Daisypath Anniversary tickers برنامه این هفته.... - سيب مهربون

برنامه این هفته....

امروز از صبح باید علاف باشم... ولی خوب نیستم.. وجدان کاری و این حرفها.. اگه یه کم هم وب گردی کردم چون خودم بلدم بهینه سازی کنم اوقاتمو... ضمن اینکه یه خورده از برنامه کاری اداره جلو بودم دیگه.. تازه باید دیر تحویلش بدم.. دیروز خیلی روش زیاد شد.. گفت : گفتم که کاری نداشت یه کم وقتتو می گیره...

تازه دیروز رییس که براش کار ۴ ساعته رو دو ساعته تموم کردم داشت خیلی پررو می شد که که گفتم: به خودم قول داده بودم اینهمه خودمو برا کار اذیت نکنم ولی نشد..

بعداز ظهر هم زود می رم خونه... چون من یه خواهر شوهر خوبم.. نمی تونم اجازه بدم زنداداشم از مدرسه بره خونه و  مجبور باشه برا امشب شام درست کنه...

البته یه جایی مهم نیست که تو خوب باشی یا بد.. همه چیزها وظیفه عروسه...

دیگه اینکه کمی جمع و جور کنم چون مهمون داریم...

خوب ما می ریم شمال.. امشب هم می ریم.. ولی خونمون مهمون داریم...

حالا پیدا کنید پرتقال فروش را...

می دونین من سه تا دوست دارم.. که الان دقیقاً ۲۱ ساله که با هم دوستیم...

دوست زیاد دارم ها ولی اگه ناراحت نمی شین باید بگم اینها با همه دوستام فرق می کنن..

۲۱ سال دوستی شوخی نیست که..

تازه کل دوران ۱۲ ساله تحصیل رو هم با هم گذروندیم.. و بیشترین فاصلمون هم یه میز بود

آخه هر چهارتا که رو یه میز و نیمکت نمی نشستیم که.. رو دوتا...

من و فاطی هم همیشه محکوم بودیم تا خودخواهی این دوستمو تحمل کرده و همیشه به سازش برقصیم..

پدر سوخته می گه من متوجه حرص خوردنتون می شدم ها ولی به روی خودم نمی آوردم...

خلاصه اینکه داره با همسرش برا ارائه کارهای اون میان تهران...

مامان کوروش سرش خیلی شلوغه.. از طرفی مهمون راه دوری داره... اینها برا اینکه اونجا مزاحم نشن می خواستن برن هتل...

من بهشون گوشزد کردم که اینکار یعنی اینکه شما کاملا روانپریشین...

خونه خالی دیگه گیرتون نمیاد که...

الان که ما نیستیم بیشتر بهتون خوش می گذره...

اونها کمی فکر کردن و دیدن خوب  راست می گم دیگه... بابا اونها عاقل تر از این حرفان..

حالا اونها غروب می رسن کرج و ما هم غروب راه می افتیم...

وای تازه یادم اومد که براشون شام درست کنم... خیلی خوشحال میشن...

هر چند دست پخت این دوست جون من حرف نداره...

مسلماً امشب که می رسیم.. تا ساعت ۲ بیداریم...

و من اگه اینها دعوام نکنن میام یه سر به این خونه می زنم...

ولی دیگه نمیام تا فردا شب...

چون مطمئناً از عروسی که برگردیم .. باید یه چایی بخوریم و بشینیم راجع به جنگولک بازی های خودمون و ملت تشریف آورده شده حرف بزنیم... و البته غیبت کنیم و صد البته خودمونو و بقیه رو مسخره کنیم...

پس یعنی من فردا شب تا ساعت ۳ حتما بیدارم... و اگه باز کسی بهم گیر نده که تو معتادی یه سر به اینجا می زنم...

جمعه هم متاسفانه باید بریم خونه مامی عزیز جون و نهار میل کنیم و من جمع کنم و بشورم و جارو کنم و ... بعد کمی ادای خندیدین و خوش بودن در بیارم و بعد هم بای بای کنیم بیام کرج...

بعدشم باید به حال خودم که باید وسایلو جابه جا کنم دلم بسوزه...

البته نه وقتی ما برگردیم حتماً دوستم اینها هنوز تهرانن خوب...

چه خوبه ها ادم بیاد خونه بعد دوستشم خونه اش باشه.. تازه کلی هم با هم حرف برا گفتن داشته باشن...

همسر دوستم اینقذه هنرمنده که حد نداره...

اینقدر هم مودب که من خیلی همش جلوش کم میارم...

ولی به خاطر این بی ادبیم می دونم دوسم داره و خونه ما راحت دیگه...

** به خدا اگه برنامه هام به هم بریزه چشاتو در میارم...

چشم شور .. حسود...

البته ببخشید ها.. دیروز رفتم دعا بگیرم برا رفع شوری چشم.. اون گفت که بهش بتوپی و باهاش بد حرف بزنی چشاش دیگه بی اثر می شه..

یکی از همون دوستام

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0