Daisypath Anniversary tickers خاطرات به جا مانده از عيد... ۱۳فروردين ۸۶....۱۴ فروردین - سيب مهربون

خاطرات به جا مانده از عيد... ۱۳فروردين ۸۶....۱۴ فروردین

شبش بگم خوابیدم دروغ گفتم... اینقدر افکار پریشان داشتم که فقط یکیش برا نخوابیدن کافی بود...

صبح هم ساعت ۵:۳۰ بیدار شدم... ترجیح دادم برم یه مدتی زیر دوش واستم تا حالم خوب شه... بی تاثیر نبود... بهتر شدم... بعدشم کمی صبحونه خوردم و موهامو با کمک عزی جون خشک کردم و یه آرایش کردم اساسی ...

عزیز جون می گه از همیشه قشنگتر شده بودم... می گم از تعریفت ممنون....

بعد هم راه می افتیم به طرف خونه مادر شوهر...

راس ساعت ۶:۵۰ داخل منزل هستیم...

اوه از وجناتشون معلومه که تازه از خواب بلند شدن.... جز یکی از بچه ها که آماده برا رفتن به سیزده بدره...

هوا ابریه کمی بارون باریده... همه جا یه مه قشنگ داره...

عزیز جون داره میگه که زودتر بریم....

یکی از بچه ها داره ناز می کنه... همونطور که عزی زجون گفت.. من اصلا به این کارها کار ندارم... برا شون چای میریزم... خودم باز کمی صبحونه می خورم... اونها دارن میگن چرا بریم... عزی جون خیلی راحت میگه میان بیان وگرنه ما می ریم...

قرار بود اگه کولی بازی درآوردنت بهشون بگه ما تو سال یه روز خوشیم اونم سیزده... مثل شما همش وقت نداریم.. خدارو شکر به اونجاها نرسید....

دایی بزرگ که من ازش می ترسم زنگ میزنه و میگه که هوا بده نریم... من می گم من اصلا هیچ اطلاعی ندارم و گوشی رو به بابایی می دم...

اونم عین خودم مارمولکه و هیچی نمیگه و ما می ریم تا همه تو خونه دایی بزرگه جمع شیم...

اونها همه تازه از خواب بیدار شدن... دایی تمایل داره که ساعت ۱۱ فقط بریم یه دور بزنیم...

من دارم تو خودم حرص می خورم... البته خندم می گیره از اینکه مامان عزیز جون می گفت که اینجا همه ساعت ۷ دیگه صبحونه خوردن... و نهارشون هم بار گذاشتن....

همه با دیدن من شاخشون در میاد...

موهام تابلوئه که تازه حموم بودم و این یعنی حداقل ۲۰ دقیقه  ...فرفری هایی پایینش یعنی یه نیم ساعت روش کار شده... آرایشم برا اونها یعنی ۴۵ دقیقه زحمت.. البته برا خودم ۱۵ دقیقه بیشتر طول نمی کشه و شسوار هم ۱۰ دقیقه... و تاکید کردم که خونه بابام اینها بودیم... و این یعنی که ۲۵ دقیقه تو راه....بعد هم گفتم که ساعت ۱۰ دقیقه به هفت ما خونه مامان اینها بودیم.. و البته با تاکید گفتم... و این یعنی اینکه با حساب کتاب اونها من باید ساعت ۵ بیدار شده باشم... و همه هم با تعجب م یگفتن باید حداقل ۵ بیدار شده باشی مگه نه... و من می گفتم بله درسته....

ضمنا عزیز جون گفته بود که دیر خوابیدم ...

و اونها داشتن به سرحال بودن من غبطه می خوردند...

مامانی هم هی می خواست یه جوری سیزده رو به هم بزنه که نشد...

خلاصه اینکه ما ساعت ۱۰ تو خونه عمو بودیم... تو ییلاق... سریع همه چیز رو جمع کردیم... البته هنوز هیچی نذاشتن تو خونه.. خونه باحالی بود...

به عمو میگم که عمو اون اتاق بالایی مال من و عزیزجون... و میگه باشه... و کلی خوشجاله...

یکی از بچه ها هی ایراد می گیره... یکی دیگه هم از سرما هی غر می زنه... خلاصه هدف زهر نمودن پیک نیکه... ما که به رو خودمون نمیاریم... دایی کوچیکه که عشق بنده بیده .... هی شوخی می کنه... و تاکید می کنه که شماها اصلا جنبه پیک نیک ندارین...

میگه تو ماشین ضد یخ دارم از نوع انسانی.. مارک خوب... می خورین بیارم؟

اگه بخورین تا صبح می رین تو برفها و هیچیتون نمیشه....

چقدر می خندیم... می گم دایی ضد یختون قرمزه یا ....

میخنده و میگه: پدرسوخته... بیارم؟

و من می گم: نه تازه ترک کردم... و باز می خنده....

شومینه با هیزم واقعی روشن میشه و کلی گرم می شیم.... دایی متخصص آتیش هم هست...

یه صبحونه ساعت ۱۰:۴۰ می خوریم که من تو عمرم نخورده بودم...

