Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

 

دیگه انرژیم تموم شد...

رفتم پایین با بچه ها نهار...

از بس خندیدم که حد نداره

ولی هیچ موج مثبتی نیومد تو وجدم.. فقط انرژیم تموم شد... همین...

تا حالا اینهمه نخندیده بودم... باور کنین.. همیشه همینطور بوده...

منو می تونین از الان بیلبود صدا کنین... بدجوری قیافم تو ذوق می زنه وقتی ناراحتم...

عین دیشب که وقتی دیدم هیچکی نیست تا من حتی به بودنش دلم خوش باشه رفتم تو خیابون.. گفتم قدم بزنم.. یا شایدم خودمو بزنم... تا کمی آسوده گردم از اینهمه توجه بیش از حد!!!!!!!!!!!!!

با اون قیافه داشتم می رفتم که هر جوانکی به خودش اجازه می داد تا بگه... اوه این خانومه رو با خودشم دعوا داره...

یکی می گفت بابا نزنی منو...

و آخریش که با ترس از له شدم فرار کرد... چون اگه لحظه ای درنگ کرده بود نصف صورتش رو پیاده می کردم...

نمیدونم چرا وقتی ناراحتم .. عصبانی هم که بشم یه انرژی مضاعف میاد تو دستام....

نترسین بابا ... نترسین.. من دلم نمی اد کسی رو بزنم..

راستی می دونین.. من از این به بعد با مترو می رم خونه... نه اینکه فکر کنین چون امنه یا لااقل معلومه کی می رسه و این حرفها نه... چون هیچ عجله ای برا خونه رفتن ندارم... شایدم دلم می خواد تو ازدحام جمعیتش له شم...

نمی دونین که.. وقتی تمام تصورات دیروزم برا زود رسیدن به خونه میاد تو ذهنم دلم بیشتر از همه برا خودم می سوزه... داشتم به این فکر می کردم که چند وقتیه به دلایلی همسرم با خودش نهار نبرده اداره و علت این سنگینی معده اش عادت نداشتن به غذای بیرون.. به اینکه چرا من باید اینقدر بی رحم باشم که یادم نمی مونه نهارشو بدم دستش یا اینکه غذایی درست می کنم که نمی تونه ببره اداره.. مثل آش و سوپ... داشتم به یه زمانبندی دقیق برا رسیدن به همه کارهام فکر می کردم... و وقتی پشت در موندم تا مدتها فقط ناراحت این بودم که حالابرا نهار فرداش چیکار کنم... حالا که من زود  اومدم باز باید کمی صبر کنه تا براش شام رو آماده کنم..

به این فکر می کردم که پس برم مرغ تازه بخرم که یخ نداشته باشه و بتونم سریع درستش کنم... تا فردا با خودش ببره.. شام برم براش کباب بگیرم تا اومد خونه زیاد معطل نشه... بعد گفتم نه بپرسم ببینم اگه نهار کم خورده و خیلی گرسنه است براش کله پاچه بگیرم که صبح هم بخوره... و چقدر احمق بودم من... خیلی ..

احمق تر از اون چیزی که تو تصورتون بگنجه...

چون وقتی اومد انگار نه انگار... حتی بوسیدنش هم مصنوعی بود....

ببخشید..

هر کاری می کنم نمی تونم فراموش کنم...

با اینهمه کار که انجام دادم... و اینهمه خنده احمقانه که حالا هیچ اثری ازش نمونده باز نتونستم فراموش کنم...

کسی منو نمی خواد خونشون دعوت کنه؟

باور کنین حالم از خونمون به  هم می خوره...

می دونین حتی زنگ نزد مثل اون روزها بگه: می مونی تا من بیام... حق نداری تنها بری خونه..

موبایلم خاموشه؟ برا همین زنگ نزد...

نه بابا ... همیشه شرکت زنگ می زد... یعنی اکثر اوقات...

تازه وقتی موبایلم خاموش بود و جواب نمی دادم زنگ می زد به دوستش... رییس نه.. دوستش... همون که اینجاست.. ولی اینکار و هم نکرد... یعنی اینکه از صبح داره برا زندگیمون تلاش می کنه.. به خاطر من فقط... و من دارم اینجا وبلاگ می نویسم... اصلا هم مهم نیستم...

دارم به این فک رمی کنم که به خاطر داداشش برنامه سفرمون رو خراب کرد... داداشش میاد تهران... نیست که همش فداکاری کرده برامون... ما هم همینکارو باید بکنیم... 

می دونین دیگه از فکر سفر هم حتی خوشحال نمی شم... تازه دارم به این فکر می کنم که چه خوبه که تا حالا با هم سفر نرفتیم...

شاخ در نیارین... باور کنین نرفتیم... حتی همون ماه زهرمار معروف هم نرفتیم... البته من اصلا دلم نمی خواد دیگه جایی بریم...

هر چند باز دیشب زنداداشم زنگ زد و داشتیم برنامه ریزی می کردیم... ولی بعدش که دیگه اونهمه بهم محبت کرد... به قرارهای احمقانه خودمم خندیدم...

یاد حرف زنداداشم افتادم که پرسید: همسرت خوش سفر هست؟

منم یه نگاه به همسرم کردم و گفتم: نمی دونم!!! امیدوارم!!!

راستی امرو ز هیچ عجله ای برا رفتن به خونه ندارم...

ویل می دونم همسرم خیل یدوست داره زودتر بره خونه... باز نمی تونم دلیلشو بگم..

می دونم امشب که برم خونه شب خوبی نخواهم داشت...

وسط نوشت: یکی بیاد منو از دست این مرتیکه نجات بده... نمی دونم انم فهمیده که به من دستور میده... هر چند دوبار همچین چپ نگاهش کردم که برا بار سوم از ترس شلوت=ارش رفت دستشویی...

می خواستم بهش بگم مرتیکه.. اگه تو هنوز لیسانستو نگرفتی اونم از دارقوز آباد ویتنام... من یه عمره لیسانس دارم و حداقلش اینه که رزومم فک تو یکی رو میاره پایین از بس که تو پروژچ های دهن پر کن خرکی بودم... که امثالهم آرزوشو دارین تو یکی از اونها لااقل یه بار چایی پخش کرده باشین...

البته این خشکه مقدس تقصیر نداره ها... تقصیر اون احمقه که هنوز نفهمیده باید چطور رفتار کنه... برا همین همسرم اون انداختش بیرون... منم وقتی امروز پیش این پسره جوجه حالشو گرفتم خودش اومد عذر خواهی... البته به زبون خودش...

باید برم... خونه که نه.. کاردارم... بازم شاید اومدم... البته شاید...

پس بای تا بعد

راستی از همتون ممنون.. همه اونهایی که هوا منو داشتین...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0