Daisypath Anniversary tickers جن ها از تو برنامه نود میان... - سيب مهربون

جن ها از تو برنامه نود میان...

من فهمیدم

جن ها روزهای سه شنبه بیکار می شن..

یعنی از دوشنبه شبش بیکار میشن...

آخه اونها احتمالا نود دوست دارن.. نودتا دوست نه.. برنامه نود...

اینقدر این عزیزجون این نود رو دوست داره که من نسبت به فوتبال آلرژی پیدا کردم..

یادش به خیر ۱۳ بدر سال ۸۵.. عزیز جون بعد از مدت ها یه تکونی به خودش داد و فقط از تماشای فوتبال لذت نبرد... بلکه خودش عین مارادونا تا لحظه آخر بازی کرد...

چه حسودیشون شد این پسر عموها.. چون اونها مشوق نداشتن که...

من تماشاچی پرشور و حرارت شون بودم...

یکیشون اومد گفت: سیبی حالا چند بدم تا ما رو تشویق کنی... منم گفتم تو فقط دقت کن...

یه نفر هم داور بود.. دروغ نگم نمی دونم کی بود.. یعنی یادم نمیاد... ولی من همش می گفتم داور دقت کن... آخه گفته بودن حرف های رکیک نزنین...

بعدش خانوم ها به رسم همیشگی بازی خودمونو شروع کردیم...

شرایط سنی برا این بازی وجود نداره .. فقط باید بتونی راه بری و خانوم باشی همین..

همون بازی قدیمی دوران کودکی... نمی دونم شما بهش چی میگین.. ما می گفتیم وسطی..

دو گروه میشیم.. البته سر یار کشی به علت مسائلی ۱ ساعت می خندیدیم.. اگه آقایون اینجا نمی اومدن براتون می گفتم...

بعد یه گروه میرن وسط گروه دوم اینور اونور زمین وا میایستن و هر کی هم با توپ بزنن باید بره بیرون...

هر کی هم بتونه قبل اینکه توپ بیاد زمین اونو بگیره می تونه یکی از یارهای بیرون زمین رو بیاره تو زمین...

اینقدر جیغ کشیدیم و اینقدر با هیجان بازی کردیم که همه آقایون فوتبالیست بازنده هی می گفتن تو رو خدا ما هم بازی...

البته من اصلا جیغ نکشیدم ها ولی نم یدونم چرا این پسرعموها هی می گفتن که سیبی ما فکر می کنیم که تو یه مشکلی داری.. آخه با حرکت پاهات از حنجره ات اصوات گوش خراشی بیرون میاد و هر چقدر هم تندتر می دویی صداها بلندتر میشه...

خوب شد بازی تموم شد وگرنه منو به جرم ایجاد آلودگی صوتی حتما دیپورت می کردن...

چه چیزها اول صبحی میاد تو ذهنم ها...

اصلا بحث این نبود که..

بحث فوتبال بود... و برنامه نود و جن های روز سه شنبه..

امرو زمن آخر جنی هستم... اگه تو ماشین خواب نبودمم اعتراف می کنم که مطمئنا یه دعوای کوچولویی راه می افتاد..

حالا من باز براتون توضیح ندم که دعوا یعنی همون حرف های نگفته که وقتی می گم دلخوری ایجاد می شه...

الان هم برا مبارزه با اجنه دارم می نویسم.. وگرنه از دیشب تصمیم داشتم ننویسم...

به قول زهرا اینهمه کار کردیم تازه شد ساعت ۸...

من اول صبحی چندتا کار کوچیک داشتم که انجام شد.. الان هم کار ندارم...

یعنی دارم ها.. ولی حال ندارم.. تازه یه کار برا اینکه کارشناسی جلوه کنه باید کمی دیر انجام بشه... خودتون که واردین...

***

بذارین از دیروز باتون بگم...

دیروز از بس که من خندیدم و سرفه کردم دهنم کش اومد.. به عزی جون یم گم که حالا چیکار کنم با این لب های غنچه!!! می گی هیچی عزیزم بریم آیس پک بخوری خوب می شی غنچه غنچه...

ولی من الان به هر غذایی فکر کنم دچار تهوع می شم .. چه برسه به آیس پک... و این حرفها...

نی نی دارم؟

نمی دونم شادی...

ولی ربطی نداره...

افکارم مشوشه.. شاید برا همین باشه ... الان مدتهاست پیشنهاد عزیز جون رو برا پیتزا قبول نکردم.. خیلی نگرانمه.. چون این خیلی غیر عادیه.. همیشه از هر ۵ پیشنهاد یه بارش قبول می شد...

