Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

 

راستی.. شما فکر میکنین سیب اسم مستعاره منه؟

آره؟

ولی باور کنین منو سیب صدا می کنن.. میخوای اس ام اس های دختر عمه جونم رو براتون بفرستم... اون برام می نویسه: سلام سیب سرخ من خوبی؟

دختر عمو می نویسه: سلام سیب کرمو .. حالت چطوره؟

آبجی میگه.. سلام سیبی... سیب خوبی باش.. اینهمه منو اذیت نکن.. میام خونتون...

زنعمو میگه: نصفه سیبه چطوره؟

اون یکی میگه: حالا سیب یا گلابی...

عزیز جونم هم میگه: سلام سیب مهربون من... سیب جون.. سیبی... ...........

خوب بقیه اش الفاظ محبت آمیز داره که نمیشه براتون بگم.. دلتون آب میشه...

درسته اسمم سیب نیست ولی همه سیب صدام می کنن...

ولی آبجی گاهی که فقط حدود ۹۹ درصد میشه.. بهم میگه.. ای فاستوس... به فتح الف بخونین...

 

**** از خودم بگم... فکرشو بکنین.. من مریض بودم.. داشتم از درد می مردم... همه زنگ می زدن حال عزیز جونو می پرسیدن...

آخه آبجی معصوم می دونه سیبی برا دردهای جسمانی هیچوقت گریه نمی کنه.. هیچوقت...

وقتی زنگ زد دید دارم گریه می کنم گفت شاید الکیه... بعد دید دیگه نمی تونم حرف بزنم...

بعدش از شناختی که نسبت به عزیز جون داره فهمید که الان عزیز جون رنگش پریده و دست پاچه داره دور خودش گیج می زنه...

بعد هم به اطلاع مامان اینها رسوند.. اخه معصوم جون دانشگاه بود دیگه...

مامان زنگ زد.. زنداداشم زنگ زد.. بابا زنگ زد... داداشی زنگ زد...

من که نفهمیدم.. اولش همه حال منو پرسیدن...

بعدش تو بیمارستان مثل اینکه همه زنگ می زدن حال عزیز جونو می پرسیدن و دلداریش می دادن...

تو روخدا می بینین... مامی هی زنگ می زد میگفت پسرم ناراحت مباشی ها.. اون بادمجون بمه.. افت نداره... تو دستپاچه نشو...

دیشب هم بابایی میگه.. دخرتم این پسر منو کشتی تو... کمی مواظب خودت باش... نمی دونی چقذه نگرانت بود....

حالا با این تفاسیر من به کی پناه ببرم... از این طرف ذلیل.. از اون طرف ذلیل... به عز یجون که گفتم... گفت باشه دیگه... دستت درد نکنه...

منم گفتم من اصلا مرده اینم که ذلیل تو باشم عشق من... من اصلا دیشب از عشق تو بود که  داشتم اونطوری پر پر می زدم...

اینم بفرستم بیاد تا کور شود هر آنکه نتواند دید ...

بازم براتون ور ور بزنم امروز که حظ کنین.. حظ همینطوری بود دیگه...

از بس حظ نکردم نمی دونم چطوری می نویسنش...

راستی... امروز یکی از ادم هایی که از  قدیممنو می شناسه بهم میگه: خانوم سیب تو خیلی وقته که دیگه حرف نمی زنی... نکنه به خاطر اینه که دیگه با عزیز جونت کار نمی کنی؟

منم می گم نه.. مگه اونموقع حرف میزدم؟ میگه نه.. ولی خوب بازم صدات می اومد گاهی...

شماها باورتون میشه من با اینهمه وراجی کم حرف بزنم؟؟؟؟؟!!!!...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0