Daisypath Anniversary tickers اینها یعنی با این کثافت بودنشون سرپرست یه خانواده هستن؟؟؟ - سيب مهربون

اینها یعنی با این کثافت بودنشون سرپرست یه خانواده هستن؟؟؟

دیشب داشتم می رفتم سر قرار تا با عزیز جون جونیم برم خونه...

یه ماشین سوار شدم... دو تا خانومه هم سوار شدن... من فکر کردم ربطی به هم ندارن... ولی بعد کشف شد که مادر دخترن...

من وسط نشستم ... آقا راننده که خیلی سرخوش بود صدای نوارش داشت روانیم می کرد..

حالا خوبه اهنگهاش باحال بود.. وگرنه جیغ می کشیدم سرش...

خیلی دلم گرفته بود... بعدش هم یه اتفاقی افتاد که بیشتر دلم گرفت...

می خواستم برا عزیز جونم زنگ بزنم ببینم کجاست.. ولی مگه صدای نوارش می ذاشت...

باز کشف شد که بانوان محترم در خارجه.. و به احنمال زیاد ایالات متحده امریکا زندگی می نمایند.. و تا آنجا که حوصله داشتن فارسی حرف می زدن...

در همین گیر و دار دوست جونم برام اس ام اس زد و من کلی خوشحال و شادمانه شدم...

داشتم جوابش رو میدادم که خانوم شروع کرد به رقصیدن... حالا یه ذره جا.. اینهم هی بشکن می زنه و قر میده...بعد خانومه زد به من و گفت.. حالا که آهنگش اینقدر قشنگه یه تکونی به خودت بده.. یا دست بزن.. شاد باش ..شاد...و من به سبک خودشون یه لبخند کوچیک بهش زدم... دخترش منو نگاه کرد ببینه رفلکس بنده چیه... منم بی خیال تر از همیشه به کارم ادامه دادم.. بابا خارجی خارجی برخورد کردم...

دوستم یه اس ام اس دیگه فرستاد... باز داشتم براش می نوشتم که که خانومه  بهم گفت که شما چی کار می کنی؟

گفتم اس ام اس می زنم... گفت اس ام اس ... وات؟

گفتم که به جای اینکه زنگ بزنم براش حرفهامو می نویسم...

گفت مثل ای میل... گفتم اوهوم... گفت من فکرکردم ناراحتی... حیفه لیدی جوانی مثل شما اینهمه سد باشه... غمگین... دنیا پر از پروبلمه .. مشکل... و باز شروع کرد به قر دادن..

تو دلم گفتم میس جون... اینجا رقصیدن تو ماشین خودش یه پروبلمه بزرگه... تازه یه پروبلم بزرگ به پروبلم هات اضافه می کنه... البته اگه راننده تو رو تا مقصد.... ..... .... (جای خالی را با عبارت مناسب تکمیل نمایید)

اینجا مثل آدم سرتو می اندازی تو خ.... ش...ت...ک....ت... راه می ری... از سرو کولت بالا می رن.. حالا چه برسه به اینکه براشون بشکن هم بزنی...

خلاصه رسیدم مقصد...

عزیز جون هنوز نیومده بود... خدا رو شکر هیچ ماشینی هم نبود...

تا برم مستقر شم... برا عزیز جونم زنگ زدم و گفت نزدیکه داره میاد...

اول یه پراید واستاد... بعدش یکی دیگه... بعد هم یه آردی... من همینطور به سمت عکس مسیر حرکت کردم... تا شاید برن.. ولی من از رو رفتم و اونها نرفتن...

باور کنین اگه یه جوانکی یه پسری واسته ناراحت نمیشم..

میگم جوونه.. هزارتا آرزو داره.... اینکارا رو نکنه دوستاش بهش می خندن...

ولی از این لجم می گیره که سن خر پیره پدربزرگم رو دارن... و احتمالا نوه و نتیجه... ولی اینقدر خرن و وا می ایستن تا یکی عین منو که سن بچه کوچیکشونو دارم سوار کنن... البته گاهی طرف اینقدر پیره که من می تونم جای نوه کوچیکش باشم...

حالا ماشینها با احتساب قبلی ها که هنوز امیدوارن ... به ۵ تا رسیده...

میام سر نبش یه خیابون وا میستم تا لااقل نتونن جلو پام ترمز کنن...

یه آقای خری از ماشینش میاد پایین... ۵۰ سال رو به شیرین داره... میگه ببخشید شهرک غرب از کدوم طرف برم.. می گم نمی دونم..

میره... دوری میزنه... می تونم حس کنم که هی داره نگاه می کنه... ۵ دقیقه تو ماشینش میشینه و بعد میاد بیرون...

میاد بهم میگه آریا شهر از کدوم طرف برم... دارم سرفه می کنم اساسی... بهش اشاره می کنم و نشونش میدم... دو قدم نرفته میگه بیا برسونمتون...

می گم نه مرسی منتظرم...

می گه خوب من می رسونمتون...

می گم: الان همسرم میاد... شما مسیرتو بلد نیستین مواظب باش خودت گم نشی...

میرم اونطرفتر می ایستم ... حالا اگه از رو رفت...

عزیز جونم میاد و بوق می زنه...

از اونجایی که ایستادم فهمیده که مزاحم زیاد داشتم..

دارم می رم طرف ماشینش...

مرتیکه الاغ میگه خوب با من می رفتیم... اینقدر سرفه می کنم که نمی تونم جد و آبادشو به ........ بکشم...

دو تا از دوستای عزیز جون هستن... یه نگاه بهش می کنم و تا ته ماجرا رو می فهمه...

می گه یعنی الان راه بیفتیم اینجا خلوت میشه... و می گم اره ...

زیر لب می گه بمیرم برات...

برا دوست جون اس ام اس می زنم و می گم که عزیز جونم رسید...

ولی همش تو این فکرم که اینها یعنی با این کثافت بودنشون سرپرست یه خانواده هستن؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0