Daisypath Anniversary tickers ای کاش الان بالای کوه بودیم.. و آسمون پر از ستاره بود... - سيب مهربون

ای کاش الان بالای کوه بودیم.. و آسمون پر از ستاره بود...

داداشی میگه: سیب جون! همیشه این عزیز جونت اینهمه کم حرفه؟

میگم: نه... چطور مگه؟

میگه: ۳ شب پیش هم بودیم... تنها حرفمون سلام بود و شب به خیر... تازه تو ۱۲ ساعت راه ... شاید نیم ساعت با هم حرف زده باشیم که بیست دقیقه اش راجع به هوا و ترافیک بود...

میگم: نه داداشی... عزیز جونم از غصه دوری من بغض کرده بود... می ترسید حرف بزنه گریه اش بگیره...

****

ولی تمام دیروز منو عزیز جون شاید نیم ساعت هم باهم حرف نزدیم...

نمی دونم چرا؟ یه غم بزرگ افتاده تو دلم... اینقدر ساکت بودم که گاهی تو خونه دنبالم می گشت... خیلی بی سرو  صدا داشتم لباسهامونو جابه جا می کردم...

گاهی بعضی ها رو اتو می کشیدم...

هر چنذر از گاهی می اومد باهام شوخی می کرد... ولی خنده هام بیشتر از چند ثانیه دوام نمی آورد... و باز سکوت... حتی حوصله تلویزیون هم نداشتم...

گاهی می گفت : سیب جونم کارتون داره ها... و من می گفتم حوصله ندارم....

نهار رو که آماده کردم... حتی سالاد هم نتونستم بخورم....

**********

تا اینکه آخر شب بهش گفتم: می تونم بیام تو بغلت گریه کنم؟

و اون شاید هیچ وقت از گریه من اینقدر خوشحال نبود... حداقل می دونست گریه که کنم دلم آروم میشه....

یه کم گریه.. یه کم خنده... ولی کمی حالم بهتر شد...

می گم: می تونم برات حرف بزنم؟

بغلم می کنه و میگه: هر چی دوست داری بگو... دلم برا حرف زدنت تنگ شده...

از همه چیز براش می گم... از همه اون فکرهایی که داشتن اذیتم می کردن... و از همه چیزهای خوبی که تو ذهنم بودن...

دراز کشیدیم و داریم به سقف نگاه می کنیم...

بهش می گم ای کاش الان بالای کوه بودیم..  و آسمون پر از ستاره بود...

و من تو رو سبزه ها و تو گلها همینطوری دراز کشیده بودیم و داشتیم حرف می زدیم...

می گم تا حالا اینکارو کردی؟ منتظر جوابش نمی مونم... می گم ما هر وقت می رفتیم ییلاق ..شبها با بچه ها می رفتیم رو بلندترین کوه اطراف خونه و به چشم اندار شهر و چراغها نگاه می کردیم.... بعد همینطور رو علف ها ولو می شدیم و به آسمون پر ستاره خیره می شدیم....

وای اگه یه شهاب رد می شد هممون از خوشحالی جیغ می کشیدیم و آرزو می کردیم...

یادمه یه شب اینقدر شهاب دیدیم که دیگه آرزویی نداشتیم...

و بعد باز می زنم زیر گریه....

عزیز جون سرم رو می ذاره رو سینه اش و فقط می گه ببخشید...

می دونم چرا می گه ببخشید...

می گم نه اصلاً تقصیر تو نیست.... اصلاً....

کمی که بهتر می شم شروع می کنیم به حرف زدن... از  احساسمون... از دلتنگیهامون و از خودمون...

خواستم پاشم که عزیز جون برا اولین بار میگه: میشه بازم بمونی... دوست دارم با هم حرف بزنیم... نمی دونم ساعت چند بود...

فقط می دونم عزیز جون می گفت: ای کاش الان بالای کوه بودیم..  و آسمون پر از ستاره بود...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0