Daisypath Anniversary tickers سوتی سیزده بدر... - سيب مهربون

سوتی سیزده بدر...

سلام

الان با دوست جونم که دلم براش تنگ شده بود یه عالم حرف زدم حالم بهتر شده..

گفتم بیام اون سوتی خفن سیزده بدر رو براتون تعریف کنم..

فضا و مکان..

تو راه برگشت از ییلاق..

من پشت با پدر شوهر و مادر شوهرم نشستم...

البته متمایل به باباجون ...

و برا اینکه اونها سختشون نشه وسط هم نشستم...

یعنی در صمیمانه ترین وضعیت ممکن با اونها..

بابا جون که کلی خودشو کنترل می کنه تا دست نندازه دور گردنم...

خوب کلی بهش خوش گذشته دیگه.. اونم تازه صبحش فهمیده من چه مارمولکانه به رو خودم نیاوردم دایی میگه نریم ییلاق... و گهگاهی لبخند می زنه...

منم چشمم تو آیینه است.. گهگاهی عین این بچه شیطونها یواشکی به عزیز جون چشمک می زنم و براش بوس می فرستم...

البته یکی دوبار بابایی منو می بینه و من کلی شرمنده میشم.. . نه اینکه فکر کنین از رو می رم ها نه... البته بابایی کلی هم یواشکی لبخند می زنه. کلاً از این عشقولانگی ما لذت می بره.

همینطور که میریم.. از یه ماشین که جلو ما بود.. کلی آشغال به بیرون پرت می شه... هر چی که فکر کنین ها... خوب منم عاشق طبیعت اعصابم خورد میشه دیگه...

بر می گردم می گم.. بی فرهنگ های کثیف... چقدر همه جا رو کثیف کردن... مردم لیاقت این طبیعت زیبا رو ندارن... کی اینها رو راه داده اینجا...

که پهلوم همچین سوخت.. بابایی زد به پهلوم... با تعجب برگشتم نگاش کردم... دیدم داره از خنده منفجر میشه... می خواد یواش بگه ولی صداش بلند میشه... می گه اون دختر خاله مامانی ...

وای همچین داغ می کنم که حالم بد میشه... بد بابایی میگه حالا شانس اوردی زیاد حوصلشو نداره... و حودش دیگه ولو میشه از خنده... یواشکی مامان و نگاه می کنم و می بینم که داره سعی می کنه کلاً حرفایه ما رو نشنیده بگیره... اونم فقط به خاطر اینکه حوصله اون دخترخالشو نداره ها.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0