Daisypath Anniversary tickers چهارشنبه ۲۹ فروردین و پنجشنبه ۳۰ فروردین - سيب مهربون

چهارشنبه ۲۹ فروردین و پنجشنبه ۳۰ فروردین

از اینجا که تونستم جیم شم ساعت ۱۵:۴۰ بود

با عزیز  جون قرار داشتم..

از دور که عزیزجون رو دیدم احساس کردم کمی پریشون و مضطربه...

پیاده شدم از ماشین و اون داشت به یه اقایی ادرس می داد..

اینقدر هم حواسش جمع بود که حد نداره..

من رفتم تو ماشین..

دیدم رفته صدقه بیندازه

اومد تو ماشین نشست..

داشت ژشت خواب می گرفت که منو دید

هیکل به این گندگی رو ندیده بود

میگه تو کی اومدی؟

شصتم خبردار شد که یه چیزی شده..

میگم حالا ماشین هیچی..

این ام پی تری پلیر منو اگه دزد می برد می خواستی چیکار کنی...

دیدم یه حرف تو گلوش مونده..

گفتم: عزی جونم .. فدات شم بگو چی شده.. دق کردم من.. نمی خوای باهام حرف بزنی؟

گفت: تو از کجا می دونی چیزی شده..

می گم اگه ندونم باید تعجب کنی گل من..

بعد برام تعریف کرد که از چه تصادف دهشتناکی جون سالم بدر برد.. و البته جون سالمی در برد و بدر بردن..

اگه می خورد به ماشین جلوییه.. از این تصادف های زنجیره ای کبری یازدهی بوجود می اومد..

بمیرم براش.. می گفت الان پاهام حس نداره..

سر اتوبان هم داداشی رو سوار کردیم و رفتیم خونه... مسیری رو که هر روز من حداقل ۲ ساعت تو راهم رو ۱ ساعته رفتیم.. خلوت نبودها.. فقط ترافیک شدید و ساکن نداشتیم..

داداشی که پیاده شد ما قبل خونه رفتن رفتیم کمی مایحتاج خونه خریدیم ..

خوب دوست جون اینها قرار بود بیان خونه ما.. بد بود که هیچی تو خونه نباشه..

نون هم خریدیم و رفتیم خونه

عزیز جون رفت روغن ماشینو عوض کنه

منم رفتم روتختیو ... عوض کردم تا دوست جون اینها اگه دوست داشتن برن تو اتاق ما بخوابن

برا شام تو راه کتلت درست کردم و همینطور برا دوست جون اینها...

چمدون سفر رو هم بستم... البته عزیز جون ساعت حدود ۱۸ اومد خونه.. کمی خوابید تا سرحال بشه..

منم فقط داشتم می دوییدم.. از بس که کار داشتم..

دوست جون اینها ساعت ۱۹ رسیدن ما راه افتادیم طرف خونه داداشی..

بعدش راه افتادیم...

جاتون خالی رسیدیم به تونل باز موندیم و آش خوردیم..

نمی دونین عسل عمه چیکار می کرد... فقط وقتی داشت شیر می خورد ساکت بود.. اونم البته با یه دستش داشت بشکن می زد..

تا می نشست هی نی نای می کرد.. همش ضبط رو نشون می داد و قر می داد..

ساعت ۰۰:۳۰ رسیدیم خونه...

خونه بابا جونم اینها...

از اونجا براتون نوشتم..

خیلی دیر بود که خوابیدیم.. صبح هم اون یکی عسل ناز اومد عمه رو بیدار کرد...

تا غروب هم،  همه در تکاپویه اماده شدن بودن...

صبح موهایه عزی جون  و کوتاه کردم... لباسشو آماده کردم تا عزیز دلم خیالش راحت باشه.. بعد رفتم به آرایشگاه صغری کمک کنم..

از بس سشوار برا اینو و اون کشیدم و اونم با عجله دستم سوخت... البته بعد هر بار سشوار برا بقیه یه دور هم باید سر دو تا جیگر عمه رو سشوار می کردم...

 

 

یه موضوع جالب..

