Daisypath Anniversary tickers وقتی تو خونه ما دعوا میشه.. - سيب مهربون

وقتی تو خونه ما دعوا میشه..

همیشه می گم بابا به من قول نده...

منکه از اون زن های گیر سه پیچ نیستم که... به زور ازت قول بگیرم...

وقتی قول می دی باید به قولت عمل کنی...

منکه می دونستم نمی تونی به قولت عمل کنی...

هی بهت گوشزد کردم و تو احساس عشقولانه بودن بهت دست داد...

چقدر بهت گفتم اگه بدقولی کنی من از صبح اخلاق و اعصابم می ریزه به هم...

تو هی خودتو برام لوس کردی...

حالا خوب شد؟ اول صبحی؟ هم خواب خودتو زهر کردی و هم منو دیوونه کردی... خوب شد؟

خیلی خودمو کنترل کردم که ادم باشم و بیام تو ماشین...

وگرنه اون روی دیوونه ام می گفت که خودت راهتو بکش برو...

خوشت میاد؟ هم من ناراحت باشم هم تو...

ولی هرکاری کردم بهت نگاه کنم و بگم خداحافظ نشد... الان هم تو دلم مونده...

الان هم دارم اینو می نویسم از اینکه صبح باهات خداحافظی نکردم ناراحتم... از اینکه هنوز برات زنگ نزدم... از اینکه بهت نگفتم عزیزم نون تازه بگیری صبحونه بخوری ها...

از اینکه بهت نگفتم کمی بخواب خستگیت رفع شه...

از همه حرفهایی که باید می گفتم و نگفتم ناراحتم...

از اینکه وقتی اومدی بغلم کنی گفتم بهم دست نزن خوشم نمیاد... هم ناراحتم...

خوب چیکار کنم؟

چرا به توصیه های ایمنی من توجه نکردی؟

چرا من اینقدر حساسم؟

می دونی امروز اصلا منتظر نمی مونم بیای دنبالم...

می دونی زنگ بزنی باهات مهربون حرف نمی زنم...

ولی بی معرفت.. قدیم ها یه زنگ می زدی ببینی من تو راه مردم یا اینکه هنوز زنده ا م...

چرا بیشتر دل منو می شکونی...

بعد که من تنها تنها می رم بیرون قدم می زنم تا دلم یه کم واشه دلت می گیره..

می گی: عزیزم یعنی اینقدر با من بودن اذیتت می کنه که تنها میری بیرون...

ولی تا حالا گفتی که یه بار زود بیام بریم بیرون قدم بزنیم...

تو که می دونی من عاشق پیاده رویم... دوست دارم تو این هوا برم بیرون...

الان هم برا اینکه خانوم خوبی برات باشم تنها میرم بیرون که عین همه اون چیزهایی که تو دلم موند این یکی تو دلم نمونه...

فقط بلدی بگی بمیرم برات گلم... من خیلی اذیتت می کنم... البته خوبه همینو میگی...

ولی همه چیز زود برات عادی میشه...

مثل سرفه های من... که الان اگه خفه هم بشم یادت نمی مونه برام آب بیاری...

بعد اون داروهایی که دکتر برا نی نی دار شدم داده یادت می مونه...

خوب منم یه زنم ...دلم می گیره وقتی میبینم داری برا بچه دار شدن اینهمه تلاش می کنی ولی به فکر اونی که باید مادر بچه ات باشه نیستی...

بعد عین ماه قبل شاکی می شی ...

می دونی وقتی یه عالم حرف تو گلوم گیر کرده باشه می رم می شینم تایپ میکنم...

ولی هنوز که هنوزه یه بار نیومدی بگی : میشه به جای اینکه تایپ کنی برا من حرف بزنی... یا اینکه می شه اونهایی که می نویسی برا منم بخونی...

قبلاً من می اومدم خونه کامپیوتر رو روشم می کردم؟

یادته همش بهت می گفتم از بس تو شرکت به این مونیتور نگاه می کنم که دیگه دوست ندارم اینجا هم کامپیوتر رو روشن کنم...

اما حالا دیگه به تلویزیون دست هم نمی زنم... و به محض ورود دکمه پاور کامپیوتر رو می زنم..

هیچ به این چیزها توجه کردی؟

هیچ پیش خودت گفتی که چطوریه که سیب جون با کوچکترین عکس العمل تو می فهمه که ناراحتی یا خوشحال... حتی می تونه حرفهایی که می خوای بگی رو حدس بزنه... ولی تو ... ولی تو... گاهی خیلی با این درگیری های کاریت دل منو می شکنی... .

می دونم اگه اینها رو بخونی می گی: خیلی بی انصافی سیب جون خیلی..  و باز صدای قشنگت می گیره...

خوب من اگه طاقت داشتم که ناراحتیتو ببینم می اومدم همه این حرفها ور با فریاد مثل زن همسایه بهت می گفتم...

اگه می تونستم بد باشم همه خانواده و جد و آبادت رو مثل اون به ناسزا می کشیدم...

اگه می تونستم بد باشم.. می نشستم عین بقیه زنها از بدی های هر چی مرد تو عالم می گفتم...

ولی من فقط عاشقانه دوست دارم... خودت می دونی... تو بدترین روزهای زندگیم حتی دلم نمی اومد تو رو ناراحت ببینم... و همش ناراحتیمو می خوردم و می ریختم تو این دل داغونم...

تنها بدی من به تو اینه که وقتی خیلی ناراحتم لال میشم... جواب حرفاتو می دم ولی خودم هیچ حرفی برا گفتن برات ندارم...

یادته بهت گفتم آقای همسایه ازم پرسید.. شما هیچوقت با هم دعوا نمی کنید و من چون می دونستم منظورش چیه، گفتم زندگی بی دعوا نمی شه که؟

بعد گفت پس چرا هیچ وقت ما صدای دعواتون رو نشنیدیم؟

منم گفتم آخه من وقتی می خوام دعوا کنم صدام در نمیاد و ساکت میشم...

و اون با حسرت گفت: خوش به حال آقای... و من گفتم نه خوب ادم داغون میشه...

و باز گفت که خوش به حال آقای....

یادم رفت به آقای همسایه بگم که من حرفامو اینجا داد می زنم... تا اینقدر نگه خوش به حال...

تو که برام زنگ نزدی... ولی من شاید تا ظهر برات اس ام اس بزنم...

بای عزیزم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0