باز یادم رفت این اسم  ادکلونم رو بخونم.. داره تموم میشه... هیچکی نمی خواد برا من کادو بخره؟ من الان شدیدا به یدونه از این ادکلونها و یه عینک آفتابیهایی که تو مهستان دیدم نیازمندم... البته چیزهای دیگه ای هم هست حالا براتون لیست می کنم...

دیروز دختر عمه جون اومد و ما ساعت ۱۶ زدیم بیرون.. کجا؟

رفتیم گردش دیگه...

کلی هم به  یاد قدیم ها هر و کر کردیم...

من اصلا دهنم جمع نمی شد که...

می گم آذر جون همین کارا رو می کنیم که هیچکی باورش نمیشه ما بزرگ شدیم...

می گه نه بااب بزرگ شدیم..

می گم آخه یادت نیست شوهر دختر عمو چی گفت؟

گفت هی با این سیبی نگرد.. آخر بی شوهر می مونی از بس که این شر شور..

تازه یواشکی به من گفت .. دختر کوچولویه من شوهرت هم دادم باز بزرگ نشدی..

آخه منم قبلا دختر دختر عمو بودم دیگه..

چرا؟

خوب کسی که از صبح تا شب خونه دختر عمو پلاس باشه دیگه میشه عضو خانواده.. نمیشه؟

 

بعد دو تا دیگه از دوستامون به ما ملحق شدم..

کمی گلگشت زدیم که این کمی شد ساعت ۷:۳۰ به گمانم...

دیدم اصلا عزی جون انگار نه انگار.. بابا من هیچی نمی گم.. تو چرا هیچی نمی گی..

براش زنگ زدم می گم دیگه نمیای ما رو از زندون بیاری بیرون... اونم فقط می خنده.. می گه کی میای .. با هم بریم.. نه من گفتم کی میای با هم بریم..

قرار می ذاریم مترو صادقیه.. البته بعدش یادم میاد که خوب دیوونه تو اتوبان هم می تونی پیاده شی که... براش زنگ می زنم و میگم کجام

همونجا بود که یهو دلم گرفت...

نمی دونم چرا.. ولی یهو دلم گرفت....

بعدشم وقتی عزیز جون اومد تشدید شد...

چرا؟

خوب داشت با موبالش حرف می زد.. کلی هم خوشحال بود.. وبا طرف تریپ لاو و این حرفها...

یکی از دوستان دوران دبیرستانش بود..

دوست داداشی منم بود.. می شناختمش..

بعد هم تا قطع کرد یکی دیگه زنگ زد... اون که اصلا برام غیر قابل تحمل بود.. مرتیکه دیلاق چشم چرون...عوضی...

حالا از اینکه عزی جون اینهمه باهاش خوب برخورد می کرد حالم داشت بد می شد...

چشامو بستم.. مثلا خوابم...

یه چیزو ۵ بار براش توضیح داد باز مرتیکه نفهمید...

نزدیک کرج بودیم که بالاخره نوبت منم رسید... :(

بعدش عزی جون گفت بریم خونه داداشی... نیم خوای عسل جون رو ببینی؟

البته کلی هم با زنداداشم کار داشتیم..

زنگ زدم گفتم شام نخورین تا ما بیام.. سر راه شام گرفتیم رفتیم اونجا...

وای که این عسل عمه چه ناز شده...

صدای منو شنید تو راه پله جیغ می کشید از خوشحالی..

البته منم باهاش تمرین جیغ می کنم...

یعنی گاهی با زیون جیغی با هم حرف می زنیم...

اینقذه حال میده...

کلی با هم بازی کردیم.. با زنداداشم برنامه جمعه رو ریختیم...

کلی من تو دلم هی حرص خوردم...

ولی خوب بود... قرار بود ساعت ۲۳ برگردیم.. عزیز جون و داداشی تو نود غرق شده بودن...

بهش می گم بریم .. من خیلی خسته هستم.. مگه پا می شه...

رسیدیم خونه نزدیک ۱ بود ...

البته من ناراحت نبودم ها اصلا..

ولی وقتی خسته می شم زود از کوره در می رم..

ولی همه چیز خوب بود.. جز اینکه من دلم برا عزیز جونم تنگ شده بود..

چرا؟

خوب ندیدمش این چند وقته... دیشب هم تا سرمو گذاشتم رو بالش نابود شدم...

خونه که رسیدیم همسایه یه ظرف ۲ لیتری سم بهم داد.. تا بریزیم تو دستشویی و حموم...

شیطونه رفته بود تو جلدم تا این سم رو سر بکشم...

ببینم چه حسی داره خوردن سم...

تو ساختمون بوش می اومد..

بوش که نه بوش.. خواهش می کنم این پستمو سیاسی نکنین ...

سرگیجه گرفته بودم ناجور..

آب خوردم دهنم تلخ شد..

به عزی زجون یمگم این سمه تو گلوم نشسته باورش نشد...

