Daisypath Anniversary tickers چرت و پرت های یه کارمند خواب زده - سيب مهربون

چرت و پرت های یه کارمند خواب زده

راستی امروز روز اومدن جن بودها... از روزها میشد.. من خواب آلوده... دیوونه و گیج خواب... عزیز جون هم مثل بابا مهربونها دستمو می گره و کمک می کنه تا از اتاق بیام بیرون... می ره که برا چای بریزه... ولی من دیگه باتریم تموم شده بود... همینطور وسط هال ایستاده بودم...

یادآوری می کنه که من  باید تنها برم ...

اینقدر خسته بودم که نای ناراحت شدم هم نداشتم...

همچین یه مشت آب یخ ریختم تو صورتم... حالم بهتر شد...

بعد تازه به بدی موضوع پی بردم... وای کی باید تنها بره... من خوابم میاد.. داشتم منصرف می شدم از اومدن که یاد رییس اتادم که نمی دونم کی چیز خوردش کرده و هر ورز میاد سر کار و همیشه هم زود میاد...

بعد هم من هی باید برم تو اتاق هی بیام بیرون...

تایم گرفتم دیدم که بیشتر از نیم ساعت نمی تونه دوریمو تحمل کنه... گاهی دیگه نمی رم تو اتاقش و فایلها رو براش قابل دسترسی می کنم تا برداره..... برا گفتن نکته ای که می تونست زنگ بزنه میاد بیرون.... یه نگاهی دقیق می کنه به من که ترجمه نگاهش اینه:

الان چطوری؟ خوبی؟ همه چیز بر وفق مراده؟ کارها خوب پیش می ره؟ پس چرا قیافت درهمه؟

البته اگه هر ربع ساعت یه حالی ازم تلفنی هم نپرسه مریض میشه...به شماره داخلیم زنگ می زنه و قبل اینکه کارشو بگه احوالپرسی می کنه...

اینقدر از این قیافه من می ترسه.. هی می خواد بفهمه کی منو اذیت کرده که حالشو بگیره...که نکنه خدای ناکرده دیگه نخوام بیام...

چی چی خوش به حالت...

اینها که برا من پول نمیشه که... هنوز نفهمیدین که من یه اسم دیگه هم دارم... سیب پول دوست من...

البته من آخرشو عزیزجون می گه...

جایی که پول باشه خوشم..

راستی جهت برطرف نمودن سوء تفاهماتی که احتمالا پیش اومده باید بگم که رییس بنده ادم بسیار مودب.. با خانواده .. متعهد و متاهل می باشد... کاملا با اصالت و با دیسیپلین... و اصلا مثل بعضی ادم های اسمش و نبر نیست...

همه این نگرانی هاش هم به خاطر اینه که دوست نداره کسی از دستش ناراحت باشه.. اونم کی... سیب جون که آزارش به مورچه هم نمی رسه تو اداره... چه برسه به یه آقایی با این ابهت... و هیکل...

ولی از حق نگذریم روش زیاد شده ها.. فکرمی کنه من دیگه کاردارشم.. همه جور دستوری میده...

اگه امروز بذاره زود برم خونه چه خوب میشه... دارم کور می شم عملاً... عین این معتادها هی چرت می زنم و هی سرم می خوره به میز..

کلی کار دارم... ولی حسش نیست.. هر چند که می دونم آخرش باید ببرم خونه ... در هر صورت باید تحویل بدم.. حالا بمیرم یا زنده بمونم مهم نیست...

***

عزیز جونم صبح برده بود روغن ریزی اتول رو درست کنه...

الان هم خیلی رییس چم داره می ره سر کار.... خوب رییسه دیگه...

*******

من نهار ندارم... نمی دونم چرا نیاوردم... تازه کلی سبزی خوردن داشتم که نیاوردم... گشنمه ولی نمی دونم چی  بخورم که بهم بچسبه...

*****

کسی نمی دونه کجا حلیم می دن؟

حلیم خوب... اگه ادرس کرج باشه و مطمئن باشین که دارن بهتره...

من الان ۳ ماه بیشتر که تو حسرت حلیمم...

همینه دیگه نی نی دار نمی شم... اگه حلیم نخورم چشم بچه چپ میشه خوب...

