Daisypath Anniversary tickers نمایشگاه کتاب... دوستهای قدیمی - سيب مهربون

نمایشگاه کتاب... دوستهای قدیمی

***خالجونم نیست... دلم گرفت... خدا کنه بهش خوش بگذره... رفته مسافرت خوب...

*** قرار بود راجع به نمایشگاه بگم..

اره یه زمانی من شرکتم نزدیک نمایشگاه بود... بعد ژای ثابت نمایشگاه بودم دیگه.. هر یک می خواست بره نمایشگاه می اومد دنبال سیب جون.. سیب جون هم خوش ذوق.. تازه جوون.. کلی هم پایه بود... خلاصه همه خوشحال و شادمانه بودن وقتی سیب جون باهاشون.. بود...

اینها رو گفتم که بگم یه سال که دانشجو بودیم و من هنوز همسر نداشتم و خیلی هم افکارم آزاد تر از الان بود و خیل یهم خجسته بودم به قول نانا... بر وبچز دانشگاه گفتن.. سیبی بیا بریم نمایشگاه کتاب تهران.. خوب برا اونها خیلی تیران (به کسر ی بخونین و همون منظور تهرانه) هیجان داشت.. من گفتم نمیام.. یعنی می خوام خیلی زودتر برم تهران .. که همبرم ژیش داداشیم.. کمی براش غذا درست کنم نمیره... هم برم خونه خالجون که دخملاش نیستن تا کمی از تنهایی در بیاد هم من درسامو بخونم هم اینکه نمایشگاه که شروع شدد برم یه دوری بزنم...

خلاصه همه حالشونو گرفته شد.. مخصوصا دوست پسرهام... اوه حالا غیرتی نشین.. از بس که دخترهایه اونجا مزخرف بودن .. بلانسبت چند تاشون که در سالهای انتهایی کشف شدن.. و بعد فهمیدیم که هی اونها هم نصفشون تو زدر از اب در اومدن من بالطبع طبق حس ناسیونالیسمی خودم با چند تا از پسر های هم استانی خودم صمیمی تر شدم.. البته همشون توسط داداشی مهر تایید خوردن.. تازه اون داداش غیرتیم.. که الانم به من گیر می ده... تصورشو کنین چقدر اون ۳ کله پوک فاستوس تر از من بودن که مخ داداشی رو زدن... بعدشم بابا اومد و گفت نه اینها کبریت بی خطرن.. فقط به هر پسرن دیگه نکنه برات حرف در بیارن تو دانشگاه...

گفتم نه بابایی .. حرف که زیاد می زنن ولی در مورد من واینها حرف نمی زنن... خودشون تصواراتشون رو بیان می کنن... مثل اون احمق خان که معلوم نیست برا کدوم کره خری چی خریده بود که رفته بود به همه گفته بود.. من برا سیب خانوم یه کادو خریدم ۱۰۰ هزار تومان... نه اینکه من اروم نشستم ها.. کار داشت به جاهای باریک کشیده می شد .. رفتم بهش گفتم مرتیکه الاغ .. حالا که گفتی خریدی.. بیا بده لااقل اش نخورده دهن سوخته نشم ...

داشتم می گفتم من اومدم تهران و یه روز عزمم رو جرم کردم و تنهایی راه افتادم برم نمایشگاه...

حالا سیب خانوم چادری دانشگاه خیلی تر گل و ورگل پاشده رفته نمایشگاه... خوب انموقع که طرح مبارزه با بدحجابی و این حرفها نبود که!!!!! شهاب این  ..که... رو داشته باش...

راستی دانشگاهمون چادر اجباری نبود ها.. سیب جون اعتقادات خاص خودشو داره... و داشت.. ضمن اینکه با چادر بود اونهمه اذیت شد.. حالا اگه می خواست عین یه عده باشه چی می شد خدا می دونه...

خلاصه سیب جون خرامان و شادان تو یه روز قشنگ اردیبهشت ماه رفت نمایشگاه... از اونجا که حس ششمش هم خیلی قوی بید.. احساس کرد که امرو زیه روز پر از آشنا خواهد بود.. سعی کرد دختر خوبی باشه... رفته بود داشت برا خودش سیر و سیاحت می کرد و گاهی هم از اول تا آخر کتاب رو تو همون غرفه می خوند و اصلا هم به رو خودش نمی آورد که احساس کرد کسی از دور با صدایی خجسته فریاد می کشد... سیبی ی ی ی ی .. سیبی ی ی ی ی ی ی

سیب جون موند برگرده بر نگرده .. که بالاخره برگشت و دید به به ... یکی زا دوست پسرهاشه که... بعدشم کلا یادش رفت چه ریختیه.. بهش گفت نمی خوای بگی که الان در این لحظه اینجا پر از اوباش دانشگاه... و اون فقط سرشو تکون داد... آمار که گرفتیم دیدم اونها رفتن فلان سالن.. ما هم یه طرف دیگه رفتیم...