حالا اصلا حالم خوب نیست.. گلومم اینقدر درد می کنه که دارم از دردش دیوونه می شم..

انگاری یکی سیخ کرده این گوشه راست گلویه من هی هم این سیخ رو می پیچونه...

 

******

هیچکی نمی خواد امشب برا من هدیه بخره؟

خوب من خیلی گناه دارم..

تازه دلمم گرفته...

بعدشم، خیلی بد عادت شدم این چند روز..

چرا؟

آخه جمعه شب که رسیدیم خونه آذر جون به من یه روسری داد.. می گم چرا خوب.. می گه برا اینکه دوست دارم.. عزیز جون بهش می گه مگه خودت خواهر مادر نداری که خانوم منو دوست داری؟ .....

فردا شبش ساره جونم .. همون دوست جون بهم یه بلوز داد.. می گم آخه چرا به چه مناسبتی می گه هیچی برا اینکه دوست دارم... باز عزیز جون می شنوه میگه بابا این زن منه.. مگه خودتون خواهر مادر ندارین...

یکشنبه هم خودم خودم رو شرمنده کردم وبرا خودم یه ست فرنچ ناخن خریدم... به عزیز جون میگم که منم خواهر مادر دارم ها ولی خودمو خیلی دوست دارم...

دیشب خونه زنداداشم اینها دیدم عسل عمه یه چیزی دستشه داره میاره برا من .. میده به من و یه بوس هم برام می فرسته.. می گم این چیه؟

زنداداشم می گه قابل شما رو نداره.. شما که نی نی نداری  ما هر بار براش یه چیزی بخریم.. اینو سپنتا برا شما خریده..

یه بلوز نخی.. یعنی پنبه ای .. از همون نخی های مارک نیکو... تو خونه ای .. ولی از همون جنس لباس هاست که من خیلی دوست دارم... می بوسمش و می گم آخه باز این دلیل نمیشه ها..

می گه خوب رفته بودم برا خودمون خرید دیدم از همون بلوزهاییکه دوست داری... برات خریدم.. تازه نمیشه من برا یکی که دوسش دارم کادو بخرم....

دیدم عزیز جون داره نگاه می کنه و لبخند می زنه.. می دونم تو دلش داره می گه مگه خودش خواهر مادر نداره که تورو دوست داره؟....

حالا کی امشب برا من کادو می خره؟؟؟؟؟

هیچکس دیگه ای نیست که منو دوست داشته باشه؟؟؟

عزیز جون نمی خره می دونم...

چرا؟

خوب آخه می دونم امرو ز اصلا پول همراش نیست... یعنی اونقدر نیست که بره خرید.. عابرش هم خالیه.. باید بره بانک که وقت نداره... منم یادش ننداختم از خونه پول برداره.. یادم نبود.. حالا عین چی پشیمونم..

اصلا من همش دلم هدیه می خواد...

بگم برام چی بخری؟

دلم یه کیف خوشگل برا موبایلم می خواد با از این زنگوله منگوله ها که به موبایل آویزون می کنن..

می خری برام.. همین امرو ز می خوام...

چی می شد عزیز جون می اومد اینها رو می خوند؟

آها یه چیز دیگه هم می خوام.. تونیک ... برا تو خونه.. کی خواست پیش مردم بپوشه... لباس تو خونه ای هام نابود شدن دیگه.. از بس که من سشتمشون.. اون مغازهه که ازش اینها رو می خریدم حالا شده پرده فروشی...

از همون جنس پنبه ای ها.. از همون ها وقتی م یپوشی به قول مامان انگاری پوست تنت آروم میشه.. چه رنگی؟

قرمز.. یا سورمه ای...

از این پیراهن ها هم باشه قبوله ها.. همون پیراهن کوتاهها.. بلندیش حداکثر ۹۰.. حداقل ۷۰... کتون هم بود قبول...

اینقدر می گم تا بالاخره خودم برم بخرم...

تاپ و شلوارک هم خوبه.. عکس فنتزی داشته باشه ولی شلوغ نباشه...

دیگه عرضی نیست..

خوب بده کارتو راحت کردم...

حالا چقدر باید می نشستی تا ببینی چی برام بخری...

اینو تا کامی نابو نشه می فرستم.. خوب...

بعد بازم میام... از تعداد جن ها داره کم می شه...

موبایلم خاموشه؟

می دونم... خودم خاموشش کردم.. اینقدر عزیز جون از این کار بدش میاد.. اینقدر بدش میاد...

کار داشته باشه زنگ می زنه شرکت..

ولی خوب رییس حالش گرفته میشه...

اصلا چه معنی داره که برا کار شرکت زنگ بزنه به موبایلم؟ هان چه معنی داره؟

زنگ بزنه شرکت خوب...

بد می گم؟

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0