Daisypath Anniversary tickers سال سیب مهربون - سيب مهربون

سال سیب مهربون

کلی غذای نخورده و کلی نهار جا مونده تو یخچال..

ولی متاسفانه باید بریزم دور.. خدایا منو ببخش..

آخه من یه کم معده ام وسواس داره.. تلقینی مسموم میشه..

چه برسه به اینکه بدونه این غذا مونده است..

تازه کلی نهار نخورده امروز اینجا داشتم که اونم رفت تو آشغالی...

خدایا منو ببخش...

امشب آش دارم..

کی آش دوست داره بیاد..

تنها چیزی که بعد از کلی تفکر به نظرم رسید که ممکنه بتونم به ضرب ماست موسیر بخورم...

امروز داشتم فکر می کردم که چرا قرص هامو نمی خورم....

امروز فهمیدم تا قبل اینکه باز دچار وحشت مادر شدن بشم  خودم یادم بود همیشه به موقع قرصهامو بخورم... ولی از روزی که باز این استرس افتاد به جونم خود به خود یادم میره ..

حالا دیشب عزی جون میگه داروهاتو میخوری دیگه؟

منم فقط نگاش کردم.. حقیقتو هر چند که نگفتم ولی عین بیلبوردهای تو اتوبان بدجوری تو ذوق می زد...

حالا باز چطوری براش توضیح بدم که به خدا دوسش دارم و اصلا دیگه اون سیب دیوونه که همش حرفهای ناامیدانه می زد و هی می گفت نمی خوام بچه ام بی مادر بزرگ بشه و برا همین نی نی نمی خوام، نیستم.. نه اینکه نیستم ها نه... ولی اون سیب دیوونه رو بردن تیمارستان بستری کردن...

حالا حالا ها هم نمی تونه فرار کنه... یعنی امیدوارم نتونه فرار کنه... آخه با زنجیر بستنش... زنجیری بود به خدا...

الان سیب غمگینه اومده ...

بعدشم می ترسم سیب افسرده هه بیاد.. اگه این سیب غمگین شرشو کم نکنه...

حالا عزیز جون از صبح هی برام زنگ می زنه.. من خوشحالم ها.. ولی می دونین دیگه براش اس ام اس عشقولانه نمی زنم.. تحریم .. خودشم می دونه... علتش هم الان نمی تونم بگم...

می دونه سیب لجباز بشه دیگه از خر شیطون پایین بیا نیست... نمی دونین خر شیطون چه سواری ای میده به ادم ها.. اصلبا شیطون یه پالونی پشت این خرش گذاشته که هر کی روش بشینه اینقدر بهش حال بده که نخواد بیاد پایین...

نوبتی هم نیست که...

آخه شیطون یه دشت پر خر داره... با پالونهای رنگی و وسوسه انگیز...

دعا کنین رییس زنگ نزنه.. می خوام زودتر برم خونه... عزیز جون تا ۱۹:۳۰ که جلسه داره بعدشم باید بره دانشاه و بعد هم ماشینو برداره بیاد خونه..

این یعنی امشبم شوهر بی شوهر...

امشبم سیب جون باید خودشو با فیلم هاش سرگرم کنه...

بعدشم رو مبل خوابش ببره..

مگه نمی دونین شما..

سیب جون وقتی می خواد فیلم ببینه .. چون از کامی میبینه.. و برا اینکه بهش بچسبه و خسته نشه یه مبل میذاره روبرو کامی و بعد ولو میشه توش... بعدشم که خوابش می بره احتمالا..

آخه خیلی خسته است.. بعد هی ساعتو نگاه می کنه و هی غصه می خوره برا تنهایی خودش...

یه چیزی بگم... امسال عزی جون گفت سال خانواده است... فکر کردین فقط مسئولین اسم های عجیب غریب می ذارن برا سال ها...

عزی جون گفت امسال بیشتر وقت در خدمت سیب جونم.. سال سیب جونه امسال..

از اون رو زکه اینو گفت.. این گوش کر نشده شیطون شنید..

دیگه این شد که عزیز جون تا به حال ساعت ۲۱زودتر نیومده خونه...

اگه گاهی گذری زود اومده خوابیده...

وقتهایی هم هست سرش تو کتابه..

من نه به خدا..

من اصلا حرفی نمی زنم که..

اصلا هم ناراحت نیستم... یعنی هستم.. ولی نه به اون دلیل که شما فکر می کنین...

اصلا هم حرفی نمی زنم... نمی خوام خاطرش مشوش بشه..

چون می دونم داره با خودمون.. برا زندگیمون و برا آیندمون تلاش می کنه.. نمی شینه خودشو باد بزنه تو اداره که...

ولی اینکه یه بار محض رضای دل کوچیک من هم نگفت که: عزیزم یادم نرفته امسال سال تو بودها... یه مدت کوتاهه .. بعدشم همه وقتم مال توئه.. یا از همین حرفها  دیگه...

دیشب بهش می گم من همش دلم برات تنگ میشه.. اصلا این تلویزیون رو بیار تو اتاق خواب.. یا بیا پیش من تا من خوابم ببره.. می گه  من که همیشه پیش توام...

شاید اونم منظورش دل و فکرش بود.. اره به گمانم.. با همین فکر خودمو قانع کردم...

ولی الان جن های غصه یه عروسی ای گرفتن تو دلم بیا  و ببین..

دلم گرفته ....

دلم عجیب گرفته...

:(

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0