Daisypath Anniversary tickers باز احساس بد اضافی بودن - سيب مهربون

باز احساس بد اضافی بودن

همیشه یکی از بدترین احساس های زندگیم همین اضافه بودن بود...

همیشه از این احساس متنفر بودم...

حالا باز این احساس بد اومده سرغم....

از اینکه کسی احساس کنه دارم توجه و مهربونی گدایی می کنم بدم می اومد...

چون هیچ وقت اینکارو نکردم..... یعنی اگه اینطور به نظر رسیده فقط برا این بوده که داشتم تلاش می کردم اون دوستی و روابط خوبی که با طرف مقابلم رو داشتم حفظ کنم... برا این بوده که برا تمام وقتی که برا هم صرف کردیم ارزش قائل بودم...

نمی دونم شاید گاهی هم گدایی کردم... الان یادم نمیاد.. ولی همیشه از مزاحم بودم و اضافه بودن متنفر بودم...

باورتون شاید نشه... اولین بار که احساس اضافه بودن کردم شاید ۵ سال داشتم....

چه بد بود... و چه بده که یه بچه کوچولو همه چیز رو بفهمه...

یادمه به مامی گفتم که اصلا لزومی نداشت که من با اونها برم تئاتر ببینم...

البته یادمه گفتم که مامان اصلاً بهم خوش نگذشت... دیگه منو با کسی نفرست تئاتر...

همیشه از کوچیکی بزرگ بودم...

همیشه بی احترامی های آدم ها رو می تونستم درک کنم... و البته محبتهاشونو...

شاید برا همینه که به قول معصومه الان خیلی ها به دلم نمی شینن... البته معصومه میگه : سیبی تو چقدر به همه عشق می ورزی!!!!!!!!!!!!

چند روز پیش عزی جون داشت راجع به یکی از فامیلهای ما می گفت. می گفت که: علی رغم چهره مذهبیش خیلی کثافته... از منابع موثقی شنیده که هیچکی رو تا حالا جا ننداخته...

البته یه خانوم محترم و زیبا داره... و دو تا دختر ناز نازی....

عزیز جون گفت که یادمه همیشه می گفتی ازش چندشم میشه... اصلا اونی نیست که نشون میده...

و من بهش گفتم... وقتی کوچیک بودم و یه بار بغلم کرد... همون موقع ازش حالم به هم خورد...

یادمه همه فامیل به خاطر تحصیلاتش به عنوان یه بزرگتر غامیل بهش احترام می ذاشتن...

و هنوز یادم نرفته که اینقدر تو دانشگاه کثافت کاری می کرد که نذاشت خواهرش که دانشگاه تهران قبول شده بود بره درس بخونه....... و همون سال مجبورش کرد شوهر کنه... و همه هم بهش گفتن آفرین ... بلاخره ایشون تحصیل کرده هستن....

می دونم از موضوع خیلی دور شدم... ولی از وقتی در مورد این دیوونه شنیدم کلی قاط زدم...

موضوع اینه که نمی دونم چطور این حس اومده سراغم... ولی خیلی دوست دارم زود رفع بشه... همیشه زیادی بودن آزارم میده... همیشه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0