Daisypath Anniversary tickers نميذارن يه روز تعطيل باشه... - سيب مهربون

نميذارن يه روز تعطيل باشه...

سلام

صبح به خیر

خوبید؟

الان خوبم... ممنون..

راستی دعا که می کنین،  برا  دو تا از دوست جون هام دعا کنین.. الان شدن دو تا

ممنون میشم... شما به خدا بگید برا دوست جون های سیبه ..خدا خودش می دونه چیکار کنه.. مرسی ممنون

 

من می خواستم امروز اینجا تعطیل باشه..

هم این وبلاگم کمی استراحت کنه... و کمی از سردش بابت وراجیهای من کم بشه... هم خودم کمی این فکم آروم بگیره... هم اینکه ببینم اصلا کسی دلش برا من طفلکی تنگ میشه.. میاد ببینه من چی شدم که نیستم...

خلاصه نمی ذاره این روزگار که من یه روز نباشم..

مخصوصا امروز که باز سیب جون رو می خواستن بدزدن..

البته نمی تونستن بدزدن..

سیبی تا دندون مسلح بود (جون خودش)...

فقط یه چتر فکستنی داشتم که بدرد کوبوندن تو سر مورچه هم نمی خورد....

البته این وسط فقط شماره موبایلم لو رفت..

وگرنه همه چیز خوب تموم شد...

 

می گم شما مردها کار و زندگی ندارین.. نه خداییش ندارین... همتون اینطوری هستین؟؟؟؟..

تا یه خانوم تنها گیر میارین هی می خواین ور بزنین.. لذت بخشه حرف زدن با یه خانوم..

گاهی به عزیز جون می گم می خوام برا یه روز مرد باشم.. ببینم چه لذتی می برن این مردها که با اینطور چیزها (خیلی ببخشیدها) حال می کنن.. و البته چه خوشبختن که حتی حرف زدن با یه خانوم براشون اینهمه با ارزشه که حاضر میشن از کار و زندگیشون بزنن...

دونستن  زندگی خصوصی یه خانوم چه لذتی می تونه برات داشته باشه؟ نه خداییش چه لذتی؟

 

بذارین از اول بگم...

نه اصلا از دیروز بگم...

دیروز بالاخره ساعت ۱۷:۲۰ رفتم..

تا ایستگاه پیاده رفتم

سر راهم از نمایشگاه نقاشی بازدیدنمودم.. سوار یه ماشین شدم که تا نشستم کمربندمو بستم.. و نموندم مسافرهابیان.. در جا خوابیدم...

چه جراتی نمی گه می دزدنش..

نزدیک کرج بود بیدار شدم..

باید اعتراف کنم که مثل همیشه خواب و بیدار نبودم.. تو دو ساعت و ۱۵ دقیقه ای که تو راه بودم.. باید اعتراف کنم که ۱:۳۰ کاملا خواب بودم...

عزیز جون بفهمه.. باز بیشتر از همیشه نگران میشه.. پس با اجازه بزرگترها نمی گم بهش...

خونه که رسیدم باز گرسنه نبودم و فقط تشنم بود...

کمی جمع و جور کردم و کلی هم آلبالو خوردم جاتون خالی...

دلم درد گرفت... فکر کنم ویار ترشی گرفتم...

فقط دلم آبلیمو و آلبالو می خواد..فشارمم که نپرسین زیر صفر بود...

رفتم نشستم فیلم دیدم... خوبه فیلمی که عزیز جون آورده بود ندیدم... اولش کمی وسوسه انگیز بود.. ولی اینقدر خشن و وحشتناک بود که حد نداره.. دیشب همش کابوس می دیدم..

فیلم تموم شد...

غذام سرد شد...

ولی عزیز جون نیومد... ساعت ۲۱:۴۰ رسید.. خونه.. من اصلا باهاش بداخلاق نبودم.. ولی قیافم مثل اینکه خیلی تابلو بود...

برا اینکه ناراحتیموو کاملا محو کنم رفتم دوش گرفتم...

البته از شام خوردن هم دررفتم.. بهترین بهانه بود برا شام نخوردن.. اگه شام هم خورده بودم و پیش عزیز جون می نشستم باز عزیز جون مجبورم می کرد با اونم شام بخورم.. فکرکردین برا چی من چاق شدم..

واقعا موثر بودها... حالم اومد سر جاش...

ولی عزیز جون برا اینکه من خوشحال شم بی خیال فوتبال شد و برام فیلم گذاشت.. و چقدر هم خوشحال شدم!!!!!!!

خیلی وحشتناک بود.. ادم ها رو زنده زنده می کشتن... یعنی نیمه جون می کردم...

