Daisypath Anniversary tickers جمعه ۳۱ فروردين - سيب مهربون

جمعه ۳۱ فروردين

جا افتاده نوشت پست قبل:

راستی قبل از هر چیزی بگم که چه هوایی بود شمال...

همچین هواش ملس بود که آدم عشقولانه تر می شد تو اون هوا...

آفتاب ملایم و لطیف با باران های کوتاه در روشنترین روز سال...

از اون وقت ها که رنگین کمون های خوشگل تو آسمون هویدا میشن...

ما در مواقعی که هوا اینطوری میشه میگیم : عروسی مادر شغاله (البته ترجمه اون حرف ما اینه)

نمی دونم چرا اینو می گیم و اصلا نپرسین...

بی ربط نوشت: من الان دلم داره از دوری عزیزجونم می ترکه .. بیشتر وقتها شنبه ها بیشتر از همیشه دلم براش تنگ میشه... الانم باز مثل همیشه تو جلسه است.. منم کلی غصه دار هستم...

اصل نوشت:

جمعه صبح می دونستم باید زود پاشم....چون می خواستیم بریم خونه مامی عزیز جون... برا همین ساعت ۷ بیدار شدم و تا ۷:۳۰ دیگه رختخواب نازنینمو ترک کردم.. عزیز جونم صبحونه درست کرده بود و پدرجون هم برامون نون بربری تازه خریده بود...

منم رفتم یه همچین خودموو خوشگل کردم که مامی عزی جون که منو دید دلش وا شه...

بعد از صبحونه عزیز جونم نتونست مردم آزاری نکرده بریم که... همه رو بیدار کرد.. یه عکس های خفنی هم از ابجی ها گرفت تو خواب که قابل بیان نیست...

با وجود اینکه دلش برا مامانش اینها تنگ شده بود دلش نمی اومد خونه سرشار از هیجان و شلوغی ما رو ترک کنه...

می خواست پارسا جونم رو هم بیدار کنه که دیگه دلش نیومد...

باب جون برامون سبزی خوردن چید و رفتیم خونه مامی شوهرجون...

ساعت ۹ خونه مامی بودیم.. مامی اینها ظهر عروسی دعوت داشتن.. برا همین زیاد همو ندیدیم... نه اینکه فکر کنین برا همین خوش گذشت ها نه....

برا این خوش گذشت چون باز من عین قبل تو دلم به خودم تلقین کردم که دوسم دارن..

حالا چرا این فکر باز اومد تو ذهنم خودش کلی جریان داره...

فقط اینو بدوینن من اینقدر که عزیز جونم رو دوست دارم همش زود خام و یا به عبارت درست تر خر می شم...

نه اینکه ناراحت هستم ها نه...

می گم حاضرم همینطور هی بهشون محبت کنم ولی اون روزهایه بد برنگردن...

دیگه اون حس ها وحشتناک نیان تو وجودم...

مامی جون اون ژاکت خوشگله و البته گرون قیمت که من براش پارسال عیدی خریده بودم رو رو لباسی که باز من پارچه اش رو باش خریده بود بی هیچ مناسبتی پوشید...

در ضمن همون چادری رو سر کرد که باز من بی هیچ دلیلی یه بار براش خریده بودم...

بعد یه طوری که من ببینم اومد کمی رفت و آمد کرد و رفت...

می گفت نرم عروسی.. شما که زود میرید.. ما هم اصرا ر که نه اصلا.. حتما برین عروسی... ما باز زود میام شمال...

منم گفتم مامی جون غصه نخوری ها خودم نهارشونو می دم...

مامی هم برام کمی میوه توراهی گذاشت و کمی هم مغز گردو ساییده... گفت هر چی کم و کسر دارین با خودتون ببرین..

کلی هم از اینکه براش سبزی شستم و آشپزخونه رو مرتب کردم خوش حال بود... البته همیشه همینکارا رو می کردم...

بابایی زود از عروسی اومد.. در کمال ناباوری دید حتی ظرفهایه نهار رو هم جابه جا کردم...

داشتم گاز رو پاک یم کردم که بابایی رسید...

براش چای ریختم و جمع و جور کردیم و راه افتادیم ...

یه سر به عمو جون زدیم... خاله عروسی بود... عموجون عزیز جون ها...

دختر عمو جون هم بود...

کلی خندیدیم.. قراره عمو جون ماشینشو به خاطر علاقش به من بده...

بعدشم راه افتادیم طرف خونه خودمون.. بین راه دخترعمه جون اس ام اس زده که من هنوز مسافر شمال تهران عزیز جون سیر هستم یا نه؟

می ریم خونه.. داداشی و و خانوادش رو بر میداریم که بیام .. مامان اینها هم می گن که ما تا متل قو باهاتون میام... با هم یه سر بریم خونه دختر عمو...