*******

می کن میل به زندگی در اونهایی که کم می خوابن خیلی کمه... من اگه خودکشی کنم ، خیلی بده که مردم بگن از بی خوابی خوشو کشت که تا ابد همچین خوب و آسوده سر باشه؟

******

دور چشام رو انگار با ذغال شستن... سیاه سیاه شده دیگه..........

*****

خدا من این بار دیگه سعی می کنم خوب باشم و زود بخوابم.... تو هم کمکم کن...

این اثر همون مریضی که گفتم ۱۰ صفحه اسمشه... 

تازه اگه نی نی بیاریم...  عزی جون که خیلی راحت می خوابه... بعد من بدبخت باید تا صبح از دست بچه اش زجر بکشم...

تازه عزیز جون من اینقدر تیتیش مامانیه که حد نداره...

نیست من تو پنبه و تو ظرف استریل نگهش داشتم این مدت... بیشتر حساس شده... یه عالم از حساسیت های خودمم بهش منتقل کردم... اونموقع عقلم نمی رسید که... حالا عین چی پشیمونم...

قول داده که بچه رو عوض کنه... مخصوصا اگه اساسی خرابکاری کرده باشه... ولی مطمئنم دفعه اول که بخواد اینکارو کنه بالا میاره... و من عطای اینکارشو به لقاش می بخشم...

خودشم که گاهی بدجنس میشه می گه یه کاری می کنم خودت بگی که نمی خواد تو به این کارای کثیف کار داشته باشی...

از تیتیش مامانی بودنش اینو فقط م یگم .. شما تا آخرش بخونین من چقدر گناه دارم...

یه بار تو ماشین یه چیزی بهم داد بخورم.. شاید بیستکوییت بود.. من گفتم نمی خوام دستت رو فرمون ماشین زدی چندشم میشه..

با تعجب نگام کرد که خوب من دستام همیشه تمیزه... فرمون هم گرد و خاک داره که اونم دیگه بی خیال...

گفتم نخیر.. احمد که با ماشینت اومد دنبالم یه عطسه اساسی کرد... فقط هم دستشو جلو دهنش گرفت.. بدون دستمال... اونوقت دستاشو به هم مالید و به فرمون دست زد...

هنوز حرفم تموم نشده بود که دیدم ایستاد کنار جاده...

تو اتوبان بودیم...

بهتون بگم بالا آورد باور می کنین؟

*********

یه سر به این گوگل تاک می زنم.. ببینم از اوباش محل کی سالمه و هنوز نفس می کشه و آن لاینه...

می بینم پسرعمو جون زنده است...

کمی باهاش حرف می زنم...

البته تا آخر هفته می بینمش...

این  فقط برا این بود که بگم پسرعموم زنده بود.. همین.. می گفت عجیب خوابش میاد..

تو دلم گفتم که خوب من اگه جای تو بودم.. دانشگاه رفتن و دختر دید زدن رو یه روز بی خیال می شدم و تخت می خوابیدم... تازه تو خونه ان لاین شده بود... یادش به خیر چقدر با این سمیرا کلاسها رو دو در می کردیم... همینه هیچی نشدیم ها...

یه چیزی بگم؟

پسرعمو هنوز ان لاینه.. یعنی من باهاش بای بای کردم.. ولی شیطونه می گه هی برم اذیتش کنم... نه گناه داره نمی رم... طفلک تو شهر غریب دلش گرفته.. بهش گفتم شاید اردیبهشت بریم پیشش.. وای چه خوش می گذره... با حال میشه ها...

بعد با هم می ریم می گردیم...

مگه بهتون نگفته بودم؟

من و عزی جونم می خوام بریم سفر.. تو اردیبهشت... البته باز گوش شیاطین و حسودها کر...

امیدوارم بشه بریم...

برا کسی سوغاتی نمیارم... البته اگه یزد بریم باشه میارم...

 شیرینی میارم بخورین تا همتون چاق شین.. من لاغر شم.. خوبه مگه نه؟

باید برم...

اینقدر اینجا فایل بازه و همشون نیمه کاره... می ترسم این کامی جون بترکه.. و همه نوشته هام دود شه بره هوا..

تا بعد بای

بای تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0