Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

 

** خیلی هم خوشم میاد ازش.. از روزی که اومده هی میاد ازم سوال می پرسه.. اصلا کی بهش گفته که اینها رو بیاد از من بپرسه..

** راستی آموزش ویزیو و اکسل پذیرفته می شود.. و البته WORD

این یکی رو انگلیسیشو نوشتم به چند دلیل.. یکی اینکه فکر نکنین من بلد نیستم که انگلیلیسی بنویسم.. البته اگه هم فکر کنین اصلا برا من مهم نیست...

ثانیاً اینکه فارسیش یه طوری بود...

** می گم بهش بگم که حالا که حموم تشریف می برید لطفاً لباساتون رو بشورید تا بوی عرق بجا مانده از دیروزتون از لباستون زدوده بشه؟

من چه بد شانسم... از صبح هم هی میاد از من سوال می کنه...

خوب منکه نگفتم بیان قسمت ما بهتون کار یاد بدم... تو که گفتی بیاد خودتم جوابشو بده...

مگه وقتی من اومدم هیچکدومتون به من کار یاد دادید..

البته اندازه من چون بلد نبودید و می دونستین که نباید تو کار من دخالت کنید هیچی نگفتین...

می دونم... برا همین بخشیدمتون.. (چقدر از خودم تعریف کردم.. :) دارم بالا میارم از خوشی)

** می دونین این عطر چیه؟ خوب همون ادکلون قدیمیم دیگه... همون که اگه ببینمش برا خودم می خرم تا از اینکه داره تموم میشه دلم نسوزه...

مال دقیقاً 9سال پیش.. دوستم بهم داده بود... و من هر بار که این ادکلون رو می بینم دلم برا اون موقهاش می سوزه...

یه بار به خاطر اینکه خیلی دیر احساسشو گفت تو عشق شکست خورد... و می دونست که من می دونم... و هیچ وقت به روش نیاوردم...

و یه بار هم به خاطر من تو عشق شکست خورد.. هر چند وانمود کرد که فقط یه پیشنهاد ازدواج بود... می دونم حالا می دونه که برا به دست آوردن خیلی از  چیزها باید کمی اون غرورشو کنار بذاره.. کمی اصرار کنه... و کمی پا فشاری...

هر چند هیچوقت نمی تونستم بهش به چشم یه نفر که می تونه شریک زندگیم باشه نگاه کنم.. ولی شاید کمی پا فشاری می کرد یا با احساس تر از اونچیزی که وانمود می کرد رفتار می کرد.. اینقدر دچار سرخوردگی و ناراحتی نمی شد... و به این فکر نمی کرد که من به اون دلایلی که خودش تو ذهنشه بهش گفتم نه....

وقتی دید نه اون آقا دکتر و نه اون آقای کارشناس ارشد از دانشگاه شریف و حتی اون آقای محترم با فوق تخصص مغز و اعصاب از فلان دانشگاه در اوج جوانی و با دبدبه و کبکبه نتونستن نظرمنو به خودشون جلب کنن.. فهمید شاید خیلی زود تصمیم گرفته...

البته من فقط از این بابت خوشحال بودم که مجبور نشدم براش توضیح بدم چرا...

یادمه داداشی با یه حالت متاثری بهم گفت: سیب جونم من  تورو می شناسم.. به خدا ناراحت نمی شم اگه بگی از دوستم خوشت میاد.. و الان فقط از اینکه اونو از دست دادی ناراحتم...

تازه گفت اگه بخوای می رم بهش می گم که نظرت عوض شد...

فقط گفتم اون و تو برام هیچ فرقی ندارین.. بنابراین هیچوقت نمی تونه شوهرم باشه.. وقتی برادرمه...

حالا نه اینکه من این عطرو دوست دارم همه حرفهامو نقض می کنه نه...

من این عطرو تا مدتها بایگانی کرده بودم.. تو صندوقچه ای که خونه بابا اینها دارم و توش پر از خاطرات ریز و درست زندگی منه... همون که احتمالا نامه دوست پسرم هم توشه.. همون نامه خنده داره دیگه.. اینبار براتون می گردم پیداش می کنم میارم...

اینقدر اونجا موند تا من ازدواج کردم...

از داداشم بیشتر همون دوستم که اونها هم کرج زندگی می کنن بهمون کمک کرد..

 با داداشی خونمون رو برامون رنگ زدن...

و کلی کمک روحی دیگه...

می دونست چقدر به خانواده ام وابسته هستم...

با خانوم و بچه هاش زود به زود می اومد پیشمون...

تا اینکه دید کتابی که  یه سال عید داده به من بود دم دست...

می دونم کلی تعجب کرد.. یادمه یواشکی بازش کرد و در کمال تعجب دید که هم اسمش هم شعرش و هم امضاش هنوز تو صفحه اولشه.. و البته تکه ای از کاغذ کادوی ادکلونش...با نوشته سیب جون عزیزم تولد مبارک...ببخشید  که دیر شد آخه می خواستم خودم بهت اینها رو بدم... همیشه به یادتم تابستان 77

دیگه نتونست طاقت بیاره و پرسید: هنوز اینها رو داری؟

بهش گفتم مگه نباید داشته باشم؟

خوب شما هم هنوز اون تابلویی که تولدت خریدیم رو داری...

عزیزجون هم می دونست باید چیکار کنه.. گفت: تازه اگه بدونی چه دعوایی راه انداخت وقتی که دید من چند رو زی از اون ادکلونش می زنم... قول دادم براش بگیرم تا از دلش درآد...

گفت: یعنی تو هنوز اون ادکلون هم داری؟ تموم نشد..

گفتم : نه... نذاشتم تموم شه... عطر روز های خوب زندگی رو میده.. و عطر روزهای خیلی خوب جوونی...

می دونم از اون رو زبه بعد دیگه به خاطر تصمیم ازم ناراحت نبود.. می دونستم فهمید که من راجع به احساسم بهش دروغ نگفتم...

و می دونم که برا همیشه برا من و عزیز جون یه دوست خوب می مونه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0