 

احتمالا منکه خوابیدم عزیز جون باز یه عالم بیدار بود.. صبح رنگش پریده بود... هر چی گفتم بمونم پیشت گفت نه... گفتم بریم دکتر؟ گفت نه.... فقط خسته ام ...

منو تا ایستگاه رسوند و خودش رفت خونه...

ماشین وسط راه خراب شد...

فکرکنم ورد آورد بود..

نیم ساعتی معطل شدیم دیدم که درست نمیشه...

پیاده شدم و واستادم ماشین بگیرم..

البته خیلی از آقایون محترم دوست داشتن به من کمک کنن و منو به مقصد برسونن و شاید هم به مقصود خودشونم برسن.. ولی اینقدر موندم تا یه آقایی بیاد که دماغشو بگیری نفسش در بیاد...

انتخابم درست بود.. ولی آقاهه ذاتش نادرست بود..

گفتم می رم انقلاب... البته شما منو تا پل آزادی هم برسونین ممنون میشم..

گفت: نه من می رسونمت.. مسیرم اونوره اصلا...

می دونستم داره عین سگ دروغ میگه ولی برام مهم نبود.. مهم این بود که سالم برسم تا مقصد ..

بعد هی زر زد و هی زر زد... هی سوال پرسید.. و من مختصر مفید گاهی جواب می دادم..

بله.. خیر...

تا اینکه گفت.. خوب منم از کرج میام.. شما که سختت میشه هر روز تنهایی این مسیر رو بیای بری..

گفتم: نه سخت نیست..

گفت منم از کرج میام ها.. سختت میشه خودت نمی فهمی .. الان یه کم فکر کن... منم هر ور ز میام این راه رو ... (اینقدر اکبیری بود که نمی تونین تصور کنین)

گفتم نه منکه رانندگی نمی کنم سختم بشه.. همسرم منو تا اداره می رسونه...

معلوم بود نیتش خیره ...آخه وقتی فهمید من شوهر دارم اصلا ناراحت نشد.. باور کنین..

گفت همسرت چیکارست که هر روز میاد تهران؟..... البته با مسخرگی... چون فکر می کرد من دروغ میگم شوهر دارم.. وبا اون میام.. امروز آخه یه کم جوون شده صورتم.. نمی دونم چرا؟

منم سریع بدون هیچ مکثی گفتم رئیس نیروی انتظامی منطقه ۶.... امروز تو میدون سپاه جلسه داشتن نمی تونست بیاد.. برا مبارزه با مفاسد اجنماعی...

نمی دونین که چقدر خنده ام رو نگه داشتم... نمی دونم این حرف از کجا رسید به ذهنم...با اون خواب آلودگی مفرطم... تازه اینقدر خر بود که باورش شد.. البته خیلی خوشحال بودم که خیلی خر.. فکر اینجاشم کرده بودم که اگه بخواد  بیشتر بپرسه بگم مسائل شغلیش محرمانه است نمی تونم توضیح بدم...

البته می شد دید که اون صورت سیاه سوختش تقریبا زرد شده....

وسط های راه یه خروجی بود.. یهو گفت که من نمی رم تا انقلاب.. می رم تو این خروجیه... و ...

منم گفتم که پس منو لطف کنین پیاده کنین ..

این شد که از شرش راحت شدم...

حالا وسط اتوبانم....

باز سوار یه پراید شدم که اقاهه توش لاغر مردنی بود...

گفت کجاست مسیرتون؟

گفتم می رم انقلاب.. البته پل ازادی پیاده میشم.. گفت اینجا برا انقلاب ماشین نیست که !!!

با اتوبوس های شهرکتون می رفتین ...

منم گفتم که ماشین خراب شد و این...

گفت اونجا که ماشین نبود..

گفتم یه آقای محترمی منو سوار کرد و بعد اینجا پیاده شدم..

فکرکرد ماشین من خراب شده.. گفت بریم من یه جورهایی بلدم درست کنم... گفتم نه.. ماشین من نبود که.. تازه اگرم بود راضی نبودم به زحمتتون...

گفت من تو گروه بهمن کار می کنم... (بچه ها مزدا رو داشته باشین که اومد) و بلدم یه چیزهایی... حالا چه ربطی به گروه بهمن داره نمی دونم...

بعد اونم شروع کرد به حرف زدن و پرسیدن..

خوشبختانه با دید اینکه من حتما شوهر دارم حرف می زد... تو دلم گفتم بابا یکی پیدا شد که ما رو با شوهر قبول کرد  :)

بعدش از کارم پرسید.. و یه جورهایی فهمیدیم که خونمون تا خونشون ۱۰ دقیقه پیاده راهه...

منم مختصر خیلی مختصر مجبور بودم جوابشو بدم.. هر چی گفتم راهتونو به خاطر من دور نکنین گوش نکرد..

