Daisypath Anniversary tickers دوست جونم چهارشنبه می تونه رو زخوبی باشه خوشحال باش.... - سيب مهربون

دوست جونم چهارشنبه می تونه رو زخوبی باشه خوشحال باش....

هر چی فکر می کنم که برات چیکار کنم تا خوشحال شی نمی دونم؟

کاری از دست من بر میاد؟

من خودم قاطی می کنم وقتی می فهمم تو اینقدر ناراحتی...

برا همین مغزم هنگ می کنه...

گاهی فکر می کنم یه وبلاگ بسازی بعدش بری تو وبلاگت هر چی دوست داری جیغ بکشی..

یه جوری هم همسرت رو از وجود اون وبلاگت باخبر کنی

البته یه طوری که فکر کنه تو نمی دونی اون می دونه، تو اون وبلاگ رو داری..

بعد همه حرفاتو تو اون بزنی.. همه اون حرفهایی که قلمبه میشه تو گلوت...

همه حرف هایی که عین من می مونه تو دلت و نمی تونم هیچ جا جز تو این خونه بزنم...

همه چیزهایی که صلاح می دونی بدونه...

حتی نظر خواهی هاشو هم بردار...

نمی دونم تو بهتر همسرتو می شناسی...

اونها گاهی نیاز به یادآوری دارن...

گاهی یادشون می ره که ما زنیم...

مثل عزیز جون که یادش می رفت من تنها تو خونشون می ترسم بمونم..

یادش می رفت که من اصلاً خوشحال نیستم وقتی اینهمه می خندم....

یادش می رفت گاهی که ........

و خیلی چیزهایی که الان ترجیح می دم بهشون فکر نکنم...

چون الان مثبتم.... یعنی سرشار از انرژی مثبتم...

الان حتی حال ناراحت بودن ندارم...

الان هنوز تو خوشی اینم که مادرشوهرم وسایلی که من براش می خرم رو دوست داره...

هنوز به این خوشم که دلش برام تنگ شده بود...

به این خوشم که بابام فکر میکنه همه چیز بر وفق مراده...

نمی خوام ناراحت باشم...

حالا که عزیز جونم یادش مونده برام زنگ بزنه و بگه که برو خونه نازنینم خسته ای.. از پا می افتی... حالا که یادش مونده بگه رییس دیونت هنوز اذیتت می کنه یا بیام حالشو بگیرم...

حالا هم من بهت می گم... نفس سیب ... با خودت اینکارو نکن...

حرفاتو تو دلت نریز...

این همون کاریه که گفتم با خودت نکن...

گاهی فکر میکنم عزیز جونم میاد وبلاگمو می خونه...

این خوشحالم می کنه...

گاهی عطر نفسهاش میاد تو این خونه...

یه موقع هایی که شاکی میشه و یادش میاد بهم بگه براش حرف بزنم و من حال ندارم می گم قرار بود بری از تو وبلاگم بخونی...

حالا می گم تو اینکارو نکن..

ولییه جورهایی حالیش کن که خیلی وقتها دلت می گیره از خیلی از چیزها...

یه جوری هم بذار بفهمه تو یه جایی داری که حرفاتو برا دل خودت می نویسی...

تنها چیزی که به ذهنم رسید و فکر می کنم کمک کنه بهت همین باشه...

اون وقت که حرفاتو بخونه شاید یواش یواش متوجه اشتباهاتش بشه...

هر چی که می خوای بدونه و دوست نداری مستقیم بهش بگی یا نمی تونی مستقیم بهش بگی رو اینطوری حالیش کن...

دوست جون خوبم... بهم نخند... خواستم فقط بگم دوست دارم... و دوست دارم چهارشنبه برات روز خوبی باشه..

یه روز خاطره انگیز.. یه روز شاد...

یه روزی که با تمام وجود احساس کنی خوشبخترینی تو این دنیا...

یه دسته گل رز برای تو با بهترین آرزوها

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0