Daisypath Anniversary tickers من دیگه بسه برام تحمل اینهمه غم... - سيب مهربون

من دیگه بسه برام تحمل اینهمه غم...

سلام

شب به خیر

بیدارم هنوز.... هنوز بعد اینهمه بی خوابی و خستگی نخوابیدم...می دونین که من وقتی  غصه دارم.. یا اصلا چند روز نمی خوابم... یا اینکه فقط می خوابم... و حال از اون وقت هاست که خوابم نمی بره....

امروز که میشه پنج شنبه... آخه الان ساعت 3 صبحه...

در واقع باید بگم دیروز ... دیروز می تونست روز خوبی باشه... ولی نشد...

عزیز جون نازنینم خیلی برام غصه داره... دید خیلی ناراحتم.. شروع کرد به تمیز کردن میز کارش... دید از اینکار خوشحال نشدم... کلی هی سر به سرم گذاشت... ولی من اصلا نتونستم براش یه لبخندهم بزنم... از حالا بگم نصیحت نکنید.. من با عزیزجون خوبم... اونم همینطور ... مشکل خودمه...

دیگه فهمید اوضاع خیلی خیطه... حتی ازم نپرسید چه خبر؟ چیکار کردی.. کجا رفتی...

امروز روز خسته کننده ای برا عزیز جونمه... ساعت 24 رفت بخوابه... نیم ساعت بعد رفتم تو اتاق دیدم خواب خوابه... کمی پیشش موندم... و بعد باز اومدم اینجا...

کارهامو آوردم خونه تا امروز نرم سر کار... کارامو که رفتم میل کنم اینها رو سندش می کنم... بعدشم بقیه کار زنداداشمو براش انجام دادم...

از دیروز صبح تا حالا دستام رو موس و کیبورده.. انگشتام درد میکنه..

تو راه خونه از سر درد ومعده درد داشتم می مردم...

یه بارونی می بارید دهشتناک... راننده هم یه دیوونه بود... اگه بدونین چطور رانندگی می کرد... من اگر کمربند نبسته بودم.. هزار بار توشیشه بودم... اینقدر اوضاع بد بود که برا عزیز جون اس ام اس زدم ... داره میاد خیلی یواش بیاد... بمیرم برا نازنینم... می دونه من کلی فیلم دوست دارم برام یه فیلم آورد خونه...

سعید هم وقتی می خواد بگه از همه بیشتر دوسم داره برام فیلم  میاره یا وقتی می رم شمال بهم میده...

آزاده هم فیلم برام می گیره یا کارتون های پسرشو می ده من ببینم...

دارم فکر می کنم چقدر ممکنه منو دوست داشته باشن...

امروز آزاده کمی برام درد دل کرد.. براتون جالب نیست بدونین که ما با هم الان دقیقا 21 ساله که دوستیم... ولی اولین بار من قبل عید براش کمی از ناراحتیهام گفتم... هر چند که باورش نشد... (الان باور کرده.. چون دید ما عید برگشتیم کرج) و اون امروز... کلی ناراحت شدم... برا خودش برا همسرش و برا پسرش.. بهش می گم بذار فقط من دیوونه باشم... الان که دارم اینها رو تایپ  می کنم اشکام نمی ذاره هیچی ببینم...

یاد روزهای خوب گذشته افتادم...

امروز که نه.. دیروز کلی داغون شدم.... الان نمی دونم به کدوم دردم بنالم... امشب باز به خاطر نی نی قاطی کردم... آخه من چطور می تونم یه مادر خوب باشم... چطور می تونم پناه طفل بی پناهی باشم در حالی که خودم بی پناهم... دیگه نمی تونم... یادمه به عزیز جون گفتم که دیگه که ازدواج کردم راحت شدم.. حالا لزومی نداره مواظب خودم باشم.. تو هستی... ولی حالا بایدهم مواظب خودم باشم هم عزیز جونم...

دیگه سختمه... نمی تونم.... وقتی صدای زنگ موبایل دراومد که یعنی باید برم داروهامو بخورم... اخمام رفت تو هم... عزیز جون نگام کرد و گفت حالا من چیزی نگفتم که... برا سلامتیت بخور... برا اینکه خوب شی... کی نی نی خواست ...

 

 

هیچکس تنهاییم را حس نکرد...

امروز باید تنها برم خرید... امروزباید تا ساعت 20 باید تنها باشم....

کاش به معصوم جونم می گفتم بیاد... دیشب زنگ زد که بعد کلاسش راه می افته بیاد کرج... و نصفه شب می رسه... هر چند دلم براش خیلی تنگ شده... و خیلی بهش نیاز داشتم.. ولی گفتم خودشو به زحمت نندازه... حالم خوب...

ولی حالا پشیمونم... وقتی معصوم هست شاید با هم اصلا حرف هم نزنیم... اما وجودش بهم آرامش میده...

امشب چه دلتنگم... امشب چه داغونم.... بعد مدتها فکر می کردم....

فکر می کردم.....

ولی مهم نیست .. مهم نیست چی فکر می کردم.... مهم اینه که الان نمی دونم چیکار کنم....

سرم خیلی درد می کنه......  کاش جوابمو می داد... شاید اونی که الان فکرمی کنم رو می شنیدم الان اوضاع بهتر بود.... ولی نه... می دونم دارم به خودم دروغ می گم...

