Daisypath Anniversary tickers اي کاش يکی بود کمکم می کرد - سيب مهربون

اي کاش يکی بود کمکم می کرد

یه خانومی هست که مامانم اینها هر وقت لازم باشه، بهش میگن بیاد کمکشون کنه...

حالا آخر این هفته ما یه دوره داریم فامیلی که من و زنداداشم داریم با هم مهمونی می گیریم و البته چون خونه داداشی بزرگه .. تو خونه اونها...

تو دلم می گفتم کاش می شد یکی که مطمئنه بیاد کمکم...

خوب زنداداشم هست..

ولی منکه هیچوقت نمی تونم بهش بگم کار کنه یا چیکار کنه..

تازه من تند تند کار می کنم ولی اون نه...

البته نیم خوام ایراد بگیرم ها.. مامان خودمم یواش کار می کنه...

ولی مامان می دونه وقتی من دارم کار می کنم نمیاد تو دست و پای من...

بعدش من تو پذیرایی خیلی دست و دل بازم.. ولی اونها نه...

از طرفی عزیز جونم فقط می تونه بعضی کارها رو برام انجام بده که اونم نیست پنجشنبه...

خوب تدریس داره... الان دو هفته است که شاگرداش دارن ولگردی می کنن...

تازه حتما جبراین هم داره و موقع شام می رسه...

حالا مهمونها کیا هستن... خانواده مادریم...

یعنی اینکه باید با حجاب اسلامی باشیم...

و این یعنی عملا وقتی مهمونها برسن سیبی فلج میشه..

چرا؟

خوب چون سیبی موقع کار کردن دو چیز اعصابشو به هم میریزه و عملا فلجش می کنه

یکیش که وجود افرادی که سیب جون باهاشون رودربایستی داره و نمی تونه بهشون بگه لطفا بشینید و فقط تمرکز منو به هم نزنید..

یکیش هم هم روسری سر کردن و نمی دونم دامن پوشیدن و این حرفهاست...

تجربه ثابت کرده که سرعت عمل سیب جون با حجم لباس و پوشش سیبی نسبت عکس دارن... هر چی میزان لباس کمتر و محیط آزادتر باشه... کیفیت و سرعت کار بالاتر میره...

آی چیه هی می خندی... حواسم بهت هست ها.. پررو.. فکرهای بد نکن و حرف بد نزن...

من طی تحقیقات گسترده ای که داشتم به موارد مشابه زیادی دست پیدا کردم...

راستی نگفتم چند نفرن.. اگه بگم دلتون کباب میشه برام

البته اگه همه لطف کنن تشریف بیارن.. و سختشون نشه... میشن حدود ۵۰ نفر

ما خودمون هم با مامان اینها زنداداش میشیم ۹ نفر

به همین سادگی

یعنی ۶۰ نفریم

خدا بیشتر کنه الهی

****

رسم دوره ساده برگزار کردنشه

همه هم رعایت کردن

ولی ما دو نفریم

دو تا مهمونی ساده ادغام بشه میشه تشریفاتی

از طرفی داداشی خونه تازه خریده... پس یه کم هم تشریفاتی تر...

برا هیچ چیزش مشکل ندارم جز برنجش

شمال که بودیم راحت تو حیاط آب کش می کردیم

اینجا هم میشه رفت تو حیاطش

ولی اضطرابشو چیکار کنم؟

کاش یکی بود که می تونستم بگم بیاد کمک...

مخصوصا برا پذیرایی

اصلا حال با روسری و حجاب اسلامی کار کردن و ندارم

کی مجبورم کرده؟

خوب بابا مگه یادتون رفته.. اینها همشون مذهبین از نوع خفنش...

بعد اگه ببینن من اونطوریم که باید فقط آمبولانس خبر کنیم سکته ای ها رو جمع کنیم...

البته دور از جونشون...

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0