Daisypath Anniversary tickers قرمز... - سيب مهربون

قرمز...

وقتی این چیزها رو میبینم بیشتر از همیشه به پدر مادر خودم افتخار می کنم...

هر چند فرزند خوبی براشون نبودم و نیستم... ولی هیچوقت اونها تنهام نذاشتن.. هیچوقت نشد ازشون چیزی بخوام و برام انجام ندن.. و البته بیشتر اوقات قبل اینکه بخوام همه چیز برام مهیا بود... نه اینکه فکر کنین موضوع مادیات نه... موضوع محبته... موضوع احترام به حقوق فرزند و حمایت از اونه...

خیلی دلم براش سوخت... خیلی از این رفتار پدر مادرش لجم گرفت... و خیلی بیشتر از همیشه تو دلم گفتم.. مرسی مامان جون.. مرسی بابا جون... خدا کنه سالیان سال سلامت و خوش باشین و خوشبخت... خدا کنه بتونم یه ذره .. فقط یه ذره عین شما باشم...

هیچوقت تو زندگیم کمبود شما رو احساس نکردم... هیچوقت یادم نمیره وقتی اومدی دانشگاه برا اون موضوعی که بهت گفتم... هیچوقت حرفهای سنجیده ات یادم نمیره... هیچوقت.. با وجود اینکه هضم بعضی هاش برام سخت بود ولی مطمئن بودم...  و بهت ایمان داشتم بابی خوبم...

مامی هیچوقت اون نگاهت یادم نمیره... هیچوقت... بهت گفتم از کجا فهمیدی این دیوونه اذیتم می کنه؟ گفتی گل من باید مامان باشی تا بتونی اینها رو بفهمی... و من مطمئنم هیچوقت نمی تونم مامان خوبی باشم.. اونطوری که تو برا همه ما بودی....

خیلی دلم براش سوخت... اشکاش نشونه یه تنهایی بزرگ بود...

می گفت فقط دلم میخواست سرمو بلند کنم بگم اینم بابامه... بگم بابام خوشبختی من خیلی براش مهمه...

هنوز باورم نمیشه مامانش اون حرفها رو زده باشه....

حتی قابل مقایسه با مامان بابای من نیستن...

پدر صلح طلب من وقتی اون رو ز اون رفتار مامی عزی جون رو دید.. اشاره داد که بریم دخترم... و مامی عزی جون تو یادش موند که من یه ادم بزرگم و نباید با من بد برخورد کنه...

هرچند هیچوقت راجع به اون اتفاق حرف نزد..ولی یادمه هیچوقت دوست نداشت وقتی عزیز جون نیست من برم خونه اونها...

این کلی به من دلگرمی می داد...

اینکه همیشه مار و به خوب بودن با هم سفارش می کنه... اینکه قبل ازدواجم گفت: هر وقت فکرکردی زندگی خیلی برات سخته من اینجام.. و اینجا همیشه خونته... حتی اگه من نباشم و یا مامی نباشه...

اینجا از الان هم خونه توئه هم خونه عزیز جونت.. هم خونه هر کسی که متعلق به توئه... ر وقت بیا ی قدمت رو چشمم...

الان که الانه با وجود اینکه عزیز جونم همیشه مواظبمه و بهترین حامی و دوسته برام..ولی باز دلگرمم به گرمای محبت مامان و بابا...

حرفهاش برام تازگی داشت... و عجیب بود... هنوزم نمی تونم باور کنم... اونها با اون تجربه تلخی که از ازدواج اون بچشون داشتن چطور می تونن با سرنوشت این بازی کنن...

یکی فقط یکی از حرفهاییکه اون دیوونه بهش زده بود رو اگه خدای نکرده عزی جون به من می گفت و باد به گوش بابایم می رسوند.. خودش می اومد دنبالم...  نه اینکه فکر کنین باباییم از این آدم های غیر منطقیه نه... و لی اینو هر کسی می دونه که اعتماد اولین شرط  زندگی مشترکه...

نمی دونم چرا هر چی اون ازش حرف می زد من یاد فیلم قرمز می افتادم... یاد اون مرده که عاشقانه زنش رو دوست داشت ولی یه روانی بود....

دقیقا عین اونه... عین همون مرده.... و البته خیلی بدتر... چون این حتی نمی گه من دوست دارم...

شما باشین دخترتون رو می دین دست یه همچین روانی ای...

اونم یه همچین دختری...

نمی دونم تصورشون چیه... هنوز موندم...

یاد باباییم می افتم... یاد اینکه یه روز اومد و گفت: دخترم ببخشید... یه خواستگار داشتی چون دیدم وصله تنت نیست خودم جوابش کردم... و لی الان ناراحتم که بهت نگفتم.. می خوای...

منم پریدم وسط حرفش که بابا جون هر چی تو گفتی درسته.. حتی نمی خوام بدونم کی بود... و اون لبخندش برام یه دنیا ارزش داشت...

ولی اینها هنوز نمی دونن کی وصله تنشونه کی نیست... به نظرم قدرت تمیز ندارن...

تقصیر هم ندارن.. وقتی بزرگشون همونی باشه که ... اون مرتیکه چهل ساله رو به من پیشنهاد داد وقتی که من فقط ۱۶ سال داشتم ...با اون سبیلهای از بنا گوش دررفته و خودش اومد از طرف اون خواستگاری من به عنوان اینکه اون بابا نداره... دیگه از اینها نباید انتظار زیادی داشت....

 و من هنوز تو شعور این مرد در عجبم... نمی دونم دنیا رو از کجاش می بینه...  معیار خوبی و بدیش چیه...

یادمه با اون سن کمم اینقدر جرات داشتم و گفتم: خوبیشون چیه که شما اینهمه مشتاقین؟ گفت: اهل دود و دم نیست... اهل کارو زندگیه... وضع زندگیش خوبه.. زندگیت تا آخر عمر تامینه...

و من تمام انرژیمو جمع کردم  و گفتم: اینجا خونه بابام هم زندگیم تامینه... وضع زندگیم هم خوبه... اینجا هیچکی اهل دود و دم نیست... پس من دودی نمیشم ...

می دونم بابا هیچوقت نمی تونست این حرفها رو به اون بزنه... تنها کسی که هیچوقت ندیدم رو حرفش حرف بزنه.. و چه بده که اون همیشه در کمال بیشعوری از این موضوع سو استفاده می کنه... و من همیشه ترجیح کی دم که خودمو خراب کنم ولی اجازه ندم نظرات احمقانه اش رو به خانواده ما تحمیل کنه.... ولی بابا هیچوقت به خاطر اون حرفهام ازم ناراحت نشد... هیچوقت...

هر کاری می کنم.. چهره معصومش با اون اشکایه قشنگش از جلو چشام نمی ره کنار...

اون صدای محزونش که می گفت: من فقط می خواستم بگم سرنوشت من برا خانواده ام مهمه... مگه من چی ازشون خواستم؟ فقط کمی حمایت... خیلی سخته؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0