Daisypath Anniversary tickers گزارش هفتگی... - سيب مهربون

گزارش هفتگی...

حوصلشو ندارين نخونين .. اصلا حال نوشتن نداشتم... خيلی بی حوصله و طولانی شد...

چهارشنبه من می خواستم برم خونه... همسرم زنگ زد گفت داره می ره برا اداره کتاب بخره.. ازم پرسید چی می خوام... منم گفتم اینکه منم بیام...

گفت خسته می شی ها... منم گفتم نه ... بعدش رفتم نمایشگاه... براش زنگ زدم . پیداش کردم...اونها تو قسمت خارجی ها بودن ... من دیدم کاری ندارم اونجا.. گفتم می رم انتشارات داخلی... رفتم کمی گشتم.. اصلا خوشم نیومد... البته این خوش نیومدن 20000 تومان برام خرج برداشت... بعدش رفتم قسمت کودکان برا برادرزاده هام کتاب بخرم.. بد نبود ولی خیلی به دلم نچسبید.. هر چند این نچسبیدن برام 10000 خرج برداشت.. چرا اینقدر کم.. خوب ابا بیشتر که تو کیفم پول نبود... رفتم از همسرم پول گرفتم ولی دیدم اصلا حال برگشتن ندارم... بی خیال شدم.. تو دلم گفتم خوب اینها که اصلا تخفیف نمی دن من چرا خودمو پر پر کنم... میرم از همون کتاب فروشی کرج می خرم...

بعدش با همسرم اونم با مترو برگشتیم کرج... من مجبورش کردم با مترو بیاد.. ماشین نیاورده بود.. ولی دق کردم از دستش... چرا؟ آخه اصلا فرهنگ مترو نداره... نه اینکه بی فرهنگ بازی در میاره و هول میده و مثل اون آقایون که جیغ می کشن و آدم رو یاد بخش زایمان بیمارستان می اندازن جیغ می کشه و از این برنامه ها نه...

در واقع دیگه خیلی با فرهنگه... مثلا بهش می گفتم نازنین بیا ا ینجا واستا در واشد وا نستا به مردم تعارف کنی... زودی برو تو.. گوش نمی داد که... وا می ایستاد همه برن بعد اگه جا بود بره تو واگن.. معلومه ما اینطوری دو تا قطار رو از دست دادیم...

بعد بهش می گم باید خودتو بچپونی تا بتونی از پله برقی استفاده کنی  وگرنه تا فردا بهت جا نمیدن...  گوش نمی داد که... بعدش که می دید من رفتم مجبور می شد عین من یه جوری خودشو جا کنه تا بیاد... تا کرج هم برا گل روی من تحمل کرد... وگرنه احساس می کردم داره حرص می خوره ... رسیدیدم صادقیه.. اون جیغ های ملتو شنید و البته جیغ های مردها رو .. دیگه اون جمله ای که تو گلوش مونده بود گفت.. "اینجا همش وحشی بازیه... حس گوسفندی به ادم دست میده" 

البته من از شما عذر می خوام .. همسرم قصد توهین نداشت... ولی ندیده طفلک این کشمکش مردم رو برا تسخیر صندلی... و یا کمی جا برا ایستادن...

وقتی سوار مترو کرج شدیم.. رفتیم بالا.. گفتم به صندلی ها باید تکیه بدی... ... انگار حواسش نبود باید تقریبا 1 ساعت واسته.. هر کی می اومد  جاشو می داد به اون.. تا اینکه بهش اخم کردم و گفتم میشه تکیه بدی... بعد که قطار راه افتاد متوجه شد منظورم چیه.. و بهم هی لبخند میزد...

یه آقا مهربون پا شد تا من بشینم... حالا هر چی می گم نه من راحتم گوش نکرد.. بنده خدا رو زمین نشست و من سر جاش...

البته بین راه صندلی خالی شد و من بلند شدم و اون سر جاش نشست .. من و همسرم هم رفتیم کنار  هم نشستیم...

