Daisypath Anniversary tickers خواب بد... - سيب مهربون

خواب بد...

سلام

خوبین؟

خوبم .. مرسی..

دیگه می تونین تا دور بعد جن زدگی خیالتون راحت باشه... جنها رفتن... هر چند تیرگی ناراحتیم مونده... می دونین .. همیشه وقتی بین من و همسرم شکر آب می شد... زودی شربتش می کردیم و می خوردیم و کلی می خندیدیم... دقیقا همون موضوع زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند بود... البته قصدم توهین به شما و هیچکسی نیست ها... ولی چند موردی از اول ازدواجمون تا حالا پیش اومده که بدجوری دلمو شکونده... می گم بدجوری یعنی اینقدر بد که هنوز گاهی اثراتش اذیتم می کنه... این دیروزی که نه پریشبی هم از اون موارد نادر بود... اینقدر داغونم کرد که دیگه تا مدتی که خوب شم می گم همسرم...

حالا بعد از چند وقت دیگه بهش گفتم عزیز جون نیان فکر کنین در مورد مادر بزرگم حرف میزنم ها...

من به این نتیجه رسیدم که خیلی چهارشنبه ها رو دوست دارم... باید برم تحقیق کنم ببینم ۲۹ مرداد سال........ من می نویسم ۵۸ ولی شما فکر کنین نوشتم ۶۵ :) چه روزی بوده...

اگه کسی بهم بگه ممنون میشم...

من می خوام برم نمایشگاه ه ه ه ه ه ه ه ه ... هیچکی منو با خودش نمی بره؟ کلی هم برام کتاب بخره....

یادش به خیر اون سال نمایشگاه...

کدوم سال؟

خوب وایستین بگم...

نه بذارین دیشبو بگم اون باشه با پست بعد...

دیروز داغون داغون بودم یادتونه ؟ بعد زودتر از همیشه راه افتادم که برم... اصلا هم همسرم برام زنگ نزد.. یعنی نگرانم نبود دیگه...

ولش کنین این قسمتهاشو سانسور کنم که حالم بد نشه...

داشتم می رفتم خونه... انگار یهو گرد خواب پاشیدن تو هوا.. تو تاکسی نشستم خوابیدم... تو اتوبوس نشستم خوابیم.. تو مترو نشستم خوابیدم... تو تاکسی باز م نشستم خوابیدم... بازم تو تاکسی نشستم خوابیدم...

خداییش دیدین چه راهی رو رفتم... ۵ بار پیاده سوار شدم... رسیدم خونه خوابم پرید... یه فیلم گذاشتم ببینم..

خونه.. شام... نه بابا ساعت ۱۹ بود و همسرم تماس نگرفته بود... من چرا باید خودمو اذیت می کردم...

باورتون شد؟

من و این حرفها.. ای بابا سیب و نشناختین هنوز.. چایی دم کردم... کمی مرتب جمع و جور کردم.. شام رو بار گذاشتم... نشستم به فیلم دیدن.. فیامه بدطوری ناجور بود... اصلا نمی تونستم هضمش کنم... برا همین هر ۲۰ دقیقه پازش می کردم... اهان یادم رفت.. اولش یه فیلم رو که اوایل عید دیدم و اصلا تو ذهنم نمونده بود رو رو دور تند دیدم تا یادم بیاد چی بود... بعد این فیلم رو گذاشتم...

جناب همسر هم ساعت ۲۰:۴۵ رسیدند... شام همونی براش درست کردم که دوست داشت...

با سالاد و ماست موسیر و ...

راستی اولش که اومد من مثل همیشه شکفته نبودم... تازه اگر هم می خواستم وانمود کنم خودش با دیدن چشام می فهمید...

موضوع چشای منو نمی دونین... دیروز یکی از دوستام هم اینو بهم گفت..

گفتم بدجوری تابلو هستم... همه چی رو می تونین تو قیافم ببینین... ولی فیلک هم خوب بلد بازی کنم.. فقط این چشام راستگو ترین عضو بنده هستن...

اصلا نمی تونم کنترلشون کنم... اصلا

همسرم .. دو سه روز قبل اینکه رسما همسرم بشه .. سر موضوعی که داشتم براش قسم م یخوردم که راست می گم گفت: می دونم و مطمئنم که راست می گی

من شاخام در اومد.. گفتم که از کجا آخه... اینقدر زود بهم اعتماد کردی..

گفت: چشات... از چشات معلومه... از اون رو ز که قرار شد ازدواج کنیم و من تونستم تو چشات نگاه کنم... تمام احساساتتو راحت از چشات می تونستم ببینم ...

البته بعدش کلی حرف های عشقولانه دیگه هم زد... ولی من ازاون رو زسعی کردم اینو اصلاحش کنم.. و هنوز نتونستم...

دیروز به زهرا یم گفتم باید عکسامو ببینی.. کاملا یم تونی بفهمی کجا من خوبم کجا بد.. باوجود اینکه تو همه عکسهام یا دارم می خندم یا اینکه لبخند می زنم...

عکسای عروسیم که باهات حرف می زنن ... تابلوئه تابلوئه...

داشتم می گفتم خلاصه این آقای همسر منو دید و فهمید هنوز اوضاع کیشمیشه.. کلی هم سعی کرد مهروبنتر باشه...عشقولانه باشه... بعد شام هر کاری کردم دیدم نمی تونم بشینم و هی حرص بخورم.. گفتم من خسته ام کمی می خوابم...

