Daisypath Anniversary tickers سیب خندان.... - سيب مهربون

سیب خندان....

صدای خنده میاد... تو راه پله ها... چه خوشه طرف... مگه نه؟

صداش آشناست؟ اره بابا منم دیگه... سیب مهربون.. الان شده سیب خوش خنده... تمام این ماهیچه های دلم درد می کنه... از بس من خندیدم...

هم سر نهار .. با برو بچز... هم سر موضوع پول...

براتون میگم.. هرچند شما نمی خندین.. آخه من که نمی گم تو نهارخوری چی گفتیم...

می دونین چیه؟ ما چند وقتیه که با زهرا و البته بقیه هی حال همو می م یگیریم و هی به هم می خندیم.. البته درست می فرمایی نباید به هم بخندیم باید با هم بخندیم...

ما هم همین کارو می کنیم.. به هم، باهم  میخندیم.... اینقدر حال میده...

حالا امروز جدا از مسائلی که خندیدیم ... اونها تو بحث بی مزه لاغری و چاقی بودن...

و یکی که خیلی وارد بود داشت می گفت فرمولهای  زیادی برا محاسبه هست و این حرفها...

و با کیش حساب کرد دید اون همکارمون ۵ کیلو هم کم داره... بعد من خیلی ریلکس گفتم.. ببین من ۱۰۰ کیلو ام .. البته می دونم  که وزنم نرماله و شاید چند گرمی کم داشته باشم ولی تو حساب کن... و بعد موضوع ادامه دار شد و هی اونها خندیدن...

همون ادامه هه خنده دار بود که نمیشه گفت...

بعدش من گفتم که می دونی اصلا چرا من مانکن نمی شم؟ وگرنهب را من کار یه روزه لاغر شدن..

اونها گفتن چرا؟

گفتم آخه اون آقاهه تو تلویزیون گفت مانکنیسم ها رو می گیرن می برن کلانتری ...

بعد هم بحث سن شد که من دوباره از اون حرف ها زدم که همشون خندیدن..

خوب کلا من ادم خوش زبونیم دیگه.. . و البته خوش مشرب...کاریش نمی شه کرد

حالا موضوع پول چیه.. من قرار بود به یه نفر ۲۵۰۰۰ تومان بدم... بعد واستادم ۸تا ۲۰۰۰ تومنی شمردم و یه ۱۰۰۰ تومانی.. به شوخی هم گفتم بقیه اش مال خودتون...

دیدم هاج و واج داره نگام می کنه میگه: سیبی اینکه ۱۷۰۰۰ تومن شد بقیه اش چی؟

منم کمی نگاش کردم و گفتم درسته دیگه...

بعد یهو زدم زیر خنده.. حالا خنده ام بند نمیاد که...

میگه چی شد... می گم هیچی من اینها رو ۳۰۰۰ تومن حساب کردم .. شد ۳۰۰۰*۸+۱۰۰۰

بعد اون کلی خندید و گفت مگه ۳۰۰۰ تومنی داشتیم تو  اشتباه کردی...

داشتم لب و لوچه ام رو جمع می کردم و بقیه پول رو می دادم که.. اون آقاهه گفت : سیبی اینها رو چند با ما حساب کردی...

بعدشم کلی اذیتم کردن که داری از شوهرت پول می گیری چطور حساب یم کنی و این حرفها...

حالا من دیگه خنده ام بند نمی اومد...

اینقدر خندیدم که حالا دلم داره از درد می میره...

حالا خدا کنه فردا اتفاقی نیفته...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0