Daisypath Anniversary tickers باز من موندم و تنهایی... - سيب مهربون

باز من موندم و تنهایی...

سلام

خوب نیستم

می تونین نگرانم باشین

خیلی هم نگران

تازه می تونین دلتون برام بسوزه

من به فوتبال آلرژی ندارم... خیلی هم دوست دارم.. یعنی داشتم... تو خونه هیچکی بدون من فوتبال بهش نمی چسبید...

بازی های مهم همه دوستای داداشی خونمون جمع بودن.. و همینطور پسرعمو.. البته گاهی...

همه می گفتن فوتبال خونه سیب اینها می چسبه... البته شاید بعضی هاشون هیچوقت نفهمیدن برا این بود که پذیرایی بین فوتبال می چسبه... هیجان و حرص خوردن سیبی خنده داره...

یادمه اوایل می گفتم اینها چطوری از دور بازیکنها رو می شناسن؟ و همه به من خندیدن...

ولی بعد از یه مدت همه  می گفتن.. سیبی خارجی ها رو چطوری از دور می شناسه... و چطور اسم همه یادشه...

برا خودم یه پا فردوسی پور بودم... قبل ازدواج علایق زیادی داشتم.. نمی گم به خاطر عزیز جون گذاشتمشون کنار... نه ..ولی یه سری چیزها هست که وقتی ازدواج می کنی باید عاقل باشی و خودت کنارشون بذاری... البته فوتبال جز اونها نیست ها... دارم کلی حرف می زنم...

مثلا مردها باید یه سری از دوستای دوران مجردیشون رو فراموش کنن.. همون دوستایی که صلاحیت اینو ندارن که ببری خونت... البته می تونن فراموش نکنن ..ولی باید عقل داشته باشن و اونها رو به خونه دعوت نکنن...

 

حالا دارم از موضوع دور می شم... داشتم می گفتم... من به خاطر آسایش خانواده کوچک دو نفرمون از خیلی چیزها گذشتم... از خیلی چیزها...

خیلی از خانومها هم همین کار رو می کنن. شاید اگه اینهمه از همه چیز نمی گذشتم اینقدر زندگی برام سخت نمی شد... حالا اگه یه روزم بخوام حق خودمو بگیرم.. همه دهنشون وا می مونه که: وای سیبی چه پر توقع شده!!!!!!!!!!! وای خدا به دور!!!!!!!!!!!!

امروز مثل خیلی از سه شنبه های دیگه من جنی هستم...

قیافم درهمه... حوصله خودمم ندارم...

البته جنها قبل برنامه نود تشریف آورده بودن منزل ما... ولی من تا ساعت ۲۲ تمام تلاش خودمو کردم و با اردنگی انداختمشون بیرون... ساعت ۲۲:۳۰ رفتم یه دوش گرفتم  و تمام آلودگی هاشونو از تنم و ذهنم فرستادم تو فاضلاب ....

ولی متاسفانه و خیلی هم بیرحمانه همشون با قدرت بیشتر برگشتن...

نمی دونم چرا اینطوری شد...

البته به گمانم جن های عزیز جون در رو برا بقیه باز کردن....

دیشب باز (بعد مدتها که خودمو کنترل کردم) بالشم خیس از اشکهای شبانه شد...

دیشب باز دلم برا همه اون چیزهایی که از دست دادم گرفت...

دیشب باز این فکر احمقانه اومد تو ذهنم که........ نه نمی تونم به شما بگم... حتما می گین توهمه... ولی خدا شاهده که نیست... باور کنین همیشه همینطور بوده...همیشه...

دیشب باز به این نتیجه رسیدم که من فقط برا این هستم که تنهایی ادم ها رو پر کنم... بدون اینکه کسی به فکر خود من باشه...

هستم برا اینکه هر کسی اندازه نیازش از من استفاده کنه...

هستم برا اینکه هر کسی به خاطر نیازش بیاد پیش من... و وقتی نازشو برآورده کرد بره پی کارش..