ساعت حدود ۰:۳۰ نیمه شب بود که دیدم همسرم با نگرانی بالای سرم ایستاده و سعی داره بیدارم کنه.. بیدار که شدم هنوز هق هق گریه هام تموم نشده بود.. صورتم خیس از اشک های تلخ بود.. بعد چند لحظه یادم اومد برا چی گریه می کردم... همسرم نگران داشت می گفت که: عزیزم بیدار بودی یا خواب... چرا گریه می کنی...

آخه من اصلا بلند گریه نمی کنم... ولی دیشب داشتم بدجوری گریه می کردم...

سرمو گذاشتم رو سینه اش و گفتم: منو تنها نذاری.. من بی تو می میرم... دوسم داشته باش...

 پا شد صدقه گذاشت کنار و باز اومد پیشم... براش نتونستم بگم چی دیدم.. ولی خیلی بد بود.. خیلی...

الان اصلا نمی تونم فکرشو کنم که چی دیدم... می تونم اثرات ناراحتی هام بود... ولی بد بود...

اگه بدونین دنبال آمبولانس و د کتر چقدر تو خواب دویدم... و چه دیر رسیدم :(

ولی تنها خوبی ای که داشت این بود که جنها با اونهمه عشقولانگی شرمنده شدن و رفتن...

حالا امرو ز می خوام برا همسرم یه چیزی بخرم...

تازه زنداداشم دبیره.. برا اونم کادو خریدم.. بشه امشب یه سر میریم اونجا...

اصلا یه کیک می خرم... خوب حال ندارم خودم درست کنم.. بعدش می ریم اونجا...

 

*** معصوم می گه قدیم مردم از ترس برنداشتن حجابشون نمی رفتن بیرون... الان ما از ترس اینکه مار و ربه خاطر بدحجابی نگیرن چپیدیم تو خونه...

می گه مانتو هایی که دادیم بیرون رو در صددیم بریم پس بگیریم..

می گه من دلم نمیاد پول برا لباسی بدم که دوست ندارم بپوشم...

می گه زهره رفته تو کمد لباس قدیمی ها گشته یه لباس های عجیب غریبی پیدا کرده وقتی می پوشه فقط دلت میخواد بهش بخندی...

آخه زهره هر رو ز می ره... و اونجا خطر دستگیری زیاده...

ولی خداییش خواهر های من اصلا لباساشون جلف نبود... ولی تو شهرستان گیر بازرشون گاهی بیشتره...

 

*** معصومه می گه روز معلمه.. دارم فکر می کنم ببینم کدوم یکی از استادامو می خوام ببوسم... انگار بوسیدن معلم ها آزاد شده!!!!

 

*** دیگه داره روانیم می کنه این مرتیکه الاغ... یه روز هم بخوام خوب باشم نمی ذاره... تازه همسرم یه چیزی گفت در موردش که مخم سوت کشید.. الان وقتی می بینمش می خوام روش عق بزنم... باز تو خونه مشکل داره میاد اینجا به س... .....ن ما هم گیر میده..

اینقدر حرفش بد بود که نمی تونین تصورشم کنین چی نوشتم...

من مگه تاسیسات اینجام یا سرایدارت که می گی چرا لامپ اینجا روشنه چرا لامپ اونجا خاموشه... مرتیکه احمق بیشعور... روانی... خر

 

*** می گم از کلمات رکیکی که بالا به کار برده شد عذر می خوام.. ولی اصلا هم مهم نیست... مهم اینه که من یه همسر خوب دارم که دوسش دارم یه عالم.. اونم منو دوست داره.. تازه همسرم امرو زخونه است.. می ره برام خرید می کنه... ولی احتمالا شب دیر میاد خونه.. منم می رم براش یه غذای خوب درست می کنم...

 

*** این پسره میاد اینجا .. فکرکرده رستورانه.. ساعت ۹ میاد و با یه صدایی که من چندشم میشه بگم صدای مرده .. منو ریز ریز صدا می کنه و می گه براش غذا سفارش بدم.. منم گاهی اصلا توجه نمی کنم.. ترجیح می دم نشنوم صداشو تا مثل بچه ادم تشریف بیاره اینجا و با صدای رسا  بگه که براش غذا سفارش بدم... تازه خدا نبخشه اون احمقی که بهش گفت این کار منه که باید برات غذا سفارش بدم...

 

*** کی میشه من از این دیوونه خونه (بلانسبت دوستان) نجات پیدا کنم... همش بستگی به همت همسرم داره...

 

*** با تشکر از نانا جون و پاپلی عزیز و آمینایه مهربان و خالجون قورباغه ... و همه کسانی که به فکرم بودن.. مثل شهاب خوبم.. که حالا اسمشو می نویسم .. من که همش هاپو نیستم که... شهاب! که ، آخرشو داشته باش... و همینطور با تشکر از خانواده محترم رجبی  :)

به قول داداش مازنی.. ای ول ای ول ... دوستای خوب ای ول...

می دونم این رو از تو اخراجی ها دراوردن .. ولی دلیل نمیشه که من دوستامو تشویق نکنم.. دلیل میشه؟

حالا شما هم خوب باشین من مجبور نشم وسط تشویق هام بگم : پاپلی دقت کن.. پاپلی دقت کن :)

 

بذارین بقول نانا این پست رو بفرستم هوا.. بعد باز شاید در خدمتتون بودم...

راستی نانا کامنت ازش خبری نیست... کسی ندیدتش؟

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0