Daisypath Anniversary tickers آخر هفته و يه سيب سوخته - سيب مهربون

آخر هفته و يه سيب سوخته

سلام

بعدازظهر دلگیر جمعه شما به خیر باشه...

خوبین؟

خوشین؟

می خواین بگم منم خوبم؟ ولی نیستم... جدای از آلام روحی الان سرشار از دردهای جسمانیم که امانم رو بریدن... تازه کلی عزی جون مجبورم کرده بود برقصم... آخه من خونه بابا اینها که بودم حداقل روزی یه بار یه تکونی به خودمون می دادیم... هرچند که اونوقع کلی خوشتیپ بودم... ولی روحم تازه می شد از این جنب و جوش... برا همین عزی زجون که تازه این موضوع یادش اومده وقتی می بینه منمی رقصم خوشحال میشه.

بعدشم گفتممی رم یه دوش بگیرم که حالم بهتر شه... از بس سرفه کردم که سر درد دارم... می دونستم حتما یه اتفاق بد قراره بیفته... یه جورهایی هی می خواستم بگم عزیز جون یه صدقه بذار کنار... ولی نگفتم...

تو حموم گوشوارم باز شد... زودی آبو بستم و کلی گشتم تا پیداش کنم... از بس خوشحال شدم که همینکه آب گرمو باز کردم رفتم زیرش... همینقدر بگم که یه جیغ بنفش کشیدم .... چشام سیاهی رفت... تموم پشتم می سوخت... فکرشو بکنین ... یه کتری آب جوش رو از پس گردنتون بریزن تا پشتتون... یه خط پهن الان پشتم قرمر شده.. یکی دو جاش متورم شده و همه جاش می سوزه... آهای یادم رفت بگم که من سر دوش رو کندم... برا همین آب با فشار به یک نقطه از پشتم که هنوز خیلی می سوزه ریخته شد...

حالا دیگه گل بود به سبزه نیز آراسته شد...

فردا نمی دونم چطور باید برم سرکار... تصور اینکه باید اونهمه تو لباس بمونم آزارم میده...

عزی جونم یه پارچ آب یخ از تو یخچال آورد ریخت پشتم...

می خواست بره پماد سوختگی بخره که گفتم ولش کن با هم می ریم...

حالا هم نشستم دارم کلی خودمو کنترل می کنم تا عزیز جونم حواسش پرت من نباشه... شاید با هم بریم کافی نت .... یه کاری هم دارم...

******

 

از دیروز براتون بگم؟

بعد اینکه از کافی نت اومدم بیرون رفتم خرید... البته اول رفتم یه مسیری رو قدم بزنم... برا عزیز جونم زنگ زدم خاموش بود... اس ام اس فرستادم...

تو راه برگشت... همینطور که قدم می زدم یه سری از اون آقاهایه با شخصیت همش نگران تنهایی من بودم... و هی می خواستن منو از تنهایی در بیارن... منم اصلاً به رو خودم نیاوردم و رفتم اونطرف خیابون... یه جورهایی وجود عزیز جونم رو حس می کردم...  خیالم راحت بود... همینطور داشتم می رفتم طرف ماست فروشی که ماست موسیر بخرم دیدم یکی پلاکش عین پلاک ماشین خودمونه... فکر می کنین کی بود؟ خوب عزی زجونم بود دیگه... باورم نمی شد..  بهترین اتفاقی بود که ممکن بود تو اون حال هوا، منو خوشحال کنه... اینقدر شادمان بودم که حد نداره...

موند تا من خرید هام رو ببرم تو ماشین.. چون عزی جونم بود دیگه مجبور نبودم باز برم و برگردم... برا همین بقیه وسایل مورد نیازو خریدم و رفتیم خونه....

عزی جونم خوابید.. من به آشپزیم رسیدم...  جاتون خالی غذاها خوب شده بود... مرغ .. ماهی و یه غذای محلی... سبزی خودن و سالاد و انواع ترشی های سیب جون... و یه ژله خوشگل که به قول عزی جون اشتها برانگیزه نیار سر سفره.. ولی دیگه جمعه ظهر مهمون نداریم....

خیلی خوب بود.. فقط عسل عمه مریضه و عمه کلی غصه می خوره...

کلی برا خودش شیطونی کرد... اینقدر ناز شده که حد نداره...

من یه خانوم خوب شده بودم.. مهمونها که رفتن ساعت حدود 0:30 بود.. اولش تنها و بعد هم با کمک عزی جون همه ظرفها رو شستم و خونه رو مرتب کردم... انگار نه انگار اصلا مهمون داشتیم...

راستی اولین مهمون عید امسالمون بودن...

یادتون میاد من یه مدتی یه سردرد عجیب داشتم که نه با استراحت و نه با دارو رفع نمی شد؟

از پریشب دوباره اومده سراغم... شبیه مسکن شدم... ولی دیگه نمی خورم...

الان کلی کارهای اداره مونده که باید انجام بدم... کسی کاری نداره؟ پس بای تا فردا...

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0