Daisypath Anniversary tickers هر ** به ** دیگه ممکنه ربط نداشته باشه... نگی چه پرت حرف می زنم... - سيب مهربون

هر ** به ** دیگه ممکنه ربط نداشته باشه... نگی چه پرت حرف می زنم...

**یکی از راه های پریدن خواب اینکه هی صورتتو بشوری ...

ولی من دیگه خستگی رفته تو جونم.. تمام سلولها و نسوج بدنم خسته است.. هیچ چاره ای جز خواب نمونده...

**الان ناراحتم چون وبلاگم درست نشده... بابا هل من ...  (همون نیست یاری کننده ای که مرا یاری نماید)

** یه آقایی خیلی با سواد هی اشکالاتی داره و هی از من می پرسه... و این یعنی من الان سرشار از اعتماد به نفسم... چون همشو بلدم.. خودم یاد گرفتم و خودم هم کشف کردم...

** من یه یه سالی تو زندگیم وقت کم آوردم.. یه سال وقت می خوام آزاد آزاد.. مال خودم باشه... الان به عمق کارهای انجام نشده من پی بردین...

ازبرکت زندگی در خوابگاه به همراه دوستان شفیق ۶ ماهش از اون سال ها کم اومد... ۳ماه دیگه هم به خاطر اقوام محترم همسر... البته اقوام که نه.. فقط به خاطر همون...

۳ ماه دیگه هم خوب تنبلی و دست رو دست گذاشتن خودم بود... یکیشو دارم جبران می کنم.. واسه همینه وقت برا خوابیدن کم میاد دیگه...

یه هفته بار رسیدن به خودم وقت کم داشتم که اونو جبران کردم... قبل عید جبران شد... در واقع الان ۳۵۸ روز کم دارم البته اگه دو روز هم به من ببخشید.. دقیقاً ۳۶۰ روز..

اون دو روز رو می خوام بخوابم فقط...

** جن های رییس رفتن... چشتون در آد از حسودی...

 می خوام در مورد مرخصی تو ماه اردیبهشت باهاش حرف بزنم.. دعا کنین درست شه....

........

حرف زدم میگه نمی دونم الان بهتون بگم... حالا بذارین یه ماه دیگه... می گم خوب من تو اون روزهایی که گفتم باید برم... برا همین الان یه ماه زودتر اومدم خدمتتون...

........

اگه به رییسه، من از تو این دیوونه خونه تکون نمی تونم بخورم... شرکت رو نمی گم که... دیوونه خونه زندگی......

** امروز زهرا جونم نیست.. حس پایین رفتن ندارم... تازه باید تنها نهار بخورم... نهارم که دارم... بعدا میخورم...

** همش خودمو کنترل کردم که به پارسا نازنینم فکرنکنم.. آخه عسل عمه باهام تله پاتی داره.. هر چی دلتنگش میشم اونم لج می کنه.... و هی بهانه منو با عمو عزیزجون می گیره..

دیروز هم بدطور ی همش داشتم بهش فکر می کردم.. شب زنگ زدم که باهاش صحبت کنم .. مامانش گفت : رفته آلبوم رو آورده و داره تعداد عکس های عمه سیب و عمو رو تو آلبوم می شماره..

بعد که تموم شد می گه باز عکس عمه سیب...

تو کامی جون عموش هم هر چی هست عکس خودشه یا عمه سیب..

ولی اون دنبال عکس عروسیم می گشت...

مامانش 3 تا بیشتر نداشت.. برا همین بچه هی گریه زاری می کرد و نق می زد عکس عمه سیب... 10 تا

** من خودم ختم روزگارم... اینقده راههای دودرکردن آدمها رو بلدم.. و اینقدر افکار و راه حل های پست فطرتانه ای رو طراحی می کنم که اگه بشنوین... دیگه بقیه شو برا خرد نشدن شخصیتتون نمیگم...

یادمه سعید می گفت: خدا رحم کرد تو پسر نشدی... وگرنه واویلا....

خوب آخه یه عالم از اون راهها برا ازر دخترها و خانومها بود... و یه دلیل دیگه اینکه انجام  یه سری از کارها هم لازمه اش این بود که پسر باشم... 

منحرف ها... فکر بد نکنین... اصلا هر چی دوست دارین فکر کنین... به من چه...

حالا چرا اینها رو گفتم.... برا اینکه یه سری ادم همیشه هستند که هی فکر میکنن طرف مقابلشون از ایکیو سهمی نبرده... و اصلا هم حس ششم نداره... اصلا هم شعورش در حد نخودچیه...

بر حسب اتفاق تعداد کثیری از این دسته از افراد بشر دور و بر بنده هستن...

و به قول اون ادم خدانیامرز که: بدا به حال کسانی که در برخورد با شخص مقابل او را بی آیکیو فرض می نمایند... ای وای بر شما...

البته اینقدر ادبی نگفته بودها... من درستش کردم...

حالا این رو زها یکی از این افراد داره با من همینکار رو  می کنه...  البته اصلا برام مهم نیست ها... نه اصلا.. فقط دلم براش می سوزه... به خاطر طرز تفکرش و همینطور نوع رفتار اجتماعیش...

البته زنگ تفریح خوبیه... تو ذهنم کلی به کارهاش می خندم... کلی هم حالم خوب می شه....

