Daisypath Anniversary tickers نه ديگه دارم تلقينی نی نی دار ميشم!!!!! - سيب مهربون

نه ديگه دارم تلقينی نی نی دار ميشم!!!!!

تا حالا دیدین یکی با تلقین  نی نی دار بشه؟.... دقیقاْ آخرش نون داره... نون که نه نون... همون ن.....

خوب اگه ح داشت که از شما نمی پرسیدم... تو کتابهامون نوشته بود میشه...

عجب شما بی چشم و رویین ها... زشته... من حرف بد نزدم... شما هم منحرف نباشید...

هی می خوان من اون رو ی بی ادبم بالا بیاد.. بعد دو روز دیگه بابا پرشین منو به جرم بی ادبی و انحراف اخلاقی دستگیر کنه و اینجا رو هم تخته کنه.... خوبه؟

همینو می خوان؟

خیلی روت زیاده ها... اصلا کی تو رو دعوت کرد بیای اینجا؟

*****

راستی امروز اینقدر خوابم میاد که می خواستم  در دکون رو ببندم.... ولی نشد که...

داشتم می گفتم... این عزیز جون من احتمالاْ دیده روش های قدیمی کار ساز نیست...تصمیم گرفته که با تلقین من نی نی براش بیارم...

از دیشب صدام می کنه مامان سیب...

البته می گه با نی نی رفتی پارک؟ بهت خوش گذشت؟

با من که نمیای بریم بیرون چیزی بخوریم... با نی نی رفتین کلک ها...

حالا من هر چی بگم بابا... اون زهرا بود...  با اون رفتم...

اون حرف خودشو می زنه.... کمی هم متقاعد شد.. می گه : هان فهفمیدم سه تایی رفتین بیرون...

بعد میگه آفرین.. هم برا تو هم برا نی نی پیاده روی خوبه؟

می گم یه روانشناس خوب سراغ ندارین؟

عزیز جون دچار بیماری ؛ خود کمبود پدر بینی مزمن شده ؛  همینه اسمش... باور کنین.

البته توهم هم زده اساسی... چرا؟... خوب دچار اعتماد به نفس شدید هم شده که همش ناشی از توهم زیاده...

***

راستی موضوع روش های قدیمی رو می دونین؟

یه اصطلاحه... الان بگم؟

حال ندارم ولی می گم... تعریف کرده بودم ها... یادمه....

خلاصه می گم....

یه دوستی داشتیم که ۱۰ سال نی نی دار نمی شدن... یعنی ۵ سال تلاش می کردن ولی نی نی دار نمی شدن....

همه دکتری از علفی ... تا پرفسورش رفتن... هر جای ایران... (البته یه کم پیاز داغش زیاد شد)

حدود ۱ سالی بود که نا امید بودن.... دیگه هم هیچ وقت فکر نمی کردن نی نی بیارن...

البته ما که نمی دونستیم همچنان در حال تلاشن...

 تا اینکه یهو نی نی دار شدن... بعدش تو گیر و دار خبر رسانی... یکی با تعجب از زنداداشم می پرسه که چه خوب حالا چطوری یچه دار شدن؟

و البته و صد البته منظورش این بود که  روش درمان  کدوم دکتر جواب داد... باور کنین...

هیچی این زنداداش طفلکی منم می مونه چی بگه...

یه کم مکث می کنه و یه نفس عمیق می کشه می گه: هیچکدوم از درمان ها کار ساز نبود.. به همون روش های قدیمی بچه دار شدن...

****

دیشب مثل دیوونه ها.. دور از جون شما.... یه عالم سیر خوردم... منم که فشارم به فوت مورچه بنده... هنوز احساساس سر گیجه دارم...

دهنم بو نمی ده... اصلاً... یه ها کنم....

ها..........

الان تازه می تونین  از  این رایحه خوش استفاده کنین و خمیر دندان تبلیغ کنین.. یا خوشبو کننده دهان... باور کنین...

البته من به این نتیجه رسیدم که هر وقت سیر خونم کم شه همه سیر جذب بدنم میشه ... برا همین اصلاً بوی سیر نمیاد...

به خدا... یه ها دیگه کنم؟ .... نه غیر بهداشتیه.... دیگه بی خیال شین...

ثانیاً یه کم اونورتر وایستین... محرمی نا محرمی گفتن..

روشم زیاده به خدا... اصلا چرا باید اینقدر نزدیک وایستی که حالا نگران این باشی که بوی سیر میاد یا نه؟

ضمن اینکه اگه بوی سیر می اومد از همون دم در دیپورت می شدم...

اره هنوز که هنوزه سرم گیج میره ها...

البته برا بی خوابی هم هست...

یه نوع بیماری وجود داره به نام ؛شب نخواب در حالیکه داری کور می شی در عوض صبح از بی خوابی لوچ شو؛

دقیقاً اسمش این نیست ها...

الان این خلاصه اسمش بود...

اره بابا خلاصه اسمش... خود اسم علمی و اصلیش یه ۱۰ صفحه ای میشه... البته با فونت ۱۰ .

****

من هم به خاطر اینکه یه گواهی پزشکی آوردم امروز بابت این بیماری ای که دارم می خواستم در مغازه رو ببندم و یه چرت بزنم....

ولی امان از دست حس مسئولیت پذیری.. برا همین نشستم دارم عین چی به کارم می رسم...

معلومه ؟ مگه نه؟

نه ؟

دارم وبلاگ می نویسم؟

خوب حالا شما هم هی گیر می دین... اصلا دوست دارم.. ناراحتی برو یه جای دیگه... اصلا خودتو با من چیکار داری؟

شیزوفرمی یا شیزوفرنی ...

منم نمی دونم.... من اسم لاتینشو خوب تلفظ می کنم ها.. فارسی که می خوام بنویسم نمی تونم... باور کن... می گم باور کن دیگه....

خلاصه یه چیزی تو این مایه ها هم به بیماری قبلیم اضافه شده......

وگرنه کدوم ادم عاقلی با خودش اینهمه درگیر می شه و هی ور می زنه در حالی که خوابش میاد و داره کور می شه؟

تازه وضع تو از وضع منم بدتره...

چرا؟

خوب یه نفر که اینهمه خوش می گه مریضه... عاقلتره یا تو که صدات در نمیاد و داری به حرف های یه مریض روانی گوش می دی... و تا حالا سه بار حرفهاشو از بالا تا پایین خوندی؟

نه خداییش کدوممون مریضتریم؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0