Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

 

سلام

صبح به خیر...

خوبید؟

منم خوبم... شکر... مرسی از احوالپرسیتون....

البته اگه دردهای جسمانی هیچ دخالتی در خوب بودن آدمها نداشته باشند... و همچنین درگیری های ذهنی مربوط به مشکلی برا ؟؟؟ پیش اومده رو هم بتونیم نادیده بگیریم...

البته نمی شه بهش مشکل گفت.. چون الان مشکل نیست.. ولی بعد برا خانواده ام مشکل ساز میشه... صبح تقریبا تو کل مسیر از خونه تا اداره با عزیز جونم داشتیم راجع به این موضوع بحث و بررسی می کردیم... و الان من از معده درد دارم می میرم...

به عزیز جون می گم میشه دیگه از این نوع موضوعات رو اول صبحی یادم نندازی؟

من کم خودم هی حرص می خورم... کم ناراحتم.... هی حالا این مسائل هم باید به افکار رژه رونده رو مغزم اضافه کنم...

*********

دیشب هر چی نخواستم برم دوش بگیرم نشد... اصلا من اگه نرم حموم می میرم...

یادمه مامان می گفت که باید برا تو و بابا یه حموم جدا بسازیم... البته اگه آب بازی های تو حیاط و آبتنی تو دریا جز استحمام به حساب نمی آوردیم... تابستون ها حداقل ۲ و حداکثر ۵ بار بنده در زیر دوش بودم...

بابا جون هم بستگی به این داشت که چند بار از بیرون به خانه مراجعت کنه... به اضافه دوش قبل خواب و دوش نیمه شبهایه خیلی گرم تابستون ....

من و بابا دقیقا لقب بیلی (همون اردک خودمون) گرفته بودیم... و البته بابا بیلی بزرگه بود...

خلاصه رفتم دوش گرفتم و بالتبع درد کمرم بیشتر شد... ولی صداشو درنیاوردم و رفتم که بخوابم... البته مثلاً ..... ولی درواقع دراز کشیدم که کمی از درد لعنتی خلاص شم...

الان هم داغون داغونم...

خونمون ریخته به هم اساسی... ولی نای کار کردن ندارم...

دیشب باز عزیز جون گیر داد که این خواهرهات اصلا فکرنمی کنند بیان یه سر به تو بزنن؟

و من الان دارم فکر میکنم کاش به معصومه بگم تا آخر هفته بیاد پیشمون...

من دو تا مهمونی آخر هفته دارم که کمرشکنن...

از این مهمونی خشک های تعارفی و وحشتناک...

مخصوصاً جمعه ظهرش...

چون تا نحوه نفس کشیدنموم هم به سمع و نظر اهالی محترم محله مادر شوهرم اینها خواهد رسید...

اصلا حوصله ندارم...

اگه ۵۰ تا مهمون اشته باشم خسته نمی شم ها.. ولی پذیرایی از این خانواده کوچک سه نفره منو اندازه پذیرایی در یه ولیمه ۱۰۰۰ نفری خسته می کنه....

از الان دارم فکر میکنم که چی درست کنم... نه اینکه فکر کنین مستاصلم و بلد نیستم نه....

مسئله اینه که باید هنرنمایی کنم... هرچند که اونها هنرنمایی ما رو به گوش کسی نمی رسونن ..ولی حداقل دهنشون بسته میشه...

********

تازه یه غصه دیگه هم دارم... باید به دختر عمه جون جونی هم سر بزنم...

وای از این جملات احمقانه همیشگیشون متفرم... و از اون زشت شوهرش....

بذارین بهتون بگم... وقتی می رسیم...

سلام سیب جان (روبوسی) خوبی... سلام آقا عزیز جون.... .. و احوالپرسی... تا بشینم به این دارم فکر میکنم که بالاخره من اینجا روسری سرم بود یا نه.. و بالاخره هم روسریمو برمی دارم تا یه هوایی به این کله داغ بخوره... بعدش اینکه... چرا شام نیومدین... یه آبگوشت بار می ذاشتیم... البته اگه بگن....بعدش هم اینکه... بابا یه زنگ که می تونین بزنین... ما دلمون خوش بود..دار و ندار دنیا یه دختر دایی داریم تو این شهر غریب... و با یه پسر دایی که حالا اون بحثش جداست... تنها نمی مونیم... بزرگتری گفتن کوچیکتری گفتن(حالا فقط از نظر سنی ۳ سال بزرگتر از منه)..... چقدر دنبال پول می دویید...

چقدر این دختر دایی منو اذیت می کنی... (البته من نمی دونم این وسط کی وقت می کنه نفس بکشه) ... از این سر دنیا می بریش اونسر دنیا... یه کم به فکر خودتون باشین....

(یکی ندونه فکر می کنه عزیز جون منو می بره بیگاری تا درآمدش بیشتر باشه.. یکی نیست بگه تو فضولی؟)

باب یه سر به ما بزنین... این شوهر بیچاره من از صبح می ره بانک تا بعداز ظهر خسته کوفته می آد...  نه نهارش معلومه نه صبحونه اش... (خوب لشتون رو زودتر از جاتون برخیزید و صبحانه میل نمایید... در واقع به جای ۷ .. ساعت ۶:۳۰ بیدار شوید) ... ما از خدامونه موقعیت شما رو داشتیم...

حق دارین.. ماشین دارین راحت می رین می گردین.. فکرماها نیستین که... (البته اونها خودشون دو تا خونه دارن ها.. بدبخت بیچاره ها)

در تمام این مدتی که یکی از بچه ها داره ما رو می شوره و می چلونه و  اعصاب من و عزیز جون رو شخم می زنه.. شوهرش زده یکی از کانال های ماهواره ای و همچین نشسته که انگار داره می ره تو ....... آمریکا یا اروپا .. اوه ببخشید نه... همچین نشسته که انگار از یه جایی بهتر از اونجایی که ما اومدیم تشریف اوردن... و داره احتمالا با گوشی جدید موبایلش ور میره... و یا اینکه اس ام اس می زنه...

بعدشم که به زور چیز خورت می کنن... بعد هم با اون چاقوهای سالی یه بار شسته ... برات پرتقال پوست می کنن.. بعد هم تو مجبوری تحمل کنی و بخوری...

بعد با اعصابی آکنده از چاله چوله بر می گردی خونه... و با خودت عهد می بندی که دیگه نمی رم خونشون... و باز دلت می سوزه... یا اینکه از دست شایعه پراکنیهاشون روانی می شی و باز مجبور می شی هلک و تلک بری خونشون...

****

دیگه بسه دیگه.. از اول صبح نشستی داری غر می زنی...

می رم به کارهام برسم...

دیگه امری نیست...

بای تا پست بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0