Daisypath Anniversary tickers اگه گفتين چرا؟ ميشه آقايون نخونن؟ خواهش می کنم... مسئله کاملاْ زنونه است... - سيب مهربون

اگه گفتين چرا؟ ميشه آقايون نخونن؟ خواهش می کنم... مسئله کاملاْ زنونه است...

من که گفتم هر چی دلم می خواد اینجا می نویسم... اصلاْ هر کی دوست داره بخونه... نگین دختره پررو...

کی می دونه چرا من امروز دور از جونتون عین احمق ها پاشدم اومدم سر کار...

انگار نه انگار دیشب داشتم از درد می مردم...

هنوز نفهمیدم چرا..

ولی یکیشو شاید بدونم... نه دو تاشو...

یکی اینکه من یه کم زیادی دیوونه ام..

دوم اینکه جدیداْ از تنها تو خونه بودن می ترسم...

ولی خوب صبح که یادم نبود می ترسم...

اگه کسی فهمید بگه...

***

بابا دیروز صبح خیلی حالم بد بود.. البته در برابر بدی دیشب خوب بود...

پا شدم رفتم خونه... رسیدم خونه اذون شده بود...

شده بودم عین سیب آب کشیده...

ولی دلم نیومد خرید نکنم که... رفتم کمی وسایل مورد نیاز شام رو خریدم...

نون بربری داغ هم خریدم...

و تا خونه یخجمد شدم... و البته خیس...

فقط نون رو گذاشتم تو سفره...

با همون لباس خیس ولو شدم رو تخت...

آی درد داشتم .. آی درد داشتم...

به توصیه دوستان رفتم لباسمو عوض کنم..

گفتم اگه الان بخوام استراحت کنم که دیگه نمی تونم برا نازنینم شام و نهار فردا درست کنم که...

برا همین دیگه استراحت بی استراحت...

کارام که تموم شد شاید ساعت ۲۰ بود...

یه نیم ساعتم خانوم همسایه منو دم در یه لنگه پا نگه داشت ...

می دید عین چی به خودم می پیچم ها...

بهش می گم البته خونمون مرتب نیست ولی تشریف بیارین تو...

می گه نه مرسی...

بابا داشتم می مردم... اونم داشت از دبی برام تعریف میکرد...

می خواستم بگم خدا رو شکر تبت نرفتی.. وگرنه من تا صبح باید اینجا میموندم...

می خواستم بگم من تو همین شمال خودمون هم عین دبی می گردم... اصلاً برام جالب نیست حرفات... می خواستم بگم بابا بی خیال.. ولی داشت از فرهنگ غنی اونجا برام می گفت...

یه عمری خاله جونم اینها اونجا زندگی می کنن.. تا حالا نشنیدم راجع به فرهنگ اونها همچین حرفهایی بزنه...

تمام اون اطلاعاتی که قبل اینکه بره بهش داده بودم رو حالا داره تحویلم میده اونم یه نفس...

بعد اون که اومدم تو خونه.. احساس کردم  که نمی تونم رو پام بند شم...

نشستم گفتم یه کم فیلم ببینم تا عزیز جون بیاد... هر ۵ دقیقه فیلمو پاز می کردم و یه دور می پیچیدم از درد دور خودم و باز ادامه...

تو یه ساعت فقط ۱۵ دقیقشو دیدم...

عزیز جون که رسید سعی کردم خیلی مهربون و خوشحال باشم... فقط تونستم ۲۰ دقیقه خوب باشم...

بعدش دیگه اون درد لعنتی شروع شد...

بمیرم برا عزیز جونم...

نمی دونم شامشو خورد یا نه... دو تا قرص خوردم .. البته باز ....

عزی جون میگه دو تا دیگه هم می خوری...

میگم همین الان ۳ تا بیشتر از حد مجاز بود... می میرم ها...

نمی دونم از درد دیگه کجا رو چنگ بزنم...

انگشتام داشت می شکست از بس این لبه تختو فشار دادم...

حتی نای نالیدن هم نداشتم...

عزیز جون خیلی ترسیده بود...

دیدم سریع لباس پوشیده بریم دکتر...

ولی من نمی تونستم تکون بخورم که...

حالا تو اون هاگیر و واگیر بهش می گم من نی نی نمیارم.. میگن دردش از هر دردی کنی بیشتره...

باورتون میشه... تا حالا همچین دردی نداشتم...

احساس می کردم یه جونور تو من داره رژه می ره... و گهگاهی هم جفتک می اندازه...

نمی دونم چه شکلی شده بودم که عزیز جون کمی آب اورد زد به سر و صورتم...

یه ساعت بعدش از بس درد کشیدم دیگه بی حال شدم و بعد خوابم برد...

صبح که بیدار شدم بد نبودم...

ولی انگار صبح تا شب داشتم سر زمین کار می کردم... اینقدر که خسته بودم...

عزیز جونم قیافش شبیه آدم هایی که خوابیده باشن نبود...

بمیرم براش...

می دونم تا صبح همش نگران من بود...

ولی با اینهمه نمی دونم چرا امروز پا شدم اومدم اداره...

الان تقریباً خوبم...

یعنی در برابر دیشب خوبم...

اصلاً هم فکرنکنین که حال دارم وبلاگ بنویسم نه... فقط  دارم با خواب مبارزه می کنم..

فقط همین

تا بعد بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0