Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

 

بازم سلام

خوبید؟

خوبم...

راستی دوشنبه ها زهرا نمیاد سر کار... خیلی هم حال غذا خوردن داشتم.. حالا تنها هم هستم... البته تنها که نه... ولی خوب وقتی زهرا نیست یعنی تنهام...

***می دونین من شنبه چه سوتی ای دادم ...

گفتم کامی روانی شده عین صاحبش.. زنگ زدم آقا دکتر مهربون بیاد درستش کنه.. آقا دکترشم هم یه آقای جوونه که بدتر از من وقتی خجالت می کشه تا بنا گوشش سریع آن لاین قرمز میشه...

هیچی آقاهه که اومد دیگه اون صفحه دیوونه هه نمی اومد.. گفت بذارین دوسه تا فایل باز کنم...

اومد رو یکیش کلیک کرد و باز شد... یهو دیدم ای دل غافل.. اون فایله است که توش کلی جوک ناجور بود... گفتم وای نه میشه ببندید...

بعد اومد رفت فلشم رو باز کنه .. یادم افتاد وای توش کلی عکس خانوادگی .. و البته شدید ا خانوادگی هست.. باز گفتم نه نه تو روخدا این نه...

اگه بدونین اینقدر دستپاچه شدم.. اونم اینقدر شرمنده شد.. بعد یه فایل دیگه همینطور با وای و وووی من بسته شد...  بعد یکی از دوستان زحمت کشید همون لحظه برام یه جوک باحال فرستاد

 اقاهه خوب همکارمون رو می شناخت دیگه.... بعد کلی همه با هم شرمنده شدیم...

*** همیشه همینطوری بوده... همیشه...

چطوری بوده؟ نمی تونم براتون بگم... ولی موضوع همونه که گفتم... کسی تا وقتی تنها نباشه نمیاد پیشم... برا همینه چند وقتیه از اینکه کسی نمیاد خوشحالم... این یعنی کسی دیگه تنها نیست...

البته قور قوری جون با تو نیستم ها... هر چند اگه بدونم خوشی ولی حالت ازم بهم می خوره مطمئن باش از خوشحالی تو پوست خودم نخواهم گنجید.. خودت می دونی چقدر دوست دارم...

همزاد جون با تو هم نیستم ها!!!! می دونی که من و تو این حرفها رو با هم نداریم... داریم؟!!!!!

*** راستی عمه کیجا رفت سر کار.. هنوز نمی دونم کجا.. ولی صبح کله سحر برام اس ام اس زد.. خوشحال بود... منم خوشحالم... مگه من چندتا عمه کیجا دارم که دوسش دارم یه عالمه...

***وای نمی دونین من شنبه چیکار کردم.. بابا من شنبه ویار آش داشتم ناجور... نه نی نی ندارم... من کلا شکمو هستم.. کلی فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که دلم فقط آَش می خواد.. آخه من چند صباحیه دیگه حتی به پیتزا هم فکر می کنم تهوع می گیرم.. اصلا راستشو بخوان جز نون و پنیر و چای دلم هیچی نمی خواد بخورم...و البته سالاد... فکر میکنین امرو زنهار چی دارم.. سبزی خوردن تازه که بابایی فرستاده... سالاد و پنیر... دیگه نمی خوام به هیچی فکرکنم.. اره داشتم می گفتم .. ساعت ۱۸:۳۰ رسیدم خونه .. برا زنداداش زنگ زدم.. گفت: نه بابا سیبی چشم ما روشن خونه ای بدو بیا اینجا... تو رو خدا یم بینی من چه خوبم که زنداداشم اینطوری تعارف می کنه.. حالا هیچکی نه این زنداداشم که همه می گن ما فکر نیم کنیم اصلا ادم خوشایندی باشه...

گفتم نه به عزیز جون میگم سر راه برداه شما رو بیاره .. می خوام آش بپزم.. اینقدر اصرار کرد که گفتم پس هیچی درست نکن... هر چی بود برداشتم با چه مکافاتی رفتم اونجا...

آش پزی شروع شد و البته ساعت ۲۱:۳۰ کاملاً آماده و جا افتاده...

زنداداشم برامون شام درست کرده بود. گفتم با داداشی فردا بخورین.. دیگه هم مجبور نیستی آشپزی کنی...

بعدش کلی با عسل جون بازی کردم... اینقدر با هم جیغ کشیدیم که حد نداره... نمی دونین برا اولین بار تو بغلم خوابید.. یعنی نخوابید ها.. عین بچه کوالا چسبید بهم سرشو گذاشت رو سینه ام و من هم عین گهواره شدم براش... یه ربع اینطوری بود.. داداشی داشت شاخ در می آورد.. می گفت چه باحال... بعد چشاش هی قیلی ویلی می رفت... کلی با هم لاو ترکوندیم اونشب... کلی هم بهمون خوش گذشت....

ولی چه فایده بعدش عزی جون حالش یه عالمه بد شد...

البته تقصیر خودشه ها.. اومد نگفت حالم زیاد خوب نیست تا من درستش کنم... بعدشم پرخوری کرد... نتیجه اش این شد که الان هم زیاد خوب نیست...

***راستی از همتون ممنون که دیروز اینهمه منو شرمنده کردین.. و بهم سر زدین و برام نگران شدین... روی ماهتون رو نمی بوسم... ولی براتون کلی آرزوهای خوب می کنم...

***الان معلومه من یه خورده خوشحالم؟ خوب بابا رییس رفته...

*** راستی پارسا جونم باز مریض شده... معصوم میگه می ره تو بغل مامانش می گه..مامان پارسا مریض...

*** دیگه حرفی ندارم براتون... باید برم نهار... البته بهتره بگم باید برم سالاد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0