Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

 

من هی نمی خوام حرف های س... ی...ا..س...ی بزنم نمی ذارن که...

هی به این دوستام می گم بی خیال.. برادر من خواهر من حرص نخورین.. خودتون رو اینقدر اذیت نکنین.. ولی دیگه خودمم به اینجام رسیده..

به اینجا...

پررووووو اینجا بالای سرم... از گلوم هم رد شده...

اگه بخوام داد و فریاد بزنم که گوش فلک کر میشه... از بس من فریاد نکشیده دارم از دست این ادم های قشنگی که هی میان و می رن و فقط جیبشون پر می کنن ....

اگه این محمود نمی زد تو کاسه کوزه ما و همه چیزو خراب نمی کرد الان ما هم برا خودمون رفته بودیم یه گوشه دیگه دنیا داشتیم با تنهایی خودمون سر می کردیم...

شاید هم الان نی نی دوممون هم تو راه بود...

ولی محمود جون اومد همون کاری کرد که دشمنان عزی جون از خداشون بود...

البته الان این درد من نیست ها... من از این ناراحتم که چرا باید هنوز اینجا زندگی می کنم و هر روز هم باید از دست ندانم کاری ها و بی مسئولیت بودن این آدم ها حرص بخورم...

اقلا وقتی ایران نباشم دیگه فقط دلم با خاک پاک وطنم تنگ میشه و یاد این همه ادم بی وجدان بی بته آزارم نمی ده...

کسی که برا مملکتش ارزش قائل نیست به نظر شما بی بته نیست؟

می دونم خیلی خودخواهیه که من کاری نکنم و بخوام بجای حل مشکلات از اون ها فرار کنم.. می دونم ولی دیگه خسته شدم...

 

طرف می گه که نه اصلا ما هیچ مشکلی نداشتیم پارسال... اصلا.. اصلا کسی به خاطر تغییر نکردن ساعت اذیت نشد... اصلا...

ولی نمی گه از دیشب قطع شدن آب منزل ما شروع شد...

نمی گه که تو فروردین ماه ما مجبور شدیم کولر ماشین رو روشن کنیم..

نمی گه که کولر روشن باشه کلی مصرف بنزین می ره بالا.. خوب مال پدرش نیست که دلش بسوزه.. هست.. نه اینها رو نمی گه ...

چرا؟

چون یا اصلا فکرش به اینجاها نمی رسه و یا اینکه اصلا براش این مسائل مهم نیست... و صد البته هر دو درسته...

 

حالا اینها حرف من نیست بازم...

امروز باز یه چیزی دیدم که همه اون ناراحتی ها هوار شد رو سرم...

باز بی مسئولیتی ادم ها..

باز مصرف بی رویه بنزین...

بعد آقایون میان بنزین رو اینطوری تقسیم می کنن بین مردم...

از صبح تاشب هم می گن: صرفه جویی مصرف نکردن نیست درست مصرف کردن است ..

 

گاهی خودمو تو آیینه که نگاه می کنم جا پای آدم ها رو شونه هام می بینم..

همون هایی که برا ترقی پاشونو گذاشتن رو ما و خودشون رو بالا کشیدن..

بعضی از جا پاها خیلی دردناکه و جاش زخم شده چون گاهی بعضی هاشون برا اینکه بالا تر برن می پریدن و برا اینکار پاشونو بیشتر فشار دادن ....

 

می خواستم براتون از امرو ز بگم ولی دیگه حوصلشو ندارم...

از دست این رییس حالم داره بهم می خوره...

دچار تهوع شدم...

خیلی احمق.. خیلی...

می بینه من اینجا نشستم و میبینه که اصلا دستم حتی نزدیک تلفن نیست ها..

میاد میگه شما همش اشغالین چرا؟

می خوام خفه اش کنم... ادم اینقدر بیشعور.. اینقدر نفهم... 

یه گوشی کنار منه.. موبایلش که روش دایورته...  خط داخلی شرکت هم هست... از بیرون هم زنگ می زنن.. تازه من مگه تلفن چی توام ... به ننه باباتم می گی زنگ بزنن به شماره من... خودت مگه خط مستقیم نداری ؟ اینقدر اذیتم کردی منم به اون آقا مهربونه گفتم.. اونم گفت :اشکال نداره غصه نخور تقصیر نداره طفلک شعورش پایین...

همینو می خواستی بشنوی...

می دونی دارم کم کم به این نتیجه می رسم علی رغم ژستت خیلی هم عقده ای هستی...

آخه اگه نبودی خوب شماره خودتو می دادی... نه اینکه من بردارم و بعد برات وصل کنم...

تقصیر منه .. یادمه که هر جا که کار داشتی خودت زنگ می زدی... بعد من عین احمق ها بهت گفتم که فکر نمی کنین لازمه بعضی جاها رو بدین یه نفر دیگه براتون زنگ بزنه.. اینطوری طرف مقابل بیشتر براتون ارزش قائل میشه...

حالا دیروز اومدی همین حرف هایه خودمو تحویل من می دی و یم گی که این آموزش ها مجانی نیست ها... من دارم دوستانه می گم خدمتتون...

نمی دونم چرا لال شدم و بهت نگفتم که ببخشید که من مگه چیکاره هستم الان اینجا که نیاز به آموزش منشی گری داشته باشم؟

هر چند که منشی ها این دوره زمونه از این کارها نمی کنن که من برات انجام می دم...

 

دارم خفه میشم...

چه خوبه که امروز زود می رم... خیلی خوبه...

راستی یه آقایی هم اینجا هست که نمی دونم چرا خوشم نمیاد ازش.. کاری نداره ها .. جز سوالات پی در پی...

شیطونه می گه بهش بگم من تلفنچی هستم.. کار فنی بلد نیستم.. به من ربطی نداره...

 

 

پ ن۱: زندگی هم می گذره... ملالی نیست جز دوری از عزیزجونم... جایی نرفته.. نه بابا.. خوب من رو زها نمی بینمش .. دلم براش تنگ می شه...

لوس هم خودتونین...

تا دیشب شام داشتیم... پس زیاد کاری نداشتم

البته پریشب شام درست کردم چون تا پریشب مهمون داشتم... جاتون خالی بود..

الان فقط و فقط نیاز دارم یه بار به دور از دغدغه های زندگی راحت بخوابم..

دیشب رفتم زیر دوش که کمی خستگیم رفع شه بعد برم بخوابم... آب قطع شد...

دیگه نمی  شد که بخوابم نشستم تا آب بیاد .... بنابراین باز هم دلیلی برا دیر خوابیدن پیدا شد..

پ ن ۲:راستی در باره دختر عمه جون یه حرفهایی دارم ولی نمی تونم بگم.. چون یکی که نباید بدونه میاد اینها رو می خونه.. خوب خوب نیست دیگه...

پ ن ۳: اینقدر این دیر باز شد که یادم رفت..

راستی فردا و پس فردا شر یکی از بچه ها کمه

از الان عروسی داریم..

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0