Daisypath Anniversary tickers عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد... - سيب مهربون

عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد...

نمی دونم شما هم عین من آهنگ های داریوش رو دوست دارین یا نه... البته نمی گم من از اون داریوشی های خفنم نه.. ولی تا 4 سال پیش رو مطمئنم هر چی آلبوم و آهنگ و کنسرت داشت رو داشتم... از همش خوشم نمی اومد شاید.. ولی برا یه بار گوش دادن باز خوب بود... البته کسی ازم نخواد، که همه رو برو بچز بایکوت کردن و نذاشتن با خودم به خانه همسر بیارم..

البته این پستم اصلا ربطی به داریوش و این حرف ها نداره ها.. من کلا اگه از شعر یه ترانه خوشم بیاد گوش می کنمش و اصلا مهم نیست کی خونده... البته باید ریتمشم جذبم کنه ها..

 

حالا اینها رو ولش .. هر موقع این تیکه از ترانه داریوش که میگه" عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد" میاد تو ذهنم و مثل حالا هی تکرار میشه یاد اون روزهای قشنگ می افتم... البته اگه سرخوش باشم... وگرنه افکارم سیاسی میشه و خفن..

حالا که کمی خوشم بذار براتون از پستوی خانه بگم...

نمی دونم می دونین پستو چیه یا نه؟

اصلا پستو دیدین؟

مامانم اینها از این خانواده های اصیل و همچین پولدار بودن... البته نمی دونم چه لفظ ملموستری برا اوضاع زندگیشون بکار ببرم... البته اینکه می گم بودن هم دلیل داره ها...

پدر بزرگ خدا بیامرزم سواد نداشت... ولی صدتای با سواد های اون دوره رو می ذاشت تو جیبش...

آدم کاملا حلالی بود... کلی خونواده دار و زحمتکش هم بود... با  شاگردی تو  مغازه خواهر برادرهای یتیمش رو بزرگ کرد و سر و سامون داد.. خداهم اجرشو داد...

بگذریم.. پدربزرگم اینها یه خونه داشتن از اینها که دورتا دورش خونه بود و وسط حیاط داشت...

نه از این خونه کوچیک ها نه... 8 خانواده پر جمعیت به راحتی می تونستن اونجا به صورت مستقل زندگی کنند ... دو تا هم آب انبار داشت.. و کلی زیر زمین ... یه حوض بزگ 20 متری وسط حیاط.. و چهار تا باغچه 16 متری هم دور تا دورش... با کلی درخت میوه و گل محمدی و ...

اینها باز هیچ ربطی به موضوع نداشت ها.. خواستم بگم تا از غصه بترکین... J

داشتم می گفتم.. اون به اصطلاح دو واحدی که خودشون توش زندگی می کردن و در واقع یکیش مهمونخونه بود و یکیش محل تجمع دائم همه خانواده از ریز تا درشت ، توش یه پستو بود..

یه اتاق خیلی کوچیک اندازه اتاق خوابهای الان و شایدم بزرگتر... تقریبا 9 متری... قبول کنین اون موقع که اتاق کوچیکشون 20 متر بود دیگه نه متر واقعا میشد پستو... یه به اصلاح کمد دیواری داشت که اندازه آشپزخونه الان ما بود.. (این یکی واقعا غلو بودها...) تقریبا ۳۰/۱متر عرض و 20/1 عمق داشت... و لی در نداشت و جلوش یه پرده خیلی قشنگ آویزون بود.. یه گوشه پستو رختخواب دم دستی های مادر بزگم بود.. کنارشم یه کابینت دو در برا ظرف دم دستی هاش ...

ما چند نفر بودیم؟... همیشه 18 تا بچه ریز و درشت بودیم .. البته اگه مهمون داشتیم یا فرد جدیدی به ما ملحق می شد حدود 25 نفر هم می شدیم...

باورتون میشه توهمون اتاق 9 متری...

نه ببخشید توهمون پستوی 9 متری...

یه سری عین من که کوچیکتر بودن می چپیدن تو اون کمد دیواریه و پرده رو می زدیم کنار... البته جز در مواقعی که می خواستیم نون شیرین و هله هوله بخوریم یا از اون کرم آلمانیه مادر جون بزنیم به سر و کلمون..

تصور کنین مادر بزگم چه زجری می کشید از دست ما...

اونهمه خونه که تازه یه سالن اونور حیاط که حدود 40 متر می شد رو داده بودن به ما برو بچز که بریم خودمون رو اونجا از سر و صدا پر پر کنیم رو ول می کردیم.. می اومدیم می چپیدیم تو اون پستو ... بعدشم که صدای هر و کرمون بلند بود دیگه... چون کسی جم می خورد پاش تو دهن یا دماغ اون یکی بود...

تازه هر کی هم نمی خواست بعد از ظهر بخوابه تا بقیه یه نفس راحت بکشن با زمی رفت تو اون اتاق.. بعدش یکی یکی به جمعیت اضافه می شد...

بعدش هم که سر و صدامون بلند می شد و مامان عصبانی می اومد هممونو دعوا می کرد...

گاهی سر ظهر اونجا رو قفل می کردن تا از شر ما راحت باشن...

حالاهم این خصلتمون رفع نشده ها..

همون مهمونی اون هفته ای بود.. زنداداشم می گفت کسی تو این اتاق کوچیک نمی شینه .. میوه ها رو بذاریم اینجا... داداشیم گفت نه بابا اینجا از سالن شلوغترمیشه حالا می بینی...

همینم شد.. همه خانومها و البته دختر خاله ها چپیده بودیم تو اون اتاق کوچیکه... به طوری که یکی از خاله هام بیرون در نشست چون جا نبود...

بعد ههممون یاد پستو اون خونه قدیمی افتادیم و کلی دلمون برا گذشته تنگ شد...

بماند که با تعریف از اون روزها چشای مادرجونم پر اشک شد..

تو دلم گفتم حتما یاد اون عزیزانی افتاده که تو اون خونه از دست داده و حالا خاطراتشون تبدیل به یه برج شده... برجی که نه روح داره و نه حس زندگی...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0