Daisypath Anniversary tickers یه روز تو خیابون.... - سيب مهربون

یه روز تو خیابون....

از شرکت میام بیرون.. چه هوای تمیزی...

یادم می افته که برا دوست جون اس ام اس نزدم...

سرم تو موبایلمه...

تو خلوت کوچه.. یه آقایی داره میاد.. یه چیزی تو دستشه و داره با کنجکاوی و دقت وارسیش می کنه.. اینقدر کنجکاوانه داره نگاه می کنه که منم کنجکاو می شم..

چه بسته بندی قشنگی...

نزدیکتر که میاد... وووووووووووووووو... مردم چه بی حیان... خوب برو تو خونه بررسیش کن... حالا متوجه میشم چقدر کنجکاو و مشتاقه... و با چه عجله ای داره می ره خونه...

به خیابون که می رسم یه بارون قشنگ شروع به باریدن می کنه... دارم از لطافتش لذت می برم...

مامان خودت گفتی می خری... تو قول دادی... و مامان میگه هیس...

سوار ماشیم می شم.. یه آقای روحانی جلوتر سوار میشه...

ترافیک سنگینه... اذون تموم شده... صدای آقای روحانی میاد... من تو ترافیک موندم... اذون رو دیرتر بگید خودمو می رسونم... 

آقای راننده یه نفر رو که مسیرش با مسیر من یکی نیست سوار می کنه..  و متوجه میشه که منو نباید سوا رمی کرده...

سرچهار راه پیاده می شم... تا باز ماشین بگیرم...

اولش وا می ایستن.. مخصوصا اونهایی که هیچ سرنشینی ندارن... ولی مسیرم اینقدر کوتاهه که براشون نمی صرفه... البته نه از لحاظ کرایه... از اون لحاظ... چه مکردمان با ملاحظه ای داریم...

یکیشون کمی جلوتر با تردید وا میسته...

نمی دونم چطور تا مقصد منو سالم رسوند... عزیز جون هم اینطور عشقولانه نگام نمی کنه تو ماشین.. و اینقدر ممتد...

البته ترافیک باعث شده بود بیشتر وقت برای لذت بردن داشته باشه...

خندم می گیره... حقم داره... ماشینش مدل ۸۶.... اینکارو نکنه چیکار کنه...

خوش تیپ!!!! و البته صورتشو ندیدم.. تی شرت قرمز...

ماشینش دنده اتومات نبود نه... ولی یه بوق قشنگی داشت...

می خواستم بگم جای در آوردن چش زن مردم.. اگه دلت رو بدی به کار و دو تا مسافر دیگه سوار کنی حتماً مدل دوهزارشو می تونی بگیری...

اهان نگفتم؟ ماشینش مدل ۱۹۸۶ بود... داغون ها...

من تو چاله صندلیش گم شدم...

آهان حالا یادم اومد... از دیشب دارم فکر می کنم این کبودی رو پام چیه... عزیز جون میگه: تو اصلا مراقب خودت نیستی... خیلی هم درد می کنه...

یادم افتاد که وقتی نشستم این فنر های صندلی تو پام فرو رفت...

دارم پیاده میشم... نگاش نم یکنم ها..ولی اون اینقدر غرق شده که پول از دستش می افته... .و من با زفکر میکنم چه مردمان خوبی داریم...

سر قرار می رسم.. از دور ماشین عزیز جونم رو می بینم... چه شلوغه .. چقدر ماشین جورواجور... و می بینم دو تا دختر دقیقاً همون جایی هستن که من وا میستادم.. با این تفاوت که اونها هنوز انتخاب نکردن با کدوم ماشین برن...

البته بین اونهمه پیر پاتال.. چند تا ماشین هم هستن که راننده هاش جوونن..

از جلوی یه ماشین که ۴ تا پسر توشن دارم رد میشم.. صداشون میاد که دارن با هم بحث می کنن...

خوب خره... ما چهار تاییم اونها کجا بشینن...  

من که گفتم باید یه نفری پیدا کنیم....

و من با ز فکر میکنم چه مردمان خوبی داریم... و چه فرزندان خوبی تربیت کردیم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0