ما هم از خدا خواسته راه می افتیم دختر عمه جونم رو هم بار می زنیم و راه می افتیم می ریم....

خونه دخترعمو جون یه یه ساعتی می مونیم .. مامان اینها البته هنوز نشسته بودن.. ما راه می افتیم سمت تهران...

هوا اینقدر خوبه که هیچکدوم دلمون نمیاد برگردیم...

ولی جبر روزگار دیگه...

برا دوست جونم زنگ می زنم و می گم که داریم میام...

اونها داشتن می رفتن کرج گردی...

تو راه کلی عسل جون عمه تو بغل من بود... اینقدر با دختر عمه و زنداداشم حرف زدیم که داداشی شاکی شد و منو فرستاد گفت برو پیش شوهرت بشین... خسته شدم از بس شما هر و کر خندیدین.. کلی هم جوک می گفتیم که داداشی گاهی بعضی هاشو می شنید.. خوب بعدش فقط زورش به من می رسید که دعوا کنه... هی می گفت ای بی ادبا.. خجالت بکشین..

من که رفتم جلو نشستم فقط تونستم همون نیم ساعتی که با عسل جون بازی می کردم و میرقصیدیم خودمو کنترل کنم..

بعد دوباره کج نشستم و شروع کردیم به غیبت در مورد خانواده داماد و ...

از اونجاییکه هم داداشی و هم عزیز جون جفتشون خاله زنک هستن دیگه از حرف زدن ما شاکی نشدن و با دل و جان به حرف هایه ما گوش می دادن.. تازه گاهی هم براشون سوالاتی پیش می اومد که می پرسیدن...

دخترعمه جون میگه: همینه که من از عزیز جونت خوشم میاد.. خیلی باحال...

اگه یه لحظه ما می خواستیم مثل بچه ادم بشینیم سرجامون این خوشگل عسل نمی ذاشت که..

هی می گفت نی نای و هی بشکن میزد...

ما هم مجبور بودیم به سازش برقصیم...

از همه جالبتر این بود که هر آهنگی شروع می شد دستشو می اورد بالا و قر می داد.. بعد اگه می دید آهنگش باب میل اون نیست یا با ریتم رقصش هماهنگ نیست دستشو می آورد پایین و می گفت نی نای... یعنی این آهنگ به درد نمی خوره..

آخراش داداشی نسشت پشت فرمون... دلم تا خونه بالا اومد.. از بس این پسر تند می ره...

ساعت ۲۱ خونه بودیم...

دوست جون برامون چای و شام آماده کرده بود.. و خونه هم از تمیزی برق می زد..

خیلی مرتب و تمیز..

کلی شرمندمون کردن..

بعد شام هم هی گفتن برو بخواب فردا داغون می شی.. منم ساعت ۱۰:۳۰ رفتم دوش گرفتم... نمی دونین چقدر خستگیهام رفع شد...

بعدش اونها هی اصرار که تو برو بخواب..

رفتم که بخوابم ساعت ۱۱ بود.. داشتم ژست خوابیدنم رو تکمیل می کردم که دخترعمه جون و دوست جون به بهانه های مختلف اومدن تو اتاق...

 نشستیم هی ور ور کردیم تا ساعت ۲۴ ...

عزیز جون و شوهر دوست جون دلشون برامون تنگ شد..

کم مونده بود اونها هم بیان ور دل ما که ما بهشون اطمینان دادیم که ما خودمون میام تو هال...

باز لباسمو عوض کردم و رفتیم تو اتاق تا ۱ داشتیم حرف می زدیم...

اوایل بحث هنری بود و موضوعات پیرامون نمایشگاه بود.. بیشتر هم دختر عمه و شوهر دوست جون حرف همو می فهمیدن... بعدشم پوستر بعضی از کارهاشو نشونمون داد....بعدشم که موضوع به فیلم و نقد فیلم و اینها کشیده شد..

ساعت حدود ۲ خوابیدم البته فکرکنم دیگه ۲:۳۰ شد تا بخوابم...

الان هم دارم از بی خوابی نفله می شم...

پ ن: م یگم اینقدر دلم می خواد همیشه مهمون داشته باشم...

هول برتون نداره که بیان خونمون.. منظورم مهمون مثل همین دوست جونم اینها...

مرتب و منظم... تازه دوست جونم یخچالمو اساسی تمیز کرد... کاری که باید قبل عید انجام می دادم... کلی طفلک کار کرده بود...

اصلا از غذاهایه آماده فریزر استفاده نکرد...

الان هم با شوهر جونش رفته نمایشگاه... منم می خواستم امروز برم.. ولی در حد مرگ خوابم میاد.. حالا فردا می رم...

یه اثرش که راجع به ایدز بود خیلی نظرمو جلب کرد...   اینهمه خلاقیتش ،برام خیلی جالبه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0