Daisypath Anniversary tickers فکرکنم پرشين بلاگ پست های غمگينو فيلتر می کنه!!! - سيب مهربون

فکرکنم پرشين بلاگ پست های غمگينو فيلتر می کنه!!!

الان دیگه بعد از ظهر شده...

یعنی 13:45 و من می تونم بیام... ولی فقط اینو می نویسمو و بس...

بذارین وبلاگمم فکر کنه که از خوشی زیاد وقت سر زدن بهشو ندارم... مثل همه اونهایی که فکر میکنن از خوشی زیاد وقت ندارم بهشون سر بزنم... مثل همه اونهایی که می گن پیش همه می رید .. یه بار هم بیان پیش ما... مثل همه اونهایی که اینقدر فکر می کنن سیبی تو خوشی غرق که می خوان برا یه روز هم شده سیبی مال اونها باشه تا بتونن تو خوشیش شریک شن... مثل همه اونها... بذارین وبلاگ منم خوش باشه ... به اینکه یه سیب مهربون هست... داره از خوشی می ترکه... اره  به خاطر همون خوشیش اینهمه چاقه دیگه... از بس که خوش می گذره...

****

حرف نزدن برا من که اینهمه حرف تو دلم انبار شده خیلی سخته...

ولی سکوت الان بهترین چیز...

پس به احترام تمام احساساتی که نمی تونم بیان کنم...  و به احترام همه اون ارزشی که برا خودم و قولم باید قائل باشم سکوت اختیار می کنم.....

 

تا کی؟

 

نمی دونم.. نمی خوام بهش فکر کنم...

ولی اینو می دونم که حتما تو خونه حرفهامو می نویسم...

حرفهایی که شاید هیچوقت ارسال نشن...

 

********

براش دعا کنین... سیب جون الان پر از درده... و پر از غصه است ...

اینقدر غصه داره که نمی تونه پنهونشون کنه.. از تو صورتش می زنه بیرون...

اینقدر تابلو شده که دیروز همه بهش اولتیماتوم دادن که حق نداره لباس مشکی بپوشه...

حق نداره نخنده...

حق نداره غصه بخوره...

تازه اونها همه شاید فکر می نن درد سیبی درد بی دردی... از اون دردهای مرفهین بی درد...

سیب جون اینقدر دلش از غصه سیاهه که همش مشکی می پوشه... نمی تونه به دنیای رنگی فکر کنه.. به قرمزی سیب.. و به اینکه سیب قصه ها همش قرمز نیست ... سیب می تونه تو دنیای واقعی هم قرمز باشه... آخه تو دنیای سیبی همه سیب ها سیاهن.. سیاه و ذغالی

دیروز تو اون رنگهای شاد لباسهای دخترخاله ها یه لکه مشکی بدجوری تو ذوق می زد...

سیبی همش فکرمی کرد یعنی یه رو زمی تونه یه مانتو اون رنگی و به اون قشنگی تنش کنه بدون اینکه هی به خودش بپیچه...

 

اینقدر مشکی پوشیده که خاله جون هر وقت لباس تیره میاره به سیبی نشون نمی ده...

می گه من به تو لباس تیره و مخصوصا مشکی نمی دم...

دیروز وقتی برگشت خونه و لباسشو عوض کرد... دختر خاله گفت ما نمی ریم خونه... تازه شدی سیب مهربون... تازه با این لباسها مهمونی شروع شده... و اون نمی دونست که سیب مهربون از اول قرار بود همونها رو تو مهمونی بپوشه ولی نتونست خودشو راضی کنه و همون شال مشکی که همه می گن دوختن به سرت رو سرش کرد با همه لباس های مشکی که می تونست بپوشه.. مشکی و ساده...

سیبی اصلا اعتماد به نفس نداره برا پوشیدن لباس روشن...

همین میشه که وقتی یه پیراهن صورتی می پوشه هر کی از راه میرسه هی می بوسدش..

اینقدر که عزیزجون صداش در میاد: ول کنین خانومم رو... تموم شد...

 

سیب جون دلش گرفته... سیب جون دلش می خواد یه روز خودش باشه...

سیب جون پر از درد... سیبی می ترسه .. خیلی هم می ترسه...

هیچکی سیب جون رو درک نمیکنه.. هیچکی هم جدیش نمی گیره... و این بزرگتر از بقیه درداشه ... همه به خنده های سیب عادت کردن.. سیب جون حتی نمی تونه مریض باشه...

سیب جون دلش می خواد چند روز بره از این شهر خوشو گم کنه تو طبیعت.. الان چند ساله داره میره... ولی هیچ وقت نرفته...دلش می خواد حالا که دیگه به هیچی قرار نیست فکرکنه کمی هم بگرده برا خودش.. ولی حتی اینو هم نمی تونه بگه... عزیز جون خیلی سرش شلوغ شده.. سیب جون حتی نمی تونه اعتراض کنه.. نه اینکه می ترسه ...نه.. دلش نمیاد...

به خودش قول داده دیگه به هیچ چیز اعتراض نکنه.. به هیچ چیزی تا مانع موفقیت همسرش نشه...

حالا یه سری اتفاق هی پشت هم افتاده که سیب جون حتی دیگه نمیخواد تو  وبلاگشم بنویسه...

اخه یه وبلاگ چقدر ظرفیت داره...

سیبی دیشب فهمید که تمام چمدونهایی که تو ذهنش بسته باید باز کنه و مثل همیشه جابجا شون کنه...

