Daisypath Anniversary tickers پنجشنبه روز با هم بودن!!!!!! - سيب مهربون

پنجشنبه روز با هم بودن!!!!!!

سلام

بعد ازظهر زیبای پنجشنبه بهاری شما به خیر...

خوبین؟ خوشین؟ منم هی خوبم.. از دیروز بهترم... فقط خسته ام.. کلی کار دارم.. کلی کار کردم... و کلی هم وقت کم دارم... الان هم برا اینکه بیش از این دلم نگیره به سفارش عزیز جون اومدم اینجا.. هر چند می خواستم یه کاری رو برا یکی از دوستام میل کنم...

کاش تو خونه تلفن داشتیم... اصلا حال نداشتم بیام بیرون.. عین خاله قوری جونم ... ولی باید ماست می خریدم... و یکی دو تا چیز میز دیگه که وقتی عزیز جون بیاد دیگه حتما مغازه ها تعطیل شده اند، عین دیشب.

دیشب چی شد؟

هیچی... من کلی غصه داشتم.. دلمم گرفته بود یه بغض گنده تو دلم بود.. و کلی اشک نریخته پشت چشام... عقلم نرسید عین خالجونبرم یه پیاز دستم بگیرم تا استارتش زده بشه.. بعد شاید کمی دلم وا شه...

عزیز جون حرف گوش نکن هم دیر راه افتاد.. بهش گفتم میمونی ..(میمون که نگفتم.. گفتم می مونی... اهان این درسته..

گفتم می مونی پشت ترافیک همه اونهایی که از شهرهای دیگه اومدن نمایشگاه... ولی این دوره زمونه کی به حرف یه خانوم متفکر گوش میده..

خلاصه نشون به اون نشون که آقای مهندس ساعت 23:45 رسیدن منزل...

اینقدر دلم گرفته بود که اومد زدم زیر گریه... ولی نمی دونین چه دلم آروم شد...

بعدشم بیدار موندم تا کمی عزیز دلم بخوابه و بیدارش کنم و مطمئن شم که کاملا بیداره و داره به کاراش می رسه بعد بخوابم...

البته تا ساعت 1 داشتم کمی تدارکات دلمه امروز رو می دیدم...

الان که ساعت 17 شده تازه نسشتم.. دلمه درست کردم.. یه غذای محلی... و البته برنج پختم تا مهندس بیاد با هم ساعت 15 نهار بخوریم...

ولی چه فایده نه تنها ساعت 15 نیومد.. تا ساعت 21 هم نمی رسه خونه.. خوب طبیعیه که من باز دلم گرفته...

یه روز پنجشنبه با هم بودیم که اونم خرابش کردن...

کی؟

برادر عزی جون...

الان چند روزه که هی عزیز جون زنگ می زنه بهش میگه برم اونکارت ور انجام بدم؟

میگه نه.. دوستام انجام میدن...

دوستاش هم زحمت کشیدن انجام ندادن.. حالا مهندس مونده تا کار اونو انجام بده.. خداییش خیلی حرصم دراومد...

منم صبحونه که نخورده بودم.. ساعت 10 از جام پا شدم... نهارم نتونستم بخورم...

الان چطوری زنده ام؟

خوب مقدار زیادی حرص خوردم... و البته دو ساعت پیش یه لیوان شیر موز..

معده ام آی درد می کنه...

کلی کار کردم.. ولی باز جابجایی لباسها موند...

هوا هم گرم شده عزیز جون تقریبا هر روز مجبور می شه پیراهنشو عوض کنه... نه اینکه کثیف میشه ..نه.. از بس این گل من تمیزه...

کلی حالا اتو کشی دارم...

عزیز جون زنگ زده میگه دیگه خودتو با فیلم کشتی دیگه...

گفتم نه بابا حتی یادم رفت برنامه کودک نگاه کنم...

تا ساعت 16 نهار نخورده بود... خوب پنجشنبه ها نهار نمی بره.. غذای اونجا رو هم نخورد.. وقتی هم بیاد حتماً خسته است دیگه...

دلم میخواست دلمه هامونو ببریم بیرون بخوریم...

وقتی هوا روشنه...

نه ساعت 10 شب...

فردا هم که صبح دانشگاهه... منم که بعد از ظهر تدریس دارم...

بعدشم که شب میشه باز... پس ما کی همو ببینیم...

می تونم از الان حدس بزنم که هفته دیگه شما با یه سیب سگی هار روبرو خواهید بود...

از اینها که تا یکی بهش بگه تو پاچه میگیره ها...

باورتون میشه... من از دیروز غروب تا حالا چای نخوردم...

حالا شاید برا شما عجیب نباشه..ولی برا اونهایی که سیب معتاد رو می شناسن غیر قابل قبوله...

زنداداشم اینها هم مهمون دارن... اگه نداشتن می رفتم اونجا...

آزاده اینها هم رفتن شمال... وگرنه می رفتم خونه اونها... حوصله هیچ کس دیگه ای رو هم ندارم...

زنگ می زنم شاید این آذر بدجنس امود خونمون.. لااقل فردا تنها نباشم...

دیگه برم... یعنی میرم بیرون که اینها رو بفرستم.. یه سر به دوستان اینترنتیم بزنم.. بعدشم بیام خونه شاید

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0