داشتم لباس عوض می کردم  که دیدم یکی در می زنه میگه یا الله.. از بس اوضاع ناجور بود و هول کرده بودم که هیچی پیدا نکردم تا خودمو جمع کنم .. حالا هر چی می گم نیاین تو.. دیدم داره یه نفر با تلاش در رو باز می کنه..

خلاصه در باز شد و من با همون وضع وسط اتاق خشک شدم ....

در که باز شد باز گفت یاالله و اومد تو...

فکر می کنین کی بود؟

پارسا پدرسوخته بود دیگه... اینقدر هم مارمولکانه می خندید که باید می دیدینش...

بهش می گم پارسا گازت می گیرم ها.. چرا عمه رو ترسوندی.. دیدم غش کرد از خنده...

زهره می گه که نمی دونم اینکار رو از کجا یاد گرفته... ولی هر وقت می فهمه داریم لباس عوض می کنیم اینطوری اذیتمون می کنه...

خلاصه رفتیم عروسی

فکر می کردیم دیر رسیدیم... و کلی از پایکوبی عقب موندیم... ولی دیدیم در کمال ناباوری همه نسشتن و دارن همدیگرو نگاه می کنن..

البته کمی شادمانی کرده بودن ها... ولی نه اونطور که رسم فامیل بود..

وای چه حس خوبیه وقتی همه اونهایی که دوست داری دور هم جمع شده ان و تو می تونی همه رو با هم ببینی..

چه خوب وبد که زنعمو جونم حالش خوب بود..

خاله مادر شوهر هم با انها فامیلن.. اونم اونجا بود.. کلی باز منو بوسید...

دختر عمه جونم هم بود..

اون گوشه ای که من بودم یه موج مکزیکی بوجود اومده بود... هی بلند می شدم هی می نشستن...

وووووووووووو می دونین دیگه کی اونجا بود.. مادر شوهر سابقم.. وای که اگه اون مادر شوهر باشه باید عروسش بمیره اگه بخواد ازش بد بگه یا اذیتش کنه...

من قبلا هم ازدواج کرده بودم؟ !!!........نه بابا همین یه بار هم برا هفت پشتمون بسه..

شوخی کردم بابا....

یعنی می دونین چیه من که ۱۵ سالم بود مادرشوهرم پسرش ۵ سال بیشتر نداشت...

ولی همش ناراحت بود که چرا من اینقدر بزرگم... و همش می گفت میشه عروس من بشی؟

بعد من رو خیلی وقتها به همراه عموم اینها خونشون دعوت می کرد و همش هم دوست داشت وقتی میاد تو همچین جمع هایی منم اونجا باشم...

پسرش هم خوب خیلی با نمک و البته مودب بود....

من که دیدمش اصلا که نشناختمش... موهاشو یه جورهایی درست کرده بود...

ولی کلی با هم رقصیدیم.. به مادر شوهرم می گم ارش ابرومو پیش عزیز جونم برد که.... این چه موهاییه.. میگه منکه حریفش نمی شم .. البته از غم دوری تو اینطوری شده....

تازه نبودین ببینین... خواهر شوهر نازنینم اونم برا خودش بزرگ شده بود.. اونموقع ها هنوز شیر مامانش رو می خورد...

کلی با نمک و دوست داشتنی.. اینقدر بوسیدمش که آبکش شد طفلک...

یادم رفت بگم.. اولش مردها نبودن که.. کلی با زنداداشام دپرس بودیم... کلی هم دلم برا عزی جونم تنگ شده بود... هی براش زنگ می زدم...

بعد این ارکسته یادش اومد، اومده عروسی...

یه خورده رقصیدیم...

دوماد که همش دلش برا خانومش تنگ می شد می اومد طرف ما...

منم بی چشم و رو رفتم دستشو گرفتم .. برادرم کمتر مهمونها رو تماشا کن لطفا... !!!!!! بیا برقصیم...

داماد که مرد از خنده... خوب مچشو گرفته بودم دیگه...

البته بنده خدا فقط می خواست ببینه کیا اومدن... شاید هم دنبال کسی می گشت...

بعد می گه که یعنی شما زا من تقاضایه رقص کردین؟؟

می گم متاسفانه به علت نبود همسر بله!!!!