به شما بر نخوره... شاید شما حسابتون جداست... شاید برا این حسابتون جداست چون اینجا دنیای واقعی نیست... واقعی هست ولی قابل لمس نیست... شما صدامو نمی شنوید... ولی کاش منو می دیدید.. می خوام بدونم واقعا به نظر شما قیافه من یه طوری نیست... می خوام بدونم شما هم با دیدن من عین همه اونهایی که می شناسم فکر می کنین.. می خوام بدونم تقصیر منه که اونها اینطوری فکر می کنن؟؟....

دیشب باز بعد از مدتها دوباره من بودم و تنهایی و یه صدای ریز گریه...

راستی شاید چون گریه هام بی صداست کسی نمی فهمه ، به خدا منم کمی گناه دارم... منم کمی خسته ام...

گاهی این فکر که از محبت من دارن سوء استفاده می کنن بدجوری اذیتم می کنه...

البته همه همینطورین...

مثلا رییس از اینکه من نمی تونم بهش بی احترامی کنم، عین همه ادم های اینجا که ذره ای بهش اهمیت نمی دن، سوء استفاده می کنه.. خوب بهترین محبت به یه رییس احترام گذاشتن به اون...

یا ...

 نمی تونم بقیشونو بگم... چون همشونو دوست دارم...

ولی یکیشونو که می شناسین... نه اونم نمی گم ...

وای که دیشب چه شب بدی بود... از لحظه ای که رسیدم خونه بد بود...

چقدر به این عزیز جون..عزیز جون؟ واقعاً عزیز جونه؟

نه، لااقل امروز نمی تونم بهش بگم عزیز جون... چون واقعاً امروز هیچ احساسی نسبت بهش ندارم... از این زنهایی که طبق عادت به همسرشون می گن عزیزم و جانم دلمشون گوش فلک رو کر میکنه هم نیستم... چی بهش بگم؟ من اصلاً در اینجور مواقع صداش نمی کنم...

 

داشتم می گفتم چقدر به همسرم گفتم که: من این چند رو ز داغون شدم... کمی منو ببخش و هوامو داشته باش تا خوب شم... ولی اون متوجه نشد.. شایدم صدامو نشنید...

می دونین  خیلی از این موضوع ناراحت میشه.. .. از اینکه من بی احساس می شم... البته می دونم بیشتر می ترسه از این بی احساسی من ... ترسش اصلا منطقی نیست.. اصلا...

همیشه هم بهش می گم چون منو خوب نشناختی می ترسی... وگرنه نمی ترسیدی...

می ترسه یه روز دراوج بی احساسی برم مال یکی دیگه بشم...

هزار بار هم براش گفتم... تو که اینهمه دوسم داری اوضاع اینه... مگر احمق باشم که برم مال کسی بشم که مطمئناً نصف تو هم نمی تونه دوستم داشته باشه...

چرا؟

خوب اینکه واضحه... من دیگه اون سیب چند سال پیش نیستم... هستم؟

ولی همیشه بهش می گم این باید تو روخوشحال کنه... چون وقتی با شور و حراراتم برات، واقعا از ته دلمه... و تو می تونی مطمئن باشی که حداقل  همه چیز، در حد یه زندگی عادی بر وفق مرادمه...

 

داشتم می گفتم... چقدر به همسرم گفتم که روز خوبی نداشتم.. هوامو داشته باش... چقدر بهش گفتم که الان هر چیزی ممکنه منو منفجر کنه هوامو داشته باش... چقدر بهش گفتم که عزیزم من بهت احتیاج دارم هوامو داشته باش... اگه بدونین چقدر گفتم... چقدر گفتم : بابا من یه زنم... کلی این چند روزه بهم سخت گذشته... دیگه تحملم تموم شده .. کمی منو درک کن...

ولی اون همه اینها رو فرامو ش کرد که هیچ... یادش رفت که من یه زنم... با تمام احساساتی که می تونه یه زن داشته باشه... همیشه هم باید سر این موضوع از من دلخور بشه...

خدا شاهده که اگه اون عین من تو این چند رو ز بهش فشار عصبی وارد می شد ... حتما یه روز تو خونه می موند تا کمی آرامش پیدا کنه...

ضمن اینکه انتظار داشت من همش به فکرش باشم.... و هی قربون صدقه اش برم... والبته من اینکارو می کردم.. حتی به خاطر اون می موندم پیشش تا بتونم ازش پرستاری کنم... تا بتونم آرامشی که می خواد بهش بدم... نه اینکه فکر کنین اینها همش حرفه نه... همه اینکارا رو براش انجام دادم...

