Daisypath Anniversary tickers خدا جون به ما نی نی میدی؟ - سيب مهربون

خدا جون به ما نی نی میدی؟

اینم یادم رفت بگم..

دیشب عزیزجون سر راه رفت خونه داداشی.. می خواست کپی شناسنامه و عکس منو بده به داداشی ببینه کسی شوهر من میشه یا نه؟

مگه نگفتم؟ قرار تجدید فراش کنم...

چی ؟ اون فقط مال آقایونه؟

آهان راست میگین.. می خوام یه شوهر به شرط چاقو داشته باشم... شرط چاقو هم الان حس توضیح ندارم.. اونهایی که می دونن به اونهاییکه نمی دونن بگن...

خلاصه اینکه شناسنامه و عکس و این حرفها بهانه بود.. عزیز جون دلش برا عسل عمه پر پر می زد.. می خواست اونو ببینه.. عمه هم حال نداشت اینهمه راه بره اون سر کرج خونه داداشی تا حالا عزیز جون کی بخواد بیاد.. فکشم که درد میکرد حال همراهی با زنداداش رو نداشت که بشینن با هم غیبت کنن... برا همین عمه سیب جون موند خونه...

حالا جناب عزیزجون رفته اونجا اینقذه با عسل جون خوش گذرونده که که یه زنگ نزده...

من زنگ بزنم؟

به من چه؟ مگه من شوهر اونم...

بعد اومده خونه.. گفته که عسل عمه کلی دم در مونده تا تو بیای.. بهش گفتیم عمه سیب نمیاد... اومد تو خونه...

عکستو که دادم داداشیت برداشت و بوسیدش...

وای می گه من که ضعف کردم.. هی بوست می کرد... (می گم نکنه برا این کلمه بوس منو فیلتر می کنن!!! آخه از اقصا نقاط دنیا خبر می رسه که نمی تونن منو ببینن.. آخه بوس خلافه؟)

بعد عزی زجون گفته اگه عمه سیبت اینجا بود و می دیدت که بیهوش می شد از خوشحالی..

بعد به مامانش گفته عمه سیبش بفهمه براش یه کادو خوب می خره...

زنداداش جونم هم گفته پس نگین بهش... آخه عمه سیب همیشه داره براش کادو می خره.. همه پولاش که تموم شد... ما نمی تونیم جبران کنیم ها...

دیشب که عزیز جون اومد و اینها رو برام گفت چشاش برق می زد.. خیلی دلم براش کباب شد.. هر چند اصلا آمادگیشو ندارم.. و خیلی می ترسم.. ولی خدا جون به ما نی نی میدی؟

آخه عزی زجونم دلش برا نی نی خودش پرپر می زنه... قول داده مواظبش باشه...

حالا به ما نی نی میدی؟

قول می دم مامان خوبی باشم.. او قرصهامو هم که ریختم دور امروز می رم می خرم و می خورم..

چشم خداجون...

یه چیز دیگه هم بگم؟

میشه نی نی مونو اوایل تیر  بهمون بدی؟ اگه بشه که خیلی خوب میشه؟ چرا شو در گوش خودت می گم؟

نمیشه همه بدونن که...

مرسی خداجون..

یه عالمه بوس مهربونی برا تو خدای مهربونم... بای بای تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0