آره بابا ما هم.. حالا بهش می گم می دونی قشنگش چیه اینه که ادم خفن ها ما روببینن... هنوز کلام منعقد نشده بود که ادم خفنها مارو دیدن.. منم اصلا به رو خودم نیاوردم.. تازه یکی از اون خفن های دانشگاه از پاچه خوارهای هم استانی بید.. به اون با روی گشوده سلامی عرض نمودم ..گفت: با اردو اومدین.. گفتم نه همراه پدر و برادرهام اومدیم.. اه شما ندیدینشون؟ الان رفتن به گمانم برا خودشون و منو احمد و امیر و محمود بستنی بخرن...

خوب دیگه اینطوری بیده... سیبی آخر چاخان بود.. الان هم هست... از اونجایی که ادمهای خفن دهن لقن من به امیر گفتم داداش بی خیال... تموم شد.. ولی دیدم امیر نیست .. می دونین کجا بود؟ از خنده غش کرده بود داشت رو زمین مشت می کوبید... بهم گفت سیبی حالا اینها رو بی خیال.. بیا بریم محمود و احمد رو پیج کنیم... رفتیم اونها رو پیج کردیم... اونها هم با چشمهایه از حدقه بیرون زده به ما ملحق شدن.. بعد هم رفتیم کلی کتاب درسی هامون رو فکر می کردیم با خوندنش دانشمند میشیم و هر چی حمدی طه و هر چی  هافمن و توماس رو می تونیم بذاریم تو جیبمون خریدیم.. و من اصلا خسته نشدم ... اصلا هم از اینکه تنها رفتم نمایشگاه نترسیدم... چون سه تا بادی گارد داشتم که یکیشون دو سه ماهی بود که می رفت بدنسازی... بعد رفتیم سیب زمین و بستنی خوردیم.. بعدشم نهار.. کلی هم خندیدیم.. تازه دو سه تا نخاله های شهر اونها هم پیدا شدن.. که برا من اصلا مهم نبود و لی مطمئنا دیگه اونها تا مدتها نیم تونستن برن شهرشون...

بعد تازه برا داداشی زنگ زدم چون بهش قول داده بودم.. گفت اونجا دختر خوبی باش.. ضمن اینکه ادم ناجور هم میاد اونجا.. گفتم دا داشی خیالت راحت امیر اینها اینجان.. داداشیم اولش به خاطر سر و وضع من قاطی کرد ولی بعد منطقی تر به موضوع توجه نمود و دید که خیلی خوب شد که در اولین تجربه تنها نمایشگاه رفتن بی کس و کارنموندم...

نمی دونین دلم چقدر براشون تنگ شده... عروسیم اومده بودن... ولی دیگه جز احمد که دو سال پیش دیدمش.. اونم تو یکی از بدترین روزهای زندگیم... (وقتی بابا بستری بود) دیگه هیچکیو ندیدم... محمود که تا عروسی نکنه نمی بینمش.. آخه نمی دونین دیوونه آخراش عاشقم شد.. اینقدر که دیگه نصف شده بود.. منم احمق نمی دونستم که... وقتی فهمیدم که اون دیگه حالش خیلی بد بود... خیلی براش ناراحت بودم... خیلی ... یادمه پام که شکست اون از غصه مریض  شد... خیلی گناهی بود .. خیلی... عروسیمون نیومد.. یواشکی به امیر گفتم کجاست؟ گفت اوضاعش خیلی بده... اگه می اومد اینجا که میمرد... خیلی دلم برا همشون تنگ شده... خدا کنه هر جا هستن خوش باشن...

بعد اون سال هر وقتت که می رم نمایشگاه یاد اون رو زبه یاد موندنی می افتم و موش و گربه بازیهامو.. حالا نمی دونم امسال کسی رو میبینم که دلم واشه... یعنی ممکنه اونها رو تو نمایشگاه ببینم؟؟؟ 

پ ن: اسمها واقعی نیستند .. خودتو اذیت نکن...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0