Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

 

یه چیز مهم

اون آقا صبحیه زنگ زد

داشتم خفه می شدم..

اینقدر که رییس گفت اتفاقی افتاده؟ البته با نگرانی... دستامم می لرزید...

بعد دیدم کلی عذرخواهی کرد.. بعدشم گفت که اگه شاگردی که براتون میفرستم دانشجو باشه ایرادی داره... فقط می خواستم بگم نه.. ولی باید مونث باشه لطفاً که نگفتم.. خوب بد بود دیگه... هر چند برا شاگردهام که پسر پیش دانشگاهی بودن عزیز جون همیشه خونه بود... یعنی کلاسمو وقت می ذاشتم که عیز جون خونه باشه..

بعدشم گفتم که: راستی آقای..... من به همسرم گفتم شما امروز خیلی در حق من لطف کردید و اونم گفت که اگه تماس گرفتید ازتون از طرف ایشون تشکر کنم...

اونم گفت انشاءالله خدمت همسرتون هم می رسیم... خوبه نگفت به خدمتش می رسیم :)

بعدشم گفت که دیگه مزاحمتون نمیشم... و قطع کرد..

خودمم می دونم الان می گید آفرین سیب جون که حواست جمعه... بابا جمعه نه.. جمعه..

**********

راستی یه چیزی...

بگم؟

من تصمیم گرفتم که رییس رو هر چند وقت یه بار بفرستم بره... اگه بدونین گوش شیطونن کر امرو ز اینقذه مهربون شده.. اینقذه خوب شده که حد نداره...

به نظر وقتی میره دلش برا من تنگ میشه.. بعد مهربون میشه....

من رفته بودم گلاب به روتون د س  ...یی .. دیدم اومده میگه خانوم سیبی نیست که.. کجاست؟

من زودی اومدم گفتم اینجاست... نگفتم اینجام گفتم اینجاست.. بعدشم رییس از اون خنده ..خنده داراش کرد که ارتودنسی دندوناش میریزه بیرون.... منم خندم گرفت ولی برا اینکه باز دلش نشکنه گفتم .. سفرتون به خیر .. خوب بود؟ هواش که خوب ان شاءالله...

اونم کلی ذوق زده شد.. کلی باز مهربون شد.. جوابمو داد...

بعد گفت که خیلی طرفدار دارید ها... من بالا اومدم ازتون شاکی بشم که همه گفتن: اصلا دیگه به خوبی خانوم سیب تو این اداره نیست.. شما چطور دلتون میاد اینطوری حرف بزنین.. و این حرف ها... کلی ازم تعریف کرده بودن.. کلی هم حالشو گرفته بودن...

بماند که من به روش نیاوردم که مگه تو داشتی چی می گفتی؟

می دونم تو دلش قند آب شد... یه جورهایی فکر میکنه منم جزو وسایل معاونتشم.. برا همین احساس می کنه اگه من خوبم برا اینه که اون خوبه...

راستی اول که اومد یه راست رفته بود دفتر مدیر عامل ...

از اونجا داشت اینجا زنگ می زد..

منم داشتم برا اون زنگ می زدم... ببینم میاد نمیاد.. رسیده یا هواپیماش منفجر شده...

بعد یه بار که قطع کردم زنگ زد.. گفتم : سلام خوبید.. شماره افتاد؟.. داشتم زنگ می زدم هی اشتباه می افتاد..

بعد کلی  خوشحال شد.... از کجا می دونم؟ خوب ذوق زدگی از صداش می اومد بیرون دیگه ...

فعلاً کاری ندارم تا بعد..

راستی میشه دعا کنین این آقا امروز صبحیه بی خیال این بشه که  من به فک و فامیلاش درس بدم؟ دوست ندارم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0