موقع پیاده شدن از قطار .. هی می گفت دیگه که رسیدیم برا چی باید تند بریم....

داشتم روانی می شدم از دستش می گم: گل من یه کم فکر کن .. الان همه ماشین ها می رن و من  و شما باید خیلی منتظر بمونیم تا یه تاکسی بیاد... وقتی رسیدیدم ایستگاه و دید که فقط یه تاکسی مونده گفت: بابا تو دیگه کی هستی.. مترو سوار من...

شب رفتیم خونه عشق من... خوب روز معلم بود.. زنداداشم هم معلم.. منم خواهر شوهر مهربون.. نمیشه براش هدیه نخرم که میشه.. تازه برا سپنتا جونم هم یه کتاب خریدم قد خوش پر از عکس حیوون... نمی دونین از خوشحالی چه جیغی می کشید... اینقدر خوشگل شده که دلت می خواد بخوریش... گاز گازیش که می کنم می خنده... 

صبح پنجشنبه هم با همسرم رفتم اداره... نه بابا تو نرفتم.. از اونجا برام آژانس گرفت رفتم خونه دوستم... یه صبحونه زدیم تو رگ اساسی...

بعدشم هوشی کلی پول داد به آزاده... بعد دیدم داره راجع به نمایشگاه و اینکه از کدوم طرف بریم بهتره توضیح میده... بعد آزاده براش توضیح داد که ما اینقدر به فرهنگ کتاب و کتاب خوانی اهمیت می دیم که می خوام اونو بدیم دست جوونترها و خودمون بریم بازار... چشای هوشی از حدقه زد بیرون...

گفت من تو دلم داشتم می گفتم : ووووو چه خانوم های کتاب خونی... چه خانوم های فرهنگ دوستی.....

نشون به اون نشون که ساعت 9 از خونه زدیم بیرون و ساعت 15:20 بر گشتیم خونه... البته پولمون هم تموم شد...  نمی دونین کلی خودمو شرمنده کردم... خیلی شرمنده خودم شدم... این مابین همسرم زنگ زده و سفارش می کنه که اگه برا خودت خرید نکردی و فقط برا برادرزاده هات چیز میز خریدی من می دونم و تو...

منم گفتم چشم م م م م م م م م...

البته برا نازنینم جز یه شلوار و یه شلوارک خوشگل و یه سری ملزومات آرایشی یه پیراهن آستین کوتاه خریدم که خودم هنوز تو سلیقه خودم موندم...

این پیراهن هم به همون مناسبت رو زمعلم براش خریدم...

نمی دونین چه خوشگل تر میشه وقتی تنش می کنه...

بهش گفتم حق نداری وقتی تنها میری بیرون بپوشیش... عین این پسر کوچولوهای دوست داشتنی میشه...

خودشم خیلی از هدیه ام خوشش اومد... دیروز هم که رفتیم با هم بیرون پوشیدش...

 

تا ساعت 20 خونه آزاده اینها بودیم... بعد رفتیم با دوست همسرم رفتیم بیرون... جاتون خالی خوب بود...

ساعت حدود 1 رسیدیم خونه... صبح همسرم خواب موند و نرفت سر کلاس... قرار بود با دوست جون اینها نهار بریم پیک نیک...

زنگ زد و گفت که لوله آب خونشو ن ترکیده... پیک نیک کنسل شد... من و عزی جون هم خودمون نرفتیم بیرون.. موندیم خونه رو تمیز کردیم و من یه کوله بار لباس اتو کردم...

الان این دست راستم داره می شکنه... غروب هم رفتیم بیرون...

الان هم که اینجام...

ورم کرده و پف پفی...

کسی نمی دونه من چرا اینقدر ورم کردم... نکنه نی نی دارم... باور کنین اصلا آمادگیشو ندارم.. اصلا...دعا کنین اینطوری نباشه

تا بعد بای

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0