Daisypath Anniversary tickers چرا مردم اینقدر بی ملاحظه هستن؟ - سيب مهربون

چرا مردم اینقدر بی ملاحظه هستن؟

الان که دارم اینها رو می نویسم... قیافم سبز شده...

دارم از تهوع می میرم.. گلاب رو تون البته...

این ادمهایی که اصلا نمی دونن حموم چیه... عطر رو برا چی ساختن... و چرا باید ما بوی اونها رو تحمل کنیم حالم رو به هم می زنن..

حالا بگیم اخر وقته خوب از صبح عرق کرده و تنش بو گرفته یه چیزی.. هر چند که هوا سرده...

تازه اونم قبول نیست.. خدا مام رو برا چی آفریده پس...

یکی هست که به قول خودش از حموم که میاد سر نیم ساعت بوی سگ میگیره تنش...

البته خودش می گه به من چه...

ولی باور کنین تا حالا اصلاً کسی این موضوع رو نفهمیده... اونم فقط برا اینکه اون کاملا بلده چطور خودشو تمیز نگه داره و چطور از مام و ادکلون استفاده کنه... و اینو می دونه که هر بار باید لباسهاشو عوض کنه... تازه اصلا لباساش بو نمی ده...

ولی یه بار یکی از همین خوش بوها.. لباسشو گذاشت رو پالتو من... تا خونه منجمد شدم ولی پالتومو نپوشیدم از بس که بو می داد...

تازه تو سیاه زمستون بود.. مردم هم به من که عین بید داشتم می لرزیدم داشتن عاقل اندر سفیهانه نگاه می کردن...

حالا غصه ام گرفته این که الان اینقدر بو میده.. تابستون که بشه باید من هر ۱۰ دقیقه یه بار از بوی خوشش عق بزنم دیگه...

**********

یادمه شرکت قبلیه یه راسو کثیف داشتیم که مثلاً دکتر بود... وای یادم میاد حالم بد میشه... عزیز جون که یه بار اومده بود دنبالم ... وقتی اومد تو شرکت... دقیقاً تهوع گرفت و رفت پایین...

حالا خوب بود که هفته ای دو بار می اومد...

یه بار دیدیم تو تلویزیون تو این بحث های احمقانه دارن نشونش میدن و خیلی جالب بود که بحث عطر و حرام حلالیش و .. افتاد به اون... یه جوری حرف می زد که هر کی نمی دونست فکر می کرد پسره بوی گل محمدی میده...

تازه اگه بدونین زیر بغلش همیشه زرد بود...

یه منشی داشتیم که یه بار که رفته بود تو اتاق اونها با معاون شرکت حرف بزنه ،خیلی رک برگشته بود گفته بود که ببخشید اگه کاری دارید بیان تو اتاق من .. من نمی تونم اینجا این بو رو تحمل کنم...

معاون شرکت هم یه ادم الاغ دور از جون شما می خواست منو راضی کنه که به مدیر عامل بگم این خانومه به درد کار من نمی خوره... به من گفت که این خانوم خیلی بد حرف می زنه.. میگه اتاق ما بو میده.. مگه بو میده؟

منم گفتم:بله..

یه روز هم اون خانومه در جلوی دیدگان همشون رفت یه قوطی خوش بو کننده توالت رو تو اتاقشون خالی کرد و اومد...

تا اینکه مدیر عاملون که منو خیلی قبول داشت... (همون فیمینیسم از اونوری) منو خواست و. گفت که موضوع چیه؟

منم گفتم: شما وقتی که تشریف آوردید... بعد دو ساعت که اونها تو اتاق بودن تشریف ببرین تو اتاقشون...

یادمه اونروز که از تو اتاق اومد... فقط یه نگاه به من کرد و گفت... اینها اصلا به فکر دیسیپلین شرکت نیستن...

خداییش از حق نگذریم با همه نقاط ضعفش ادم تر تمیزی بود و شدیدا هم خوش پوش...

**********

دیگه اینجا خیلی اوضاع به هم ریخته است من باید برم

فعلاً بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0