیا اینجا.... ما نمی تونیم مواظب تو باشیم.. از دیروز که اومدی اینجا.. تا حالا ۱۰ نفر پرسیدن این دختره.. دختر   فلانیه.. ماشاالله چه بزرگ شده.. چه خانومیه... چند سالشه... چی می خونه... آفرین آفرین... تعریفشو شنیده بودم... آفرین آفرین... اصلا معلومه دختر مامانشه... خودمون حدس می زدیم.. عین باباییش هم خوشروئه....

مامان سیبی: سیب من.. دخترم... مگه تو چیکار کردی... دختر بدی شدی؟ چرا هیچکی نمی خوادت.. اینها همه بی مامان اینجا می مونن تا تو دنیای .. نوجوانیشون خوش باشن.. تو رو چرا قبول نکردن...

سیبی: ساکت مغموم... مامی اینها نمی دونم چرا با من بدن... تو خونه خوبن ها.. می ریم بیرون... نمی دونم چرا؟!!.. ولش کن مامی.. من خودمم دوست ندارم اینجا باشم... با شما میام... و چقدر اون خاطره و تکرارهای  مشابه اون خاطره برام تلخ بود....

برای گناه نکرده... برای ....

ولی هیچوقت راضی نبودم.. هیچوقت ... که دخترت اونطوری تو زرد از آب درآد... یادمه چشات از حدقه زد بیرون وقتی دیدی.. سیبی برعکس همه اونهایی که میرن دانشگاه و خودشونو رها شده میبینن... از غصه دوری مامیش و خونه و بقیه مریض شد... وقتی دیدی.. سیبی چادری شد.. و به قول معصوم از دنیا بریده بیشتر شاخت دراومد... یادته دیگه هیچوقت دخترت حاضر نبود بیاد خونه... خوب خوشتر بود تو اون شهر غریب.. آزادتر!!!!!!!!!!

اینکه من به رسم شما دوستی نداشتم... عین همتون با خاطرخواهی ازدواج نکردم بیشتر چزوندتون... گفتن.. نه مگه میشه... حتما با هم دوست بودن... مگه میشه!!!!!

اصلا.. ولی همه شواهد بهتون گفتن.. اره بابا این سیبی همونه که هیچوقت نخواستین باورش کنین... همونه به خدا... فقط عمو.. نه ببخشید پسر عمو منو شناخت...

هیچوقت اون رو ز یادم نمیره ... هیچوقت عمو جون... بهت مثل همیشه بگم عمو.. گفتی باب سیبی بزرگ شدی تو.. عزیز جونت نمی گه چرا به من می گی عمو؟

گفتم نه عمو جان.. نه... می دونه شما عمویید... می دونه... و چقدر ارامش دارم تو خنتون عمو جون... تو هم عین خودمی... میمون.... همه فکر می کنن سرخوشی... ولی مستی و راستی... یادته... فقط تویی که مستیتو دوست دارم... می دونی مگه نه...

هی هی .. دنیا.. چی بود چی شد... قرار بود بخندین ها....

چه اراجیفی.. بی خیال بابا... بخندیم تا غمباد نکشه مارو... البته اگه گشنگی قبلش منو نکشه...

می خواین قر بدیم....

نه بابا مانتوم خوشگله.. همینطوری همه دارن از تیپ سیبی خفه میشن... دیگه قر هم بدم که جام تو خونه ا ست.. .

من برم .. آخه من چاقم می تونم تحمل کنم... زهرا چه گناهی کرده.. گوشت نداره به تنش.. چیزی برا سوزوندن هم نداره

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0