همیشه همین بوده.. تو خونه ما جای زن و مرد عوض شده...

یادمه تو روزی که باید بهترین روز زندگیم می بود... به جای اینکه اون هوای منو داشته باشه.. تمام مدت من داشتم دلداریش می دادم...

روزی که داشتیم اسبابمون رو می آوردیم تا برا همیشه از شهر قشنگم بریم... به جای اینکه اون به فکر احساسات من باشه.. به جای اینکه اون بیشتر از همیشه هوای منو داشته باشه... من داشتم دلداریش می دادم... انگار نه انگار که اون ۱۰سال بود که از خانوادش خداحافظی کرده...

تو عید هم همینطور... وقتی اوضاع خیلی حاد می شد... عین اون شب کذایی که من به خاطر همسرم رفتم خونه مامانش اینها... به جای اینکه اون هوای منو داشته باشه... من دلداریش می دادم.. و تا صبح چشم هم  نذاشتم و داشتم نوازشش می کردم که مبادا آب تو دلش تکون بخوره... بعدشم که اون به قول هاش عمل نکرد.. مثل همیشه مدعی شد که تو اصلا وضعیت منو درک نمی کنی...حتی یادش رفت کمی کمکم کنه... و بعد صبحونه رفت خوابید و من موندم و یه دنیا کار وخستگی و فشار عصبی و کلی مهمون پرچونه که از هر ده تا جمله ای که می گفتن یکیشون رو ناقص می فهمیدم... و ووقتی یواشکی یه اعتراض کوچولو بهش کردم...

باز اون قیافه حق به جانب رو به خودش گرفت و من باز مثل همیشه برا اینکه مبادا روزهای قشنگش تلخ بشه... دندون رو جیگر گذاشتم...

وقتی می گم هیچکی به احساسات من توجه نمی کنه راست می گم... همون خاله مهربونش.. همون که حالا دیگه مثل همیشه دوسش ندارم... و دیگه عین قبل حرفهاش برام مهم نیست.. تو اوج داغونی من بهم می گه که هوای اینو داشته باش... تو باید اینکارو بکنی.. تو باید اونکارو بکنی.. اونها همه گیرشون سر همین موضوعه... بعد من بهش گفتم: شما که بهتر از من می شناسید اونها رو .. اینها همش بهانه است.. ضمن اینکه دروغه... اون گفت مهم نیست تو کارتو بکن.. بهش میگم خوب من داغون می شم وقتی با تمام احساس براشون زنگ می زنم و اونها با من این برخوردهای زننده رو دارن... میگه: مهم نیست باید همیشه سعی کنی بهانه دستشون ندی... و من فقط نگاش کردم.. چون دیگه بغضم نمی ذاشت حرف بزنم...می خواستم بگم وقتی برام ذره ای اهمیت ندارن چرا نباید بهانه دستشو ن بدم؟؟؟؟؟؟؟

و تو دلم با تمام بی رحمی آرزو کردم که خداجون این بلایی که اینها سر من میارن رو میشه سر دخترهاش بیاری؟ میشه... شاید اون رو ز بتونم براش بگم که من چه کشیدم از دست این آبرو داری احمقانه شما.. شاید اون رو زتمام نسخه هاشو بدم بهش و بگم ببین بدرد دخترات می خوره؟ ببین می تونن از پس زندگی کنار بیان

یکی یدونه هات که حتی تو جرات نداری بگی بالا چشتون ابروئه می تونن با حرف های درشت مادر همسر زندگی کنن...

و باز تو دلم فکر کردم.. پس حق من چی میشه.. زندگی من.. آسایش من... شخصیت من... هر چند که کمی از خریتمو کنار گذاشتم.. هر چند که دیگه برا اونها هم زنگ نمی زنم.. چون حالم از حرفاشون به هم می خوره... هر چند حالا فهمیدن که این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ... و پریشب خیلی دلشون  می خواست باهام حرف بزنن.. البته اگه می گفتن حتما باهاشون حرف می زدم.. ولی من دیگه اون سیب خره قدیم نیستم که.. هستم؟ البته خر هستم.. ولی خریتم نسبت به قبل خیلی کمتر شده... خیلی کمتر... برا هیمن تا کسی صدام نکنه گوشی رو بر نمی دارم... هر چند عمو خیلی خیلی دلش برام تنگ شده بود.. شاید فقط اونه که می دونه من چقدر همسرم رو دوست دارم... اره اون دید که من براش می میرم اگه فقط بگه بمیر... باور کنین می میرم... می دونم تا ظهر که کمی بهتر شم هم همین کارو می کنم...