اونم نه گذاشت نه برداشت رفت به عروس خانوم گفت که این دختر عمویه بی چشم و روت می خواد با من برقصه... منم برا اینکه تو ناراحت نشی باهاش می رقصم...

بعد دیگه بچم روش وا شد دیگه لابه لای جمعیت گم شد...

 

(این قسمت ها همش شوخی بودها و البته پر از غلو.. وگرنه ما همه خوبیم ها)

بعد شام... یه سری رفتن و بعدش همه اومدن اینور..

یادم رفت بگم برادر شوهرمم هم دعوت بود.. البته از طرف دوماد...

اولش کمی دپرس بودم ولی بعد دیدم نه اوضاع خوبه...

سعید می گفت که من گاهی سرک می کشیدم و هر وقت می اومد ببینم کی وسطه تو رو می دیدم.. تو خسته نشدی؟؟؟

 

برا اینکه خیلی ها یم خواستن زودتر برن مراسم حنابندون رو زودتر اجرا کردیم.. اصلا من قصد نداشتم لباس محلی بپوشم.... ولی دیدم باز اینها رقاص کم آوردن.. خوب منم ته مرام رفتم...

سعید می گفت تو و زهره از همه با نمک تر شده بودین.. ...

کلی هم شاباش گرفتم...

بعد دیگه مجلس همچین اساسی با حال شد...

داشتم می رفتم طرف جمع که دیدم عزی جون میگه نرو.. واستا.. دیدم پاشد دوربینو داد دست یکی دیگه و داره باهام میاد.. بعدش دیدم دستمو گرفت که بریم برقصیم... چشام از حدقه زد بیرون...

خودش هم هی مارمولکانه می خندید..

میگه به جای اینکه مات و مبهوت به من نگاه کنی برقص نازنین..

کلی با هم رقصیدیم... البته هر چند از گاهی یا می اومدن اونو از من می گرفتن یا اینکه قصد بردن منو داشتن...

 

بعضی ها هم شاکی شدن که شما دوتا از هم خسته نشدین؟؟ یه کم هم به ما افتخار بدین.. 

ولی من و عزیز جونم همچنان عشقولانه با هم رقصیدیم...

 

چند دقیقه که بودیم احساس کردم که یکی داره پیراهن منو می کشه.. برگشتم دیدم مادربزرگمه...

می گم چی شده مامان جون.. می گه هیچی.. کمتر ورجه وورجه کن... بعد به عزیز جون گیر داده که چرا این زنتو دعوا نمی کنی.. از وقتی اومده یه جا بند نیست.. یا اینور اونور می ره.. یا برادرزاده هاشو بغل می کنه با این شکمش.. یا اینکه داره می رقصه... اخه یه کم به فکر خودتون باشین... گناه داره اون طفلک..

عزیز جون که تا بنا گوش قرمز بود ولی من مردم از خنده.. حالا بیا جواب اطرافیان رو بده.. فکر کنین صدای کل کشیدن برو بچز دور و بر رو که نمی شد جمع کرد...  

مجبور شدم به تمام کائنات قسم بخورم که مامان جون توهم زده .. احتمالا بچه ها اکس مکس ریختن تو غذاش...

حالا هی گیر می دم که نی نی میاری؟

منم گفتم تو برنامه امسال دولت تصویب شده که بیاد.. بودجشم رسیده.. فقط کمی نامه نگاری هاش و مراحل اداریش مونده...

که هنوز حرفم تموم نشده باز جیغ و ویغ برو بچز بلند شد..

اونوقت شما بگین من بی حیام...

 

کلی بهمون خوش گذشت.. ولی زود تموم شد...

خونه که اومدیم براتون نوشتم که چی شد...

فقط تو اون های و هوی و هیجان یه چیزی خیلی فکرمو به خودش مشغول کرد...

اینکه مادربزرگم که الان بزرگ فامیل ماست، چه حسی داره وقتی می بینه اینهمه آدم از نسل اون ، اونجان...

داشتم فکر می کردم اگه پدربزرگ بود چیکار می کرد... چه شکلی بود وقتی می دید که نتیجه هاش هم دارن ازدواج می کنن...

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0