Daisypath Anniversary tickers عزيز جون مريض.. - سيب مهربون

عزيز جون مريض..

سلام

خوبید؟

خوبم.. بد نیستم.. خوب که نیستم... حال جسمیم خوب نیست

روحمم که از قدیم هاداغون بود...  ولی به قول قوری جونم بازم خدا رو شکر... قوری جونم رو شما نمی شناسید.. یه دوست خوبه که من از همه شماها بیشتر دوسش دارم.. نه بابا از عزیز جون که بیشتر دوست ندارم... اصلا دوست داشتن عزیز جون با دوست داشتن بقیه کلی فرق می کنه... قوری جون اینو می دونه.. ولی بین دوستام خوب دلم برا قور قورایه اونه که هی غش و ضعف میره دیگه...

خدا نکنه یه روز  آهنگ قورقوراش محزون باشه... خیلی دلم می گیره.. خیلی...

هر چند چند وقتیه بدطوری غصه ناکه قور قوریاش... ولی امیدوارم خوب شه... اینقدر که همه قورباغه ها از دستش عاصی شن.. آخه نمی دونین که.. چه شیطونه این خالجون من... بهش گاهی می گم خالجون...

داشتم می گفتم ها.. یهو جو قورباغه ای منو گرفت از موضوع پرت شدم...

آؤه حالم زیاد خوب نیست.. دلیل غیبت دیروزم هم مریضی عزی دلم بود دیگه...

نمی دونین وقتی عزیز دلم مریض میشه من چقدر داغون میشم... اصلا هم اینهمه علاقه خوب نیست ها...

دیروز صبح می دونستم باز جن صبح یکشنبه اومده و من باید تنهابرم.. چونعزیز جونبیدارم کرد گفت: نازنین پاشو دیرت نشه... خوب نگفت پاشو دیر کردیم... منم عاقلانه به مسئله نگریستم..

مثل خانوم های خوب پاشدم آماده شدم.. عزی جونمبرام چای هم ریخته بود.. خوردم.. بعد رفتم با گلم خداحافظی کنم و برم ... که دیدم گل پسرم داره تو تب می سوزه... صورتش داغ داغ بود... بیدارش کردم .. می گم عزیزم حالت خوبه؟

اینقدر بد بود که گفت نه.. تازه داشت می لرزید...

گفت تو برو دیرت نشه...

خداحافظی کردم..رفتم بیرون اتاق ... کمی واستادم.. دیدم اصلا پاهام راه نمی ره...

لباسمو عوض کردم.. رفتم براش جوشونده اوردم.. خورد .. یه لبخند شیرین زد باز از حال رفت...

پاشویه کردمش.. هر بار هم بیدار می شد.. می گفت برو برات بد نشه.. ببخشید خسته ات کردم.. ببخشید... ببخشید...

اینقدر از این حرفها زد که باز اشکایه منو دراورد...

بهش می گم عزیز دلم تو استراحت کن... به هیچی هم کار نداشته باش...

از ساعت ۹ صبح هم هی بیدار می شد می گفت یه نیم ساعت دیگه خوب میشم خودم می برمت...

بهشم ه رچی می گم بابا جون من اصلا امروز سر کار نمی رم..  گوشش بدهکار نیست..

کمی بهتر شد.. گفتم برمی دکتر.. تا غروب هم هر چی گفتم نیومد...

ظهر کمی که بهتر شد فرستادمش حموم... انرژیش تموم شد.. ولی حالش جا اومد...

از همه بدتر این بود که دلش اصلا غذا نمی خواست... براش سبزی پلو درست کردم..  با مرغ.. گفتم شاید میلش بکشه...

البته همینم شد.. کمی که یواش یواش خورد اشتهاش باز شد... باز براش کشیدم...

غروب رفتیم بیرون کمی خرید کنم... بیشتر تو ماشین می نشست و بیرون نمی اومد.. اخه اصلا حال نداشت.. بهش گفتم خودم می رم ها...

شب دیگه خوب شده بود.. ولی یهو ساعت ۲۲ دیدم داره هی عرق می کنه... با زبی حال شده.... دیگه نمی دونستم چیکار کنم... خودش خوابید.. کمی موندم عرق پیشونیشو خشک می کردم که مبادا سرما بخوره... خوشبختانه بعد یه ساعت خوب شد و خوابیدم...

حالا خودم دیگه جون ندارم...

خیلی حالم بده...

 

چم شده؟

نمی تونم براتون توضیح بدم مفصله موضوعش...

 

*** آخر هفته داداش عزیزجون میاد... من باید پنجشنبه خودمو تا ظهر یه جایی اواره کنم.. چراشو نمی تونم براتون توضیح بدم... خیلی اونوقت باید مسائل پیچیده ای رو براتون بگم که اصلا جاش نیست.. تازه حسشم نیست...

 

***تازه آخر هفته معصوم جونم هم شاید بیاد... خوب اگه بیاد که می تونیم با اجازه بزرگترهابریم بازار... بعد تا ساعت ۱۶ کار داریم...

 

***بقیه حرفها باشه تو پست بعد تا این نمرده براتون بفرستمش هم این نمیره هم بدونین من زنده ام :)

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0