Daisypath Anniversary tickers پست به جا مانده از دو شنبه... - سيب مهربون

پست به جا مانده از دو شنبه...

 پ ن ۳: این همونیه که تو پست قبلی یادم رفت.. می دونین چیه.. اصلا این مرتیکه حالش گرفته شد وقتی اومد و دید که من بدون اینکه اون بدونه همه کارها رو رله کردم..

مخصوصا اینکه این کارها مربوط به من نبود و مربوط به همونیه که رفته مرخصی..

اول صبح زنگ زد و من براش انجام دادم کارهاشو...

بعد هی اومد دستور بده من گفتم انجام شد.. هی اومد بگه اینکار رو بکنین من گفتم انجام شد..

بعدشم نگفت مگه شما از کی اینجا تشریف دارین؟ فقط شاخاش از اون کله پوکش زده بود بیرون...

 

 

شروع پست جدید

راستی یه دوست دارم که بهم گفته عاشق این غلط تایپیهایه منه...

وای اینقدر ذوق زده شدم که هی می خوام اینها رو غلط بنویسم... تو دلتون می گین: نیست الان اصلا اشتباه نداری!!!!!!!

بعدش به این نتیجه رسیدم که داشت برام انرژی مثبت می فرستاد.. چه خوب منو شناخته ها.. می دونه بخوره تو ذوقم دیگه کاری رو انجام نمی دم...

 

خیلی کارها بوده که خورده تو ذوقم و من دیگه دست به اونها نزدم... و همه هم یادشونه...

مثلاً من قدیم ها خونه بابام اینها ماست می زدم... اره یه ماست بند حرفه ای بودم...

از اونها که معروفه و می گن که طرف دستش برا ماست خوبه... ولی زدن تو ذوقم و سر یه ماجرایی دیگه اینکار رو نکردم براشون... الان هم برم و ببینم مامان می خواد ماست بزنه اصلا کمکش نمی کنم.. البته در نهایت بدجنسی

یکی دیگه از اون موردها زنگ زدن با گوشی عزیز جونه... یه بار بدطوری دلمو شکست.. حالا اصلا حالم گرفته میشه وقتی با گوشی اون مجبور می شم حرف بزنم..

یکی دیگشم اس ام اس زدن به عزیز جون..

البته هنوز کاملا منصرف نشدم ها.. ولی دیروز و امرو ز براش اس ام اس نزدم.. خیلی دلش گرفت... می دونه نباید به روم بیاره چون قاطی می کنم.. (به این می گن جذبه)

 

وسط نوشت:

الان اینو می کشم ها... پررو.. ولی حالشو گرفتم خوشم اومد.. صدبار رفت اومد تا ببینه من ناراحت شدم یا نه؟ اینه دیگه.. به اینم می گن جذبه... الان میگه سوغاتی چی بیارم براتون... پرروووووووووووو

 

ادامه حرفهام: یه مورد دیگه که الان خورد تو ذوقم اینه که دیگه به دوست جون تا اطلاع ثانوی میل نمی زنم... خودشم می دونه چرا.. هی من نمی تونم دندون رو جیگر بذارم که.. می تونم؟؟

کدوم دوست جون؟ خودش بهتر می دونه کدوم.. شما فقط گوش کنین و حرف نزنین...

 

**یه ماجرایی.. ما اون شب که رسیدیم شمال.. خیلی دیر خوابیدیم.. من که خوب دلیلم موجه بود ولی عزیز جون دیر خوابید چون باید اطلاعات خاله زنکی رو از زهره اینها می گرفت دیگه...

رفتم که بخوابم عزیزجون رو بیدار کردم و گفتم که  خوابم نمیاد... معصومه و زهره هم هی اذیتم می کردن... عزیز جون ژست بیداری گرفت.. منم باز گول خوردم فکرکردم بیداره...

آخه معصومه اینها اومدن پیش ما بخوابن... چرا؟ از بحث وبلاگ خارجه... به جزئیات گیر ندین..

بعد اونها شروع کردم جوک تعریف کردن و حرف زدن و ... خنده بازاری بود به هر حال..

بعد من یه جوک یادم اومد.. یواشکی خواستم در گوش عزیز جون بگم.. احساس کردم خوابش برده.. بهش گفتم خوابیدی؟ مهندس بیداری؟

گفت آره.. گفتم پس چرا نخندیدی؟

گفت چرا باید به حرفهات بخندم... داشتم بهشون فکر می کردم... به عمق حرف هایی که زدی... نمیشه که حرف های نازنینمو سر سری ازش بگذرم که!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من مردم از خنده .. می گم جوک هم جایی برای تامل داره؟

میگه آره پس چی.. همه حرفهات قابل فکر کردنه.. و باز کلی حرف قلمبه سلمبه زد... و این یعنی اون کاملا خوابیده.. و این حرفها چطوری بر زبانش جاری میشن هنوز برا خودشم سواله... گاهی می تونم بفهمم که باورش نمیشه اینها رو تو خواب گفته....

می خواستم باز اذیتش کنم که آبجی ها نذاشتن...

به من گفتن ظالم .. ولش کن بنده خدا رو .. بذار بخوابه....

 

** من پریروز خودمو شرمنده کردم.. داشتم تا ایستگاه پیاده می رفتم که به یه لوازم آرایشی رسیدم... رفتم فقط یه لاک بخرم.. بعد دیدم که چه خوبه خودمو شرمنده کنم یه ست فرنچ خریدم...

بعد کلی از خودم تشکر کردم به خاطر هدیه زیبایی که برا خودم گرفته بود... و کلی هم قربون صدقه ام رفتم... بعد دیگه چون خیلی خوش به حالم شده بود.. از بقیه پیاده روی صرف نظر کردم و با ماشین تا ایستگاه رفتم..

چرا؟

خوب می خواستم برم از تو پارک برم... بعد نمی گین که تو پارک یکی منو یم دید تنهام بعد دلش می خواست با من دوست شه ... نمیگین منم مهربونم نمیتونم روشو بندازم زمین.. نمی گین؟

پس اگه رفتم اونجا با نصف ادم های تو پارک دوست شدم حرف در نیارین برام ها..

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0