Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

 

چی بنویسم آخه؟

هی هر روز کلی ور ور کردم اینجا بدعادت شدین ها...

دیشب داشتم فکر می کردم اگه نی نی داشته باشم که تا مدتها هی کم باید بیام اینجا...

ولی باز به این فکر کردم که من پررو تر از این حرفهام...

امروز نهار دارم... ولی نهار شرکتو نمی خوام... ببینم زهرا چی اورده با اون می خورم..

** تا وقتی که من یه سیب مطالعه گر هستم... و می خوام دانشمند بشم... حتی اگه عین دیشب فقط ژست مطالعه رو به خودم بگیرم.. زندگی تو آرامش نسبیه و هیچ هیجان خاصی نداره...

چون الان زندگی رو نظمه... وقتی می رم منزل شامم که حاضره... تا اونو گرم کنم، ظرفهایه موش موشک خونمونو می شورم که تا هر وقتی بیدار باشه داره لپش می جنبه ....

بعدشم که برا شام فردا یه فکری می کنم... بعد هم شام می خوریم... کارهایه قبل شام با منه.. جمع کردن شام با عزیز جون... گاهی هم منو شرمنده می کنه و تو شب بیداریهاش ظزفها رو هم می شوره...

بعد هم تا چایی آماده شه و کمی هم تو این تلویزیون عزیزجون گلگشت بزنه... من ژست مطالعه می گیرم و می رم تو هپروت... یا تو هال خوابم می بره.. یااینکه عاقلانه با کتابام می رم تو رو تخت ولو می شم... که در نیمهراه فکر کردن اگه خوابم برد دیگه مثل دیشب خواب سوز نشم...

پس نه وقتی با هیجان و ایجاد موضوع جدید می مونه و نه علتی برا دعوا و بگو و مگو... تا وقتی که خونه تمیز باشه اعصاب سیب جون راحته...

از بس که من تمیزم...

از حالا هم غصه ام گرفته باز باید یه سری اسباب برداریم بریم شمال عروسی... بعد هم باید بیام و دوباره جابجا کنیم و بشوریم بسابیم...

مخصوصا جابه جا کردن لوازم آرایش و اینها که خیلی سخته...

احتمالاً برا هفته بعد کلی حرف و دعوا داریم...

البته این دعوا از اون دعوا بدها نیست ها... از اون دعوا بدها یه بار داشتیم.. اونم نه با هم... یعنی با هم به خاطر یه چیزهایی دعوا کردیم که خیلی بد بود... من اینقدر غصه داشتم که بار و بندیلمو جمع کردم رفتم خونه بابام اینها...

نه اول رفتم خونه بابام اینها... بعد اون نیومد... یعنی قرار بود آخر هفته اش بیاد نیومد.. عروسی دختر عمو من بود و یکی از فامیلهایه نزدیک اونها...

بعد کلی با هم دعوا کردیم و کلی هم گریه کردیم.... بعد آخرش کلی قربون صدقه هم رفتیم.. بعدش التماسم کرد که نمونم خونه بابام و برم تهران پیشش...

منم بدجنس گفتم نه نمیشه...

پارسا جونم هم تازه هنوز دو سه ماهش بود...

کلی با اون خوش بودم و روزی هم هزاربار هی برام زنگ می زد و کلی قربون صدقه ام می رفت که عزیزدلم بیا خونه من از دوریت دارم دق می کنم...

چرا نمی اومد دنبالم؟

خوب از بابام می ترسید... و می ترسید از ا ینکه نکنه یه بار روشو بیندازم زمین و باهاش نرم... خوب خیلی اونوقت تو دلش می شکست که...

منم گفتم هر وقت از دیدن اینها سیر شدم میام.. و البته تاکید کردم که هیچ وقت از دیدنشون سیر نمی شم...

........

تا اینکه دیگه بابام که بعد یه هفته فهمید مسئله مردم ازاری و در واقع شوهر آزاریه.. برام بلیط گرفت و گفت که دیگه اینقدر این پسر نازنین منو اذیت نکن... دلش برات تنگ شده خوب... من گفتم خودش می گه بمون... (دروغ گفتم ها).... منم گفتم اصلا من می رم دیگه هم نمیام...

نازمو کشیدن؟

نه بابا... پدرجونم گفت خوب نیا... مهم اینه که شوهر خوبی داری و نباید آزارش بدی...

البته بعدش کلی از دلم درآوردها... منم نیومدم که.. گفتم اول می رم خونه خاله اینها...

از اونجا هم برا عزیز جون زنگ زدم که من یه هفته هم اینجا می مونم بعد میام...

خیلی غصه دار شد و لی نمی خواست پشیمون شم از اومدنم قبول کرد...

خوب منم که الکی گفته بودم دیگه....

تا اینکه بابا زنگ زد که تا کی می مونی و منم گفتم فردا ظهر خونه هستم...

نگو پدر جون ستون پنجم تشریف دارن...

دیدم هر چی من می گم نمیام عزی جون به رو خودش نمیاره... و می خواد منطقی باشه...

فرداش که جمعه بود ساعت ۱۱ رسیدم خونه...

عزی دلم برام نهار درست کرده بود...

خونه تر و تمیز بود...

یه دسته گل قشنگ هم رو اپن بود...

بعدشم دیگه.........................

...............

شب بابا زنگ زد تا مطمئن شه ما خوبیم...

و معصومه هم از اونور صداش می اومد که می گفت : بابا من گفتم که اینها همش می خوان ما رو اذیت کنن. وگرنه با هم دعوا ندارن که....

**** چقدر حرف زدم ها... خوب الان وقت استراحته... تازه ۱۰ دقیقه هم بیشتر طول نکشید.. شما یواش می خونین...

خلاصه تا وقتی من درگیر زندگی روزمره هستم و تو لوپ زندگی به سر می برم... اینجا فکر نکنم خبر مبری باشه...

این یعنی در مغازه تا نصفه بازه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0