می دونم اگه ببینم صداش گرفته میمیرم و زنده می شم تا بفهمم چرا.. می دونم وقتی برم خونه اینقدر نازش می کنم که همه خستگیهاش رفع شه... می دونم می بوسمش...

ولی شک دارم..  نه مطمئن نیستم... می دونین چرا؟

آخه اون امروز اصلا تحویلم نگرفت... اصلا دستمو نگرفت... اصلا نگفت عزیزم مواظب خودت باش...

***

آخ که چه دلم گرفته...

آخ که چه تنها شدم...

باز من موندم و تنهایی... و یه دنیا غصه و حرف نگفته...

باز من موندم و تنهایی و تاریکی ...

باز من موندم و تنهایی و وحشت بی تو بودن...

باز دستام یخ کرد از انتظار بوسه هات و تو نیومدی...

باز انگشتام ... انگشتام... دستم... نگاهم.... قلبم... لبام... صورتم... دنیام ....و باز قلبم... وای!!! همه چه تنها شدن یه باره....

به قول خودت : من اینقدر بدم.. اره... من اینقدر بدم که حتی ندیدی گریه هامو... من اینقدر بدم که منتظر موندی من بیام بیرون دنبالت.. حتی نیومدی ببینی هنوز می تونم نفس بکشم یا نه... من اینقدر بدم... واقعا من اینقدر بدم ...

وای خدا ........

کاش عین قدیم لال می شدم.. خیلی سخت بود ولی لال می شدم.... اقلا یه خوبی داشت... می اومدی دستامو می گرفتی تو دستاتو و با چشایه اشک آلودت نگام می کردی و می گفتی تا حرف نزنی حرف نمی زنم.. اره خوبیش به این بود که بغلم می کردی و سرمو میذاشتی رو سینت... بعد اینقدر نوازشم می کردی که خوابم ببره... یه خواب شیرین.. خوابم ببره و همه چیزهای بد یادم بره... تا وقتی بیدار می شدم... با لبخند بهت بگم سلام و تو باز خوشحالتر از همیشه بشی...

اینقدر دیشب حالم بد بود که خانوم همسایه چند با رتا آخر شب اومد در زد حالمو پرسید... ولیتو حتی نپرسیدی چی شده... میشه بپرسم درگیر چی هستی... برا زندگی تلاش می کنی؟ .. زندگی کی من؟ خودت؟ ما؟... برا کسی که روحشو داری ذره ذره می کشی؟... خیلی ببخشیدها... خیلی ببخشید... عادت ندارم کسی رو مسخره کنم.. مخصوصا احساساتشو.. ولی وقتی یاد ارزوهای دم عیدت می افتم و همینطور یاد برنامه های امسالت خندم میگیره... مخصوصا این جمله ات بدجوری قلقلکم میده...

همون که گفتی امسال سال خانوادمه...

البته شاید من فهمیدم.. منظورت از خاندات خانواده پدریت بود؟...

ولی من ازت پرسیدم اینها که گفتی یعنی چی؟.. تو گفتی امسال سالی که من به عسل جون بیشتر از همیشه می رسم ونمی ذارم اصلا احساس تنهایی کنه... نمی ذارم غصه بخوره... و هر چی که دوست داره و ازش دور بوده امسال می تونه بهشون خیلی فکر نکنه چون به همش می رسه...

من گفتم همون که منو تنها نمی ذاری کافیه...

برا همینه من امسال سرشار از حس زندگی هستم ها.. از همون اولش .. یادته که... به همه سپرده بودی نکنه سیب منو تنها بذارین که یه مو از سرش کم شه من می دونم و شما...

خوب می دونستی تنها شم ممکنه بلایی سر خودم بیارم...  چون به قولهات عمل نکردی...