دیشب فهمید که دیگه هیچوقت دلش نمی خواد بیرون بره.. حتی از تو خونه.. . مثل همون روزهای احمقانه و کذایی.. همون روزها که فقط امودن و رفتنشون دو سال به سن سیبی اضافه کرد و همنطور به غصه هاش... فهمید که مثل همیشه..مثل قدیم ها باید تنهایی بره گردش... تنها برا خودش و برا دلش...

هر چند کسی چیزی نگفت.. ولی سیبی خودش شعورداره.. باور کنین می فهمه... خیلی هم حالیشه... حتی با لحن صدای یه نفر می تونه موقعیتشو درک کنه.. حتی اگه اون صدا از پشت نوشته های کسی بیاد تو ذهن سیبی...

می تونه با نگاهش تا ته فکرتو بخونه... البته اگه دلش بخواد

 

.....................

 

*******

اینها درد سیب جون نیستها...

ولی خوب تلنگرهای خوبیه برا غصه های دلش..

ولی شما هم عین همه فکر کنین اینها درد بی دریه... دردهای یه ادم که خوشی زده زیر دلش...

 

*******

حالا سیب می خواد سکوت کنه... می خواد بره تو تنهایی خودش

اینقدر غرق خودش شه  که حتی تنهایی هیچکس رو به هم نزنه...

 

 

می دونین؟

 باز اون حس اضافه بودن... باز اون حس لعنتی...

حالا که همه می خوان تنها باشن.. سیبی بی اجازه هیچ جا نمی ره... جز یه جا ... نه دو جا... شایدم سه جا... می ره کامنتهاشو چک می کنه... می ره جی میلشو چک می کنه... و گاهی بی سر و صدا و یواشکی می ره خونه دوستاش یه سر و گوشی آب میده و بر می گرده... شایدم کامنتکی بذاره...

خنده داره نه؟ چه تنهایی مضحکی... همه جا می خوام برم و باز می خوام تنها باشم...

شدم مصداق کامل ، اون شعره که میگه:

عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر

جز همین امشب و فردا شب و شبهای دگر

 

ولی یه چیز واضحه که سیب جون هم تشویق داره هم تنبیه....

سیب جون همونطور که برا خودش هدیه می خره ... همونطور هم گاهی خودشو تنبیه می کنه...

الان هم تو تنبیه...

چرا؟

 

بی هیچ علتی... شما اینطور فکر کنین.. بزرگترها مگه همیشه علت تنبیه رو می گن؟

اینهمه سال (4 سال) سیب جون رو برا کار نکرده اذیت کردن و تنبیهش کردن مگه کسی هم ککش گزید؟ تازه کاش کار نکرده بود.. برا کار خوبش هم گاهی اذیتش می کردن....کسی اصلا گفت چرا؟ چرا سیب جون.... اونکه گناهی نداره.... اونکه با هر سازتون می رقصه...

می دونم باز فکر می کنین دیوونه شدم... ولی اینطور نیست.. الان خوبم... از اون لحاظ خوبم.. یه دوست مهربون دارم که یادم داده سر بشم... (به کسر سین)... پس من سعی می کنم زیاد به موضوعات قبلی فکر نکنم... تازه بک گراند مغزم الان عوض شده... الان کلی خاطرات درهم با دور تند میان و میرن... اونم البته وقتی که من خوبم... وگرنه پس زمینه ذهنم یه پرده مشکی کشیدن... و یه آهنگ محزون همش پخش میشه... آهنگه نمی دونم چیه... ولی خوب پرده مشکی ، مشکیه دیگه... گاهی هم تو دلم برا دلخوشی خودم می گم:شاید رنگ عشقه!!!!!!!!

*********

خیلی حرف زدم مگه نه؟

خیلی حرف دارم... کلی ماجرایه آخر هفته داشتم... کلی کار نکرده... کلی بغض نخورده... کلی جوک نگفته... کلی مهربونی های عزیز جون... کلی دعوا کردن های عزیز جون... کلی قهر و آشتی... کلی مهمون... کلی شادی... کلی خاطرات قدیم... حرف های مادرجون... لطف و مهربونی بابا جون ومامان جون.... زنگ زدن پدر عزیز جون برا اولین بار برامون (بعد از اینکه دقیقا 4 سال و 8 ماه از ازدواجمون می گذره)... پارسا جون و بوس فرستادناش...

 و کلی بی حوصلگی سیب جون...که همه اینها رو تحت الشعاع قرار داده... همشونو...

اینقدر بی حوصله نمی خوام کسی برام کامنت بذاره...

نمی خوام کسی نگرانم بشه (البته اگه تا حالا می شده)...

از همه اونهایی که صمیمانه برام کامنت می ذارن و میان وبلاگمو می خونن ممنونم......قصد توهین ندارم... دوست دارین برام کامنت بذارین... ممنون هم می شم..... ولی الان  نمی دونم چم شده... واقعا نمی دونم....

ولی ممکنه باز جن های غصه اومده باشن تو دلم.. .. شاید...

الان شاید فقط به این دلیل نوشتم که با نوشتن کمی قیافم بشاش بشه...

آخه مهمون دارم بعدازظهر.. تا حالا منو این شکلی ندیده... دپرس میشه .... خوب گناه داره....

 

*******************

 

 

بای تا موقعی که سیب جون حالش خوب شه...

کی؟

نمی دونم...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0