Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

 

اولاْ منتظر اسم حیوونها هستم

می خواین تاییدیش کنم راحت بنویسین؟

خوب نگین منم نمی گم...

 ثانیاْ یاد یه خاطره بد افتادم که به گانم نوشته بودم براتون.. حالا حال داشتم میگم...

ثالثاْ من فردا شاید برم تیاتر... شاید علت ناراحتیم همین باشه.. باز مربوز به همون خاطرهه هست..

***دعا کنین یادم باشه نامه اون خواستگار بی ادبه رو براتون از شمال بیارم.. آخه میریم شمال ... نیمه خرداد ییلاق .. تفریح ... گوش شیطون کر...

*** راستی فردا تولد داداش سعید... به عزی جون اینها یه ادکلن هدیه دادن... اسمش Art... کسی می دونه قیمتش چنده؟ 

***دیشب با باباییم کلی حرف زدم... طفلک ناراحت بود... گفت بابا نباید نی نی شما رو ببینم...

خیلی دلم گرفت.. گفتم بابا جان من چیکاره بیدم... بعدش کلی خندید...

تازه بابام یه خاطره ناجور هی به صورت کنایه گونه یادآوری می کنه و من کلی شرمنده  میشم.. ولی در عین بی حیایی می خندم... میگم بابایی یکی باید به شما بگه...

***همیشه دلم م یخواست با قایق بریم اون وسط های دریا.. بعدش من تو آب شنا کنم.. ولی سر موضوعاتی که منو درای با هم داریم عزی جون نمی ذاره...

*** سه ..چهار روزه هوس استخر کردم عجیب... حالا شاید تا جمعه رفتم...

بهتون گفتم یه بار سر دلقک بازی داشتم تو استخر غرق می شدم و کلی بعدش کتک خوردم از غریق نجاتم...

می دونین من هی با بچه ها داشتیم می خندیدیم سر این موضوع که 3 تا غریق نجات گذاشتن اینجا... حالا کی می خواد غرق بشه... تازه دو تاشون لباسشون خشک بود و کلی موهاشونو ژیگول کرده بودن... یکیشون که از بر وبچز دانشگاه خودمون بود تو آب بود و ما رو راهنمایی می کرد که اصولی شنا کنیم.. و عین جوجه تو اب دست و پا نزنیم...

بچه می گفتن بیاین ادای اینهایی که غرق میشن رو در سه نقطه از استخر در بیاریم

تا هر سه مجبور شن بیان نجاتمون.. بعد موهاشون خیس شه...

خلاصه تو یه باری که داشتیم مسابقه می دادیم با بچه ها.. من وسط های استخر.. تویه دو متر پام گرفت... حالا هر کاری کردم خودمو بکشم طرف کم عمق یا کنار استخر نتونستم... پام بدجوری درد می کرد.. بعد یاد نقشمون اقتادم خندم گرفت... چون می خندیدم  اونم از نوع وحشتناک... نمی تونستم خودمو رو آب نگه دارم... هی می رفتم پایین... بعد دیدم نه دیگه دارم می میرم... همچنان هم می خندیدم... خلاصه با هر بدبختی بود فهمیدن یکی داره میمیره...

یکی از اون ژیگولها پرید تو آب.. این مربی خودمون هم چون تو اب بود به طرف من اومد و زودتر از غریق نجاته منو گرفت... حیا نکردم که با زمی خندیدم... همچین با دست کوبید یه جام که ادم شم نشدم... از بند مایوم گرفت منو با خودش کشید.. و من همچنان می خندیدم.. دو سه تا دیگه کوبید پشتم که ادم شم ولی خندم بیشتر می شد...

هیچی برا اینکه ادم شم .. منو کنار استخر به دیدن بقیه مجبور کرد... اونجا بود که کمی اروم شدم... ولی وقتی اومدیم بیرون تا خود خوابگاه داشتیم می خندیدیم....

***تو دانشگاه آرخ های ترم اخر طاهره بهم هی می گفت هیچی برام ننوشتی . هیچی برام ننوشتی... منم دیدیم خیلی اصرار می کنه یه روز دفترشو برداشتم و شروع کردم... دلمم گرفته بود عجیب... اینقدر نوشتم که مردم... همش هم با این شروع می شد.. طاهره یادته؟ یادته ...

وقتی نوشتنم تموم شد دفترشو پسش دادم... داشتم می خوابیدم که دیدم صدای هق هق میاد... گفتم کیه دلش گرفته بذار راحت باشه... بعد دیدم نه بابا ول کن نیست... سرمو خم کردم و سرک کشیدم تو تخت طاهره...

من طبقه بالا بودم اون پایین... دیدم بله طاهره است داره دفترشو می خونه و گریه می کنه.. گفتم طاهره..

دیدم اومد بالا پیشم و بغلم کرد.. ایقذه گریه کرد که حد نداشت...

فرداش رفتم دانشگاه و برگشتم.. درو باز کردم دیدیم عزادار خونه است... بتول و راحله هم نشستن دارن می خونن و های های گریه می کنن...

الان نبینین خرکی مینویسم.. قدیمها برا خودم یه پا نویسنده بودم... دلم خیلی براشون تنگ شده... مخصوصا برا این سه تا دیوونه...

کاش عزیز جون ببرتم خونه بتول اینها... گیلانیه...

بعد اون نوشتن من بود که این مدل خاطره نویسی در خوابگاه مد شد... همه برا هم به جای شعر و گل و بلبل یه سری از خاطرات مشترکشون رو می نوشتن .. یا اینکه از کارهای بدی که کردن عذرخواهی می کردن...

حالا فکرشو بکنین من تموم زندگیمو تو دفتر این دختره دیوونه نوشتم .. بعد اون دفتر و داد دست احمد و محمود و امیر... می خواستم بکشمش...

گفت نه اون قسمتو منگنه زدم...

گفتم تو باشی نمی خونی؟

گفت چرا می خونم...

بعدشم که یه روز در عین پررویی محمود بهم گفت .. مردیم از بس با دقت منگنه روکندیم و بعد همونجا رو منگنه کردیم...

*** داداشیم دار میا اینجا برم کمی میزمو جمع کنم.. نگه سیبی چقدر شلخته ای...

***خوب کمی مرتب شد..

*** الان بهترم ها... باز روان پریشی های یه سیب بود...

***اینو بفرستم تا باز پرشین نمرده

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0