یعنی اینهمه نون تو عمرم نخورده بودم....

واقعاً می چسبه...

به عزیز جون می گم جیم شیم... می گه نه... بهانه دست اینها نده...

نهار که میشه من دستیاز دایی میشم...

از دستیاری من حالشو می بره...

می گه نه بابا اینکاره ای...

همه موقع نهار هی میگن.. سیب جون هیچی نخورد... می گم به خدا اون صبحونه که من خوردم تا فردا هم سیرم...

دایی بعد نهار اعتراف می کنه که صبح کله پاچه زده تو رگ....

می گه سیب جون فکر کردم خوابی... چه می دونستم سحر خیزی .. وگرنه می اومدم دنبالت با هم بزنیم تو رگ....

عزی زجون می گه که اینهمه با دایی مچ شدی... می ترسم یا زندایی تو رو بکشه یا مامانم...

بعد نهار اینقدر سرده که کسی به سرش نمی زنه که ظرف بشوره... وگرنه من بدبخت بودم...

من و عزی جون اینقدر مجهزیم که دهن همه وا مونده... از همه نوع لباس گرم داریم.. تازه دودست... اونهایه دیگه فکرکردن وسط تابستونه... کمی لباس به این و اون می دم...

بچه ها از کی رفتن تو برف و دارن می رقصن و جیغ می کشن...

من بیچاره کمی مریضم... یعنی خیلی مریضم ولی دیگه نمی تونم جلو قرم رو بگیرم که... می رم بیرون ... یعنی با عزی جونم می ریم و کلی خوش می گذرونیم...

اهان راستی عزی دردونه مامان با ما نیومده.... البته در کلاسش نمی گنجیدیم... مامان هم یه جورهایی هی بغ کرده... هیچکی نمی گه جای مهندس خالی... البته کسی نمی گه بهش مهندس... خودش اصرار داره هی بگه مهندس....

بابا با همه فرق داره .. از اینکه برادرش یه خونه خوشگل درست کرده تو پوست خودش نمی  گنجه.. ..

یواشکی یه عکس دو تایی با بابا می اندازیم.. بابا می بوسه منو و می گه خسته نباشید...

البته منظورش همون دوست دارمه... عزیز جون روشو بر می گردونه و بغض می کنه... و منم اصلا به رو خودم نمیارم...

تو راه یه سوتی میدم اساسی... الان حال ندارم تعریف کنم....

می رسیم خونه و وسایل رو جابجا می کنم.. همه چیز مرتب مثل روز اول... بعد هم وسایلمونر و جمع می کنیم و خداحافظی می کنیم... توراه می ریم پیش عمو...

اونجا یه سری صحبت میشه که من اصلا حال ندارم بنویسم.. ولی موضوع این بود که باز یکی از بچه ها دید زورش به من نمی رسه داشت هی یکی دیگه رو که اعصاب نداره انگولک می کرد... تا اون عصبانی بشه و داد و بیداد کنه و گردشمون زهر بشه برگردیم....

بعد هم می ریم خونه... دیگه انرژیم تموم شد... حالم بده....

کلی باپارسا جونم بازی می کنم... و کلی هم دلم براش تنگ میشه...

ساعت ۱۱ راه می افتیم به سمت کرج.. از جاده رشت... خاله اینها هم با ما هستن...

دو تا ماشینیم...

به ضرب قرص تو ماشین نشستم... شاید کلا یه ساعت خوابیدم اونم منقطع....

ولی صبح دیگه حال هیچی نداشتم...

عزیز جون میگه برات کله پاچه بگیرم؟

می گم نه... دلم حلیم می خواد... هیچ جا حلیم ندارن... میام خونه... اون می ره دوش بگیره.. و من تا خونه گرم شه می شینم...

بعد هم حدود ۷ می خوابیم...

از بس سرفه می کنم...  که عصبی می شم...

ساعت ۱۰:۳۰ یه صبحونه می خوریم... و من دیگه ولو می شم....

نه می تونم بخوابم.. نه اینکه حال دارم پاشم....

آزاده زنگ یم زنه و می گه که بریم اونجا... می گه نمی تونه بیاد پیشم..

می گه بیا برات سوپ درست کردم...

خلاصه پا می شیم میریم...

عیدی هاشون هم می برم....

کوروش برام یه مجسمه عیدی خریده... با نمکه... بعد هم بوسم می کنه...

سوپ که خوردم انرژی گرفتم ولی ساعت ۱۱ باز حالم خیلی بد شد...

الان هم که بد نیستم...

تا کی باشم نمی دونم... ولی تا ظهر حتماً هستم...

می دونم برم خونه باید کار کنم... برا همین نمی رم...

از شنبه هم مثل دخترهای خوب میام سر کار....

پ ن: راستی دختر عمه ام حامله بودها... ۳ ماه... من می گم این مردم فقط بلدن ناراحتی هاشون رو اشاعه بدن...پیرزن بدبخت رو نصفه عمر کردن... الان دیگه مادربزرگ به من اعتقاد پیدا کرده....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٦




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0