همیشه بهت گفتم که بهم قول نده... منکه چیزی ازت نخواستم.. خودت قول دادی...

 

الان از بس که برام زنگ زدی خسته شدم....

اوه ببخشید یادم رفت.. موقعیتت خوب نبود... وای که داره حالم از این موقعیتت به هم می خوره...

من برا چی باید برات زنگ بزنم... اگه دوست داشتی باهام حرف بزنی خوب وقتی که برات لقمه درست کردم از دستم می گرفتی... می دونی دلم می گیره... به قول خودت : یعنی من اینقدر بدم؟

البته حق داری ها.. حق داری گلم... چون الان که تنها نیستی تا بهم نیاز داشته باشی... الان با کارهایی که کردم برات داداشت گاهی برا کارهاش بهت زنگ می زنه.. بابات برات زنگ می زنه.. مامانت حالتو می پرسه... خالت باهات دوساعت حرف می زنه و ازت بابت اینهمه خوبی تشکر می کنه.. و تو حتی به رو یخودت نمیاری که اگه عید حرفم گوش نداده بودی الان اوضاع خانوادت وخیم تر ازاین حرفها بود.. هر چند من انتظار تشکر ندارم ولی این فراموشیت منو اذیت می کنه...

بازم خدا رو شکر تنها نیستی... اینقدر هم خوب و خوشحالی که می خواستی منو قانع کنی بریم ییلاق... جدی یادت افتاد... یادت افتاد که باید منوببری ییلاق.. ولی اگه بهت بگم که دیگه خوشم نمیاد از ییلاقتون ناراحت میشی نه؟ می دونی که برا یانکه اولین بار همدیگه رو اونجا دیدیم چقدر اونجا رو دوست داشتم... ولی باید بگم اصلا هیچ لذتی نمی برم اگه بریم اونجا.. مخصوصا اگه با احساس بخوای منو تو تنهابریم... هر چند که می دونم با بقیه بیشتر بهت خوش می گذره...

نگو بی انصافم... نگو... چون نیستم... خودت چند ساله داری بهم اینو ثابت می کنی...اگه من بی انصافم تو بی انصافتری... چون همیشه از علاقه من سوء استفاده کردی و هیچ وقت به علایق من توجه نکردی.. می دونی من اون یکی ییلاق رو دوست دارم.. ولی تو به خاطر من حتی یه بعد ازظهر نیومدی بریم اونجا... نگو موقعیتش پیش نیومد که فقط یه دروغه... ولی یادم نمیاد هیچوقت گلایه کرده باشم... تو یادته؟؟؟

اره عزیزم.. تو هم عین بقیه منو به خاطر پر کردن تنهاییت می خوای... البته با توقعات بیشتر.. و وقتی که احساس کنی تنها نیستی دیگه به من نیازی نداری... عین همه اونهایی که وقتی تنها نیستن به من نیاز ندارن...

 

معرفت خانوم همسایه بیشتر بود.. که برام دو بار چای آورد دم در.. می دید دارم می لرزم... ولی تو حتی نگفتی: گل من خرت به چند؟

چرا زیر چشات اینقدر سیاهه... چرا اینطوری راه می ری...

کاش یه توجه کوچولو بهم می کردی..

ولی من زخم پاتو دیدم... خودتم تعجب کردی ...

ولی من ازت پرسیدم معده ات خوب شد؟

بهت گفتم چه خبر... خوب اومدی؟...

ولی تو حتی نپرسیدی با الاغ اومدی یا با قاطر...

می گم اینهمه محبت موج می زنه یه کم بیا بدیم در و همسایه...

 

 

نمی دونم تا کی باز خوب میشم... تا می تونم در این زخم کهنه رو ببندم تا خون آبه هاش قلبمو چرکین نکنه... ولی اینو می دونم که خیلی بی انصافی.. گاهی اینقدر بی انصاف می شی که به علاقت نسبت به خودم دچار تردید می شم...

 

همه اینها رو گفتم.. ولی می خوام بدونی دوست دارم... عاشقونه دوست دارم.... اینقدر که دارم اینها رو برات می نویسم...

خیلی دوست دارم تنها ستاره آسمون زندگیم.... عاشقونه دوست دارم...

کاش منو بفهمی... کاش..

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0