گفت نمی تونم تو این بارون شما رو وسط اتوبان پیاده کنم...

گفت قسمت اونها نیاز به یه همکار داره... البته کارهای دفتری و ...

گفتم: حقوقش خوبه؟

و اون باز حرف زد..

از اینکه اون همش حرف می زد خوشحال بودم...

از اینکه با مردهای غریبه مجبور باشم راجع به مسائل خودم زر بزنم بدم میاد...

 

گفت برات سخت نیست اینهمه راه میای.. گفتم خوب شما هم میاد...

گفت من خونه خودمه... شما مستاجرید..

منم گفتم راست میگی.. قرار بیام تهران...

چی پرسید که گفتم قبلا تدریس می کردم.... و اون گفت که تدریس که خیلی بهتره برا خانومها..

منم گفتم بله اگه تو مدارس باند بازی نباشه.. و همینطور تو آموزش پرورش...

همش می خواست بدونه محیط کاری من چطوریه...

براش گفتم که خیلی خوبه... برا همین با حقوقش مشکلی ندارم.. مهم محیط سالمه...

گفتم بگم که حواسش باشه ...

گفت همسرت با کارکردنت مشکل نداره؟

گفتم نه؟

چون من دوست دارم اونم خوشحال میشه... اینجا هم اکثرا آشناهای همسرم هستن..

خیالش راحته... منم خیالم راحته...

باز حرف زد.. از بچه هاش از اینکه بهار مریض می شن و....

دو تا بچه داشت...

پرسید بچه دارم؟ اذیتم نمی کنه که من می رم سر کار..

گفتم نه هنوز ....

همش می خواستم دیگه پیاده شم.. خیلی برام سخت بود جواب سوالاشو بدم.. خداییش بد حرف نمی زد...

گفت بازم تدریس می کنم؟

گفتم شاگرد خصوصی دارم.. مخصوصا نزدیک امتحانات.. (یاد اون سالی افتادم که به خاطر داداش عزیز جون رفتم شمال.. کلی دلم برا عزیز دلم تنگ بود.. ولی به خاطر اینکه به اون معادلات یاد بدم و سوالای ریاضیشو حل کنم و بهش یاد بدم رفتم شمال... چه بد بود اون سال.. کسی هم اصلا تشکر نکرد.. آخه حتما وظیفه ام بود دیگه... تازه شاکی شده بودن که چرا به یاغی های فامیل درس نمی دی.. آخه کی می ره به زور به کسی درس میده که من برم؟)

 -  : چه مقطعی؟

من: فرق نمی کنه ولی ترجیحا دبیرستان... درسشم مهم نیست...

-  : پس شماره تماسی چیزی دارید که من اگه شد براتون شاگرد بفرستم؟

من: (فقط چند ثانیه وقت داشتم... به این فکرکردم که هی می خواد ببینه من می ترسم یا نه.. اگه ادم بدی باشه و بدونه من می ترسم که خیلی بد می شد... تازه دیگه هیچ انرژی ای برا دفاع نداشتم... ) گفتم بله داریم.. البته منزل تلفن نداریم..

گفت موبایل همسرتون رو بدین... اگه امکان داره...

گفتم بله حتما.. شما هم اگه کارتتون رو بدید ممنون میشم...

گفت ندارم.. شمارمو گرفت.. ولی شمارشو نگرفتم... گفتم تماس بگیرید شمارتون می افته رو گوشیم... البته هر وقتی که کار داشتید.. کرایه دادم که بگم من به قصد کرایه دادن سوار شدم..

قبول نکرد...

فامیلیشو گفت..

من داشتم خفه می شدم..

هر چند که برام مهم نبود.. ولی احساس خوبی نبود که یه غریبه شمارمو داشته باشه...

دراولین فرصت به عزیز جون گفتم موضوع رو.. بمیرم براش که دیگه صداش درنمی اومد..

گفت که برام زنگ می زدی..

نتونستم بگم می ترسیدم از صدام بفهمه ترسیدم...

بهم گفت که صبح هی دلش شور میزد.. برا همین باز پاشده بود صدقه گذاشته بود کنار..

می گفت هی اومدم بهت زنگ بزنم نشد...

 

الان خوبم.. فقط تمام استخونهام درد می کنه...

خیس شدم زیر بارون..

برا اینکه شاید چتر به کارم بیاد جهت ضرب و شتم بازش نکرده بودم... که خیس نشه و اعصابم خورد نشه...

 

 

خسته شدم...

با اینهمه کار برا شنبه.. و اینهمه استخون درد .. انتظار نداشتین که اول صبح آپ کنم..

داشتین؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0