Daisypath Anniversary tickers بدترين اتفاق روز - سيب مهربون

بدترين اتفاق روز

بدترین اتفاقی که امرو زمی تونست بیفته این بود که:

اولاً رییس زود بیاد سر کار

ثانیاً یه جور اضطراب و عجله و استرس که اصلا علامت خوبی نیست رو تو حرکاتش ببینی

ثالثاً یکی از بر وبچز تا ۴ روز بره مرخصی و تو مجبور باشی جوابگوی کارهای انجام نداده اونم باشی

من موندم اینهمه ملت راحت میرن مرخصی بعد من نباید برم..

البته این همه سختی با اینه که من آناتول فیلاته هستم در نقشهای زیر:

اول اینکه من، آناتول فیلاته،  اینجا در نقش سیاهی لشکر هستم

من، آناتول فیلاته، در نقش منشی خصوصی

من، آناتول فیلاته، در نقش آبدارچی

من، آناتول فیلاته،در نقش نامه رسون

من، آناتول فیلاته، در نقش منشی تلفنی و موبایلی حضرت آقا

من، آناتول فیلاته، در نقش جوابگوی کمبودهای انبار

من، آناتول فیلاته، در نقش جور کش کمبودهای زندگی رییس.. (خوب به من چه جرات نداری به زنت بگی بالا چشت ابروست..  :(بعد میای اینجا به من زور می گی  )

من، آناتول فیلاته، در نقش کمرنگ کارهای خودم...(چرا کمرنگ؟ چون اونهایی باید انجام بدم رو اینقدر وقت کم میارم که می برم خونه...تنها کاری که اینجا انجام نمی دم کارهای خودمه)

 

میان نوشت: آناتول فیلاته کیست؟

منم نمی دونم کیه.. ولی یه خاطره از یه تله تئاتر که خیلی خیلی وقت پیش دیدم یادمه که توش شاید یه نفر یا دونفر بازی می کردن..

بعد یه آقایی بود هی می گفت : آناتول فیلاته در نقش سرباز..

آناتول فیلاته در نقش مرده ای روی عرشه...

آناتول فیلاته در ......

خلاصه یه آناتول فیلاته هزار نقش تو اون تله تئاتر بازی می کرد..

من که کوچیک بودم و نفهمیدم اصلا اون تله تئاتر در مورد چی بود و داستان و هدفش چی بود..

فقط این شد ضرب المثل خونه ما...

دیگه اگه هزارتا کار به یکی می دادن نم یگفت که بابا منکه ۴ تا دست ندارم ..

می گفت: بابا من که آناتول فیلاته نیستم که...

اینجا تو این شرکت و هر جای دیگه بنده احمق آناتول فیلاته هستم..

 

 

الان معلوم شد که برا یه نفر باید ساعت ۱۷ زنگ بزنه... بعد به من می گه که: یادتون باشه که ساعت ۱۷ بهش زنگ بزنید... این یعنی که تو تا ساعت ۱۷ باید اینجا باشی... البته حداقل

می گم اگه یانروزها این پسره بمیره.. حتما یکی از مظنونین من خواهم بود.. چون بدجوری به خونش تشنه ام...

تا این پست نمرده براتون می فرستم

آخه دشمنان اگه من نباشم خوشحال می شن...

 

خبر خوش: راستی یه کافی نت نزدیک خونمون باز شده...

دیشب دیدم.. یعنی اینکه من ازاینم به بعد آخر هفته که میشه هی باید خودمو کنترل کنم تا مبادا به بهانه پیاده روی برم کافی نت...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0