Daisypath Anniversary tickers سیبی پس از خوردن قرص روانگردان!!! - سيب مهربون

سیبی پس از خوردن قرص روانگردان!!!

عزیز جون جونیم امروز سخنرانی داره... همون لکچر خورمون دیگه...

احساس می کردم کلی استرس داره... ولی می دونم خیلی قویه .. خیلی هم به مطالبش مسلطه...

برا ش زنگ زدم.. هنوز خونه بود.. کلی هم باهاش خوب بودم... مثل همیشه.. آره جون خودم..

امروز صبح خیلی نگران بود.. اگه گفتین چرا؟

آخه عسل جونم نمی دونست چطوری باید بهم بگه که نمی تونه منو برسونه...

بمیرم براش که اینقذه مهربونه...

منم گفتم چرا آماده نمی شی؟

دیر شد...

دیدم اصلا سرشو بر نگردوند و داره برام چایی دم می کنه...

گفتم: عزیزم دیر کردم من چایی نمی خورم.. دیدم با لبخند پر از تعجب برگشت...

گفت نمی خوری؟

گفتم نه؟ دیرم میشه.. تو هم بعد برا خودت دم کن.. منو نمی خوای تا ایستگاه برسونی؟

نمی تونم نگم که عزیزجون بهم گفت: قربونت برم... همش نگران بودم که ناراحت نشی... آخه من کارام مونده برم سر کار دانشجوها باز دیوونه ام می کنن... وقت نمیشه به کارام برسم...

از اینجا یواش یواش اثرات قرص در حالات سیبی مشاهده گردید....

*** عزیز جون عیال را تا ایستگاه مورد تفقد قرار دادند... بعد منتظر ماندند تا من سوار اتولی مطمئن شوم... بعد به منزل رجعت نموده و مشغول به کتابت شدند...

***الانم عزیز جون تیلیف زدش گفت: با هم می ریم تیاتر میبینیم ابجی.. چون دیدم تو با تیاتر عشق می کنی.. ما هم با هر چی تو عشق می کنی حال م یکنیم.. پس گفتیم یه حالی به خودمون بدیم...

منم گفتم: داداش جمالتو عشق است... کرتیم به مولی... هر چی حاجی بگه همون میشه.. آبجیت چیکاره است...

خلاصه کلی تریپ لاو و این حرفها.. بعدشم قطع کرد...

*** اره خواهر .. جونم برات بگه.. این عزیز جون من.. خیلی ماهه..جدی میگم... باور کن...

اوا خاک عالم... اون مرده رو دیدی.. چشت درآد.. مرتیکه.. مگه خودت زن و بچه نداری..چرا میای تو مونیتور من سرک می کشی... داشتم می گفتم... یه دوست دارم.. نه یه خاله دارم ماه  شب چهارده.. عین پنجه آفتاب.. شوهر؟

نه بابا کی خواست شوهرش بده... مادر نزاییده کسی که لایقش باشه...

خواستم فقط بگم بچزونمت .. تو هم با اون خاله خانباجیهات...

خالجون من لنگه نداره... یه همسایه داریم.. اسمش نانا عسله... اون که دیگه حرف نداره... عین خواهر عزیز برام.. والله راست میگم...

می گم بریم.. این مرتیکه انگار حالیش نیست.. به حاج آقامون بگم به خدمتش برسه...

خداحافظ

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0