*** دوست عزیز جون اومده... نزدیک بود ها... داشتم سوتی می دادم... خوب اگه دست می دادم... خودشم خندش گرفت... و من هم... یه خورده گذشت گفت نزدیک بودها... و با ز خندیدیم.... چه بزرگ شده ها... میگم بابا دیگه بزرگ شدی...  اخه از این بی بی فیس هاست... یعنی بود.. الان Man فیس شده...

تازه ازدواج کرده... یه سال هم نمیشه...

رییس میاد.. می ره تو اتاق رییس... البته این خوشگل هم باهاش می ره...

تعجب نداره که... رییس دوست مشترک اون و عزیز جونه... خوب پس با رییس هم دوسته دیگه... هر چند رییس فکر می کنه که منو فقط می شناسه.... در حد همکاری...

** راستی عزی جونم تو کلاسهاش اسم منو هم نوشته... من شاگرد افتخاریشم دیگه... وای یعنی من می رم سر کلاس استاد عزیز جون... تو اردیبهشت شاید شروع بشه... بهش می گم باید با من مهربون باشی تا من نترسم... آخه وقتی جدیه من می ترسم خوب...

تازه کلی دوست پسر هم می تونم پیدا کنم... می گه پدرتو درمیارم...

می گم من که باهاشون دوست نمی شم.. اونها برا اینکه تو بهشون نمره بدی با من دوست میشن... بعد کلی مهربونی می کنن به من تا من هواشونو داشته باشم...

می گم بیا از هم جدا شیم ... بعد من میام سر کلاست.. بعد مثلا عاشق هم می شیم .. بعد با هم ازدواج می کنیم... کلی هم خوش می گذره...

................................... اینها ادامه ماوقع بود که از بحث پرشین جون خارجه...

اینقدر اصرار نکنین فیلترم می کنن ها... گفته باشم....

** می گم مدتی هست که دیگه وقتی می رسم خونه تلویزیون رو روشن نمی کنم برام ور ور کنه... تا من ا ز تنهاییم خسته نشم... از همون اول پاور کامی زده میشه... تا وقتی عزیز جون بیاد و خودش صداشو ببنده...  اینطوری احساس می کنم سرخوش ترم... تا اینکه بیام این دری وری های تلویزیون رو احیاناً ببینم...

کاش برا بزرگسالان هم یه ساعتی مثل اون موقع کارتون پخش می کردن...

ولی من جای تلویزیون رو عوض کردم... دیگه از تو آشپزخونه نمی تونم ببینمش... همش خودمو می سوزوندم... یا دستمو می بریدم... الان کمتر از این قبیل اتفاق ها می افته...

گاهی برا اینکه کنار عزیزجونم باشم مجبورم تلویزیون نگاه کنم دیگه.. یا وقتی که داریم شام می خوریم....

** این سریال کلید اسرار رو دیدید؟

توصیه می کنم برین اصلا فیلمشو از صدا و سیما بخرین... ادم متحول می شه... باور کنین... اینقدر زیر پوستی بازی می کنن... اینقدر این سریالش قشنگه... البته سریال نیست که یه مجموعه تلویزوینیه... به هم پیوسته هم نیست غصه نخورین... از هر جاش دیدی برد کردین...

صحبت هاشون... همه چیزش معرکه است... همینها رو نشون می دن که آدم وقتی سریال آبکی های خودمون رو می بینه از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجه....

هر کی دید بیاد نظرشو بگه...

** راستی می گم چه خشی جون باحالی داشتیم ها... چه چشم و ابرویی... بابا ایول... هر لحظه احساس می کردم الان می خواد بگه... اوا خواهر... فدات شم... شنبه با دخی جون حتمنی بیا پیشم....

الهی جز جیگر بگیری...

با تو نیستم که با  هموناییم که فقط فیلم درست می کنند دیگه... فقط هدف درست کردن یه فیلم همین... هیچی هم برا رسیدن به این هدف مهم نیست...

حتی تاریخ یک کشور...  

*** من الان هنگ هنگم... خواب که از رو رفت و پرید... کوفتگی و این حرفها باقی مونده... الان در بد گ...و..ه گیجه ای غرقم... ببخشیدها.. نمی دونم خوبش چی میشه.. ما قدیمها می گفتیم جی جی اس گرفته سیستم...

هم علمی بود هم قشنگ... با کلاس هم بود.

** یه روز تو زندگیمون عزیز جون می خواست زود بریم خونه... یه روز ها...  بعدش هی کار داشتم هی کار داشتم...

اگه خودم نجنبیده بودم دقیقاً رییس جون می خواست ساعت 17 بیاد بگه که نری خانوم مانومها... کار داریم...

البته ساعت 15 :50 دقیقه تماس گرفت که امروز هستین تا دیر وقت ... مگه نه؟

** تا حالا زهر مار خوردین؟ می خواین ببینین چه طعمی داره؟ بخورین و نمیرین... یه شربت سرفه گیاهی بخرین.. به مدت 10 دقیقه تو حلقتون نگهش دارین.. بعد قورت بدین... عین خود زهر هلاهله... فقط نمی کشه... شاید هم کشت...

** عزیز جون نازنینم موند تا با هم بریم... چه گل این پسر... چشتون دراد نمی تونین ببینین شوهرجونم اینقذه مهربونه... اینقذه منظورم بودها....

** دیگه بفرستم بیاد تو وبلاگ بسه از بس چرند نوشتم...

تو خسته نشدی اینهمه خوندی... ولی از بیکاری گاهی بهتره .. مگه نه؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0