چرا وقتی می خوام راجع به خودم حرف بزنم واژه ها رو گم می کنم...

چرا وقتی میخوام منظورم رو برسونم گاهی کلمات محو می شن...

بعد وقتی دیگه برا گفتن هر چی که باید بگم دیر میشه..میان تومغزم رژه میرن... انگار دارن بهم دهن کجی می کنن...

اصلاً اینکه دیگران می خوان چطوری زندگی کنن به من ربطی نداره... همونطور که من یه سری قوانین برا خودم دارم.. حتماً اونها هم دارن...

به جون خودم من قصد دخالت ندارم.... من فقط فکر می کردم می تونم نگرانیهامو بهت بگم... همونطور که وقتی نگرانم نگرانیهامو به عزیز جون می گم هر چند اگه هیچ راه حلی براش وجود نداشته باشه...

مثل تمام اون نگرانی ها وغصه هامو که یه شب تو یه دفتر برا معصومه و زهره نوشتم....

وقتی داشتم می اومدم تهران بهشون گفتم که شاید برا اینکه باهاتون کم حرف می زنم خواهر بدی باشم براتون... من باید هر چی که لازمه بهتون بگم رو نوشتم براتون... دیگه شما خودتونین که تصمیم می گیرین چطور زندگی کنین... چطور فکر کنین... چطور با من رفتار کنین..

مثل اون بار که زهره میخواست برا ازدواجش تصمیم بگیره... با وجود اینکه اصلا از پسره خوشم نیومده بود بهش نگفتم... بهش بگو نه... براش راجع به اینکه برا ازدواج کردن باید به چه چیزهایی فکر کنه حرف زدم... و اون تصمیمشو گرفت.... الان می دونم که اون بلده چطور برا ازدواجش تصمیم بگیره... تو خونه ما همیشه همینطور بوده...

ولی حالا گاهی فکر می کنم می خوام نظرمو به بقیه تحمیل کنم...

شاید ندونی که من برا عزیز ترین هام که از تو برام عزیزترن اینهمه وقت نذاشتم... و البته هیچکدوم اونها رو اندازه تو اذیت نکردم... (این به اون در)

نمی دونم چرا اینها رو می نویسم... چه روزگار سختی دارم... دیگه حتی حوصله ندارم برم سر کار...

یاد قبل عید می افتم که اگه تو هم نبودی شاید از غصه پکیده بودم... نمی دونم هیچ وقت فرصت شد بابت اینهمه مهربونیت ازت تشکر کنم...

اونروزی که با هم رفتیم بیرون خیلی به من خوش گذشت... شاید برا همین دوباره همون مسیر رو پیاده رفتم... چون یادآوری حس خوب اون روز  حالمو خوب می کرد... سر هر چهار راهی که می ایستادم به سربه هواهی های اونروزم می خندیدم...

 

کاش معصوم جونم اینجا بود...

چقدر عزیز جونم دوست داشت فیلمی که آورده بود با هیجان بشینم ببینم... مجبورم برا اینکه خوشحالش کنم بگم بیدار بودم و داشتم فیلم می دیدم... موضوعش رومی دونم... متوجه نمیشه...

اگه بفهمه من غصه دارم ناراحت می شه... اینقدر مهربونه که نمی خواست امروز بره به امتحانش برسه... می گه تو ناراحتی نمی تونم تنهات بذارم... تازه مهمون داریم خسته میشی...

 

نمی دونم... کلی حرف داشتم برات... باز واژه ها گم شدن... باز من قاطی کردم... دیروز باید روز خوبی می بود.. روزی که حداقل دیگه هیچ ابهامی بینمون نمی موند... ولی حالا همه چیز مبهم شده... عزیزجون میگه چقدر مگه حرف داشتین... نگاش می کنم و سکوت میکنم... میگم حرف زیاد داشتیم ولی نگفتیم...

دیگه هیچی نمی گه... ولی من تودلم می گم ... اینقدر حرف داشتم که مثل همیشه لال شدم...

 

 

چه سکوتی.....

به نظر شما امرو زمی تونه روز خوبی باشه...

 

من دیگه خسته شدم          بسکه چشام بارونیه

پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه؟

من دیگه بسه برام تحمل اینهمه غم...

 

اگه بدونی تو دلم چه غوغاییه.... اگه بدونی چه خبریه...

آخه دلم خیلی خالی بود... خیلی وقته که خیلی ها رو از دلم انداختم بیرون... خیلی وقته خونه تکونی کرده بودم... فقط اونهایی که باید تا آخر بمونن رو  نگه داشته بودم... همیشه دلتنگیهامو بهت میگفتم... ولی حالا چیکار کنم... می دونی چه تنها شدم... هر چند تو وظیفه ای برا پر کردن تنهایی من نداری... اینکه من تنهام نبایدتورو ناراحت کنه... اینکه من دوست دارم هم نباید خیلی برات مهم باشه...

ولی حالا من با کی حرف بزنم که بعد دو دقیقه ناراحتیم یادم بره...

می رم شاید کمی بخوابم.. دیگه ساعت داره 5 میشه...

 

اگه بدونین چه غوغایی تو دل و ذهنم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0