Daisypath Anniversary tickers سیب آل زدا!!!!!!! - سيب مهربون

سیب آل زدا!!!!!!!

سلام خوبید؟

خوبم...

نه بابا دیشب جنها رو دودر کردم..

البته دیروز بعد ازظهر اومده بودن حالگیری... سعی کردم حالشونو بگیرم...

شب هم دودرشون کردم...

آخه سیبی ساعت ۲۲:۳۰ داخل رختخواب بود...

ساعت ۲۳ هم در منزل پادشاه هشتم از سلسله اشکانیان بود...

تازه عزی جون سرشو گول هم مالید...

چطوری؟

خوب اولش اومد پیش سیبی... و زودتر از سیبی خوابش برد...

ولی سیبی صبح که با آثار به جا مانده از یک هندوانه خوری عظیم روبرو شد.. متوجه شد که عزیز جون بعد از اینکه استراحت نمودند.. بیدار شده و در جوار برنامه شیرین نود مشغول شکم نوازی بودن...

البته کار خوبی کرد گل نازنینم که هنودونه خورد ها.. خیلی براش خوب بود...

ولی سیبی اصلا براش هندونه خوب نبود..

چرا؟

خوب یه نفر مگه چقدر شکم داره که از ساعت ۱۹ تا ساعت ۲۱:۳۰ توشو پر از گوجه سبز ، توت فرنگی ، رب انار ، دلار* ، پرتقال ، خیار و هنودونه کنه...

خوب شما رو نمی دونم ولی من دیشب همه اینها رو با هم خوردم.. به طوری که ساعت ۲۲ دیگه فکم داشت از درد می مرد...

تازه کاهو ها هم چشمک می زدن ولی دیگه دلم درد گرفته بود...

فشارمم که زیر صفر درجه سانتیگراد بود...

یه لیوان عرق نعناع نوش جان نموده و به رختخواب پناه بردم...عین بید می لرزیدم ها... سردیم شده بود...

الان بد نیستم..

اولش گفتم خوبم؟

نه بابا خوب کجا بود...

قابل توجه حضار محترم دکتر هم نمی رم.. من می ترسم... اصلاً هم با کسی شوخی ندارم...

بمیرم راحتترم... خوب شد؟

تازه یادت باشه جناب دوست مهربان... حالا یه درد به دردهام اضافه کردی... تو هم با این راه

حل ها و مهربونیهات...

آخه آدم با یه نفر که اینهمه برا خودش غصه داره اینطوری رفتار می کنه... هنوز یاد نگرفتی؟

البته بازم می گم .. من اصلا مهم نیستم... ولی امیدوارم با اون طفلک خوب رفتار کنی... بمیرم براش.. چی می کشه از دست تو ...

ضمناً می دونم این کارات  همه برا مهربونیهات بود.. ولی این نحوه بروز محبت همچین یه طورهایی دلمو شکست... ولی خوب بی خیال.. چون اصلا مهم نیست... اصلاً... منظورم خودم و ناراحتیهام بود...

امروز یه جورهایی ژست ناراحتی باید به خودم بگیرم...

چرا؟

خوب نباید اجنه متوجه بشن که دیشب رو دست خوردن... وگرنه امروز میان حالمو می گیرن...

*دلار: یه چیزیه که من الان حال ندارم براتون توضیح بدم.. ولی همش از سبزی های معطر درست میشه... منظور دلار نبود که تو دلتون خندیدین .. ضمنا دلار که همون پول خوشگل بیده رو با ضم دال می خونن ولی دلاری که من خوردم رو با کسر دال می خونن... و همون موضوع میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است..است. :)

****راستی می دونین امرو زسالگرد چیه؟

سالگرد اردوی به یاد ماندنی دانشگاهمونه دیگه.. ولی من الان هیچ حسی نسبت به اون سال ندارم... متنشو هم نداشتم تا طبق روال هر سال بخونم... همه خونه بابامه... عین اون نامه عاشق سینه چاکم...

دیشب کلی تو ذهنم کنکاش کردم ببینم هیچ احساس نوستالوژیکی بهم دست میده با یادآوری خاطرات اونسال.. دیدم نه تنها هیچ حسی بهم دست نمی ده .. حتی حالم از اینکه بشینم عکسهای اردو رو ببینم بد میشه...

می دونین چرا؟

آخه تصوراتم از خیلیهاشون تا زمان فارغ التحصیلی داغون شد...

اینقدر احمق بودن که اخرها زدن ر...........ن به اعصاب من.. بعدش هفته های آخر مثل اینکه احساس کرده بودن یه جورهایی گوشام دراز شده... هی می اومدن جهت عذرخواهی و بازار سیب جان حلالمون کن و ما دوستای خیلللللللللللللی خوبی هستیم و این حرفها خیلی داغ شده بود... منم یه ب.........خ به هر کدومشون تعارف کردم و گفتم.. خلایق هر چه لایق... و ضمناً حالم از همتون به هم می خوره...

به همین قشنگی...

یادم میاد یکیشون که ادعای اینو داشت که عاشقانه منو می پرسته و من نباشم اون میمیره و این حرفها.. با یه آخ من می میره و زنده میشه.... آخرهای تحصیل بدجوری به خونم تشنه شده بود.. اونم با حرف مردم... منم فقط با پوزخند بهش گفتم... یادم میاد بهت گفتم از آدم های دهن بین متنفرم... از آدم های سست عنصر تهوع بهم دست میده.. از آدم های دروغگو چندشم میشه... و حالا جدای از همه خصایص زیبایی که داری... و تا حالا رو نکرده بودی.. این سه ویژگی رو هم خدا رو شکر داری...

اون هر کی که جز ائمه محسوب می شد رو قسم خورد به جدشون و به تمام امامزاده های ایران متوسل شد که حتما حال منو میگیره...

متاسفانه به دلیل علاقه اش به من تو خیلی از عکسها چپونده خودشو... و هر جا اون نباشه اون حاجی فیروز احمق هست... با این اوصاف به نظر شما من از دیدن عکسهای اردومون که یه روز فکر می کردم زیباترین واقعه زندگیم در دوران دانشجوییمه باید لذت ببرم...

اینم نوشتم که نگین بی معرفت همه رو یادش رفت...

نه همش یادمه... همه بی جنبه بازیهاشون یادمه... همه ازارهاشون یادمه... و همه نمک نشناسیهاشون...

چه خوبه اون سه کله پوک باهامون نبودن... وگرنه دلم از اونها هم می گرفت...

باز دلم چقدر براشون تنگ شده... می گین الان چیکار می کنن؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0