Daisypath Anniversary tickers بربرها... و پ ن ها - سيب مهربون

بربرها... و پ ن ها

دیروز سر کوچه که رسیدم دیدم چند نفر دارن به سبک بربرها با هم دعوا می کنن.. اونم از نوع ناجورش...

طبق دستوری که از قدیم عزیز جون داده بود... سعی کردم علی رغم همه اون خانوم خنگهایی که با بچه کوچیک تو بغل یا کنارشون داشتن می رفتن وسط دعوا ، از دورترین نقطه ممکن سعی کردم رد بشم...

نمی دونم اون زنها چی فکر می کردن.. شاید فکر میکردن دارن حلوا پخش می کنن... آخه اونها به خودشون رحم نداشتن... هر چی دم دستشون می رسید پرت می  کردن... یکی رو به قصد کشت داشتن می زدن.. چشم یکی از حدقه زده بود بیرونو خون می اومد... بعد اون خانوم دیوونه ها که داشتن می رفتن پارک... بچه بغل رفته بودن در نزدیکترنی فاصله ممکن ایستاده بودن...

خلاصه من داشتم فی الفور از معرکه در می رفتم که هی اصوات نخراشیده اون آقا عصبانی ها گوشم رو اذیت می کرد...

به این فک رکردم که این مردها فک رکردن خیلی باحال هستن...

آخه به قول مامی تا های میشه .. اینها یه جایی رو به هم تعارف می کنن... بعد سعی می کنن به طرف بقبولونن که می تونن یه خیری هم به خواهر و زن و مادر طرف هم برسونن.. و البته گاهی که خیلی فکر میکنن با حال هستن خاله و عمه رو هم بی نصیب نمی ذارن...

البته یکی از اون آقا دیروزی ها که خیلی تو خودش جرات احساس کرده بود.. و البته از لحاظ جسمی زورش به اونها نمی رسید.. همه خانوم های فامیل طرف رو مورد عنایت قرار داد...

هر چند که بعد به کوری چش دشمنانش، چشش از کاسه دراومد ...

بقیه آقایون کسبه هم ایستاده بودن یه کناری و داشتن اینهمه بذل و بخشش اونها رو تحلیل می کردن و می خندیدن...

و من تو راه به این فکر می کردم که اونهایی که این الفاظ مهربون رو موقع دعوا به هم می گن... اصلا به عمق حرفی که می زنن فکرمی کنن؟

اصلا می دونن دارن به چی فحش می دن؟

داشتم در خونه رو باز می کردم که صدای بلند یکیشون که با احساس هر چه تمامتر داشت هی می گفت: من بالاخره مادرتو .... به گوشم رسید...

حالا خوبه اینجا مثلاً محله با کلاسیه ... البته اینطور می گن... منم که وقتی اینجام تو خنه هستم.. نمی تونم نظر بدم..

پ ن۱: یه آقا جدید اومده اینجا که وقتی اسممو صدا می کنه می خوام خودکشی کنم.. یه جورهایی اصلا ازش خوشم نمیاد .. دیروز هم می تونستم براش یه کاری بکنم.. ولی انجام ندادم.. البته اصلا وظیفه ای نداشتم ها... ولی اگه هنوز سیب خر دو سه ماه پیش بودم حتما براش یه کاری می کردم... می دونین بدطوری ماشینی و بی احساس شدم.. و البته سرشار از تنفر از همه آدم هایی که مجبورم براشون کار کنم... به قول معصوم جون بدطوری شهری شدی، بی احساس.. گفته بودم که من همچین می تونم ادا بی احساس ها رو در بیارم که رییس گاهی دپرس میشه... حالا چرا رییس؟ خوب معلومه دیگه.. یه جورهایی دلش نمی خواد من ناراحت باشم ... خوب سیب به این خری کجا می تونه گیر بیاره ... تازه گیرم بیاره .. مطمئنم کسی جز من نمی تونه تحملش کنه... یکی از علل محبوبیت سیب جون تو اداره همینه دیگه.. همه میگن ببین این خودش چه خوبه که می تونه ادم به این بدی رو تحمل کنه...البته این نظر اونهاست

پ ن ۲: دارم کور میشم از خواب... امروز بعد از مدت ها وقتی نشستم تو ماشین.. کت عزیز جونو انداختم رو صورتم  و رفتم تو هپروت... تا اینکه عزیز جون بیدارم کرد.. گفت: نازنین می خوای نری سر کار؟...می خوای با من بیای؟ .. من بعد کلاس می برمت خونه بخوابی...

پیشنهادش وسوسه برانگیز بود.. ولی کلی کار دارم امروز برا همین اومدم...

عزیز جون قدیم ها که کت نمی پوشید... الان که همچین شکم جونش گنده شده.. وقتی کت می پوشه همچین ابهتش آدمو خفه می کنه... البته این کت و شلواری که سر کار گاهی می پوشه ها.. وگرنه اون یکی کت شلوارشو که می پوشه .............

بقیشو نمی شه بگم... همینطوری ، مازنی میگه فیلترم...  حالا حرف های بد بد هم بگم.. واویلا

پ ن ۳:  نمی دونم چی می خواستم بگم...  ولی حالا اینو می گم.. یه مورد جالب و عجیب.. از عید تا حالا من گلو درد دارم... یعنی تو عید از بس بغض کردم گلو درد شدم.. همیشه همینطور بودم... کاملا آنژین میشم... بعد رفتم دکتر.. ازاونجایی که آمپول پنسیلین نمی زنم و خیلی هم اوضاع وخیم بود سفکسیم داد بهم... دوره اش داشت تموم می شد .. من خیلی خوب شده بودم.. ولی پس فردای اون شبی که قرصهام تموم شد بازگلوم درد گرفت.. باز یه دوره دیگه شروع کردم وبازم اون اتفاق بعد اتمام دوره افتاد... پریشب دوره سومم هم تموم شد.. الان سرشار از آنتی بیوتیکم ولی باز امروز صبح گلوم بد طوری درد می کنه...

پ ن ۴: دلم مهمونی می خواد... یه مهمونی شاد...

قراره یکی از دوستهای عزیزجون بدبخت بشه.. آخه ما می ریم مهمونی پیشش.. ولی مهمونیش شاد نیست زیاد.. قراره شام بریم بیرون... هرچند هم محلی خودمه یه جورهایی و همش کلی می خندیم.. ولی من یه مهمونی شلوغ و شاد دلم می خواد.. یه چیزی مثل تولد... یا سالگرد ازدواج...

پ ن ۵: کلی باید لباس بدوزم... وقت ندارم یه روز برم خونه دخترخاله جون تا برام بدوزه... هر چند دختر خاله میگه فقط لباس بارداری برات می دوزم و سیسمونی... دیگه خیلی روت زیاد شده تو...

پ ن ۶ : مادر جون گفته که سال دیگه اینموقع  باید نی نی تو بغلت باشه وگرنه دیگه باهات حرف نمی زنم... اونطوری که حساب کردم ما فقط دو ماه و نیم وقت داریم ... از الان استرس گرفتم

پ ن ۷: این پ ن که می نویسم منظور پی نوشت نیست ها.. این استثناً مخفف پی آمد